چند پارتی از چان وقتی اونp
چند پارتی از چان: (وقتی اون.....)p1
تو و چان سه چهار سالی میشد که دوستای صمیمی هم بودید و کلا همیشه کنار و پشت هم بودید بعضیا حتی فکر میکردن شما تو رابطه اید ولی خب شما فقط بهترین دوستای هم بودید
تو شخصیتت با لاتو لوتا فرق نداشت، از اونجایی که عاشق ورزش بودی و با چان باهم ورزش میکردی بدنت میشه گفت عضلانی بود و رفتار هایی برعکس بقیه دخترا داشتی و زیاد لطیف و مهربان نبودی، البته جز چان پیش اون همیشه خودتو لوس میکردی و معتقد بودی عمرا بری تو رابطه چون متنفری....
همه چیز تا اینجا عالی و خوب بود اما از جایی شروع شد که تصمیم گرفتی با دوستای جدیدی که تازه باهاشون آشنا شده بودی بری بار و خب تاحالا هم نرفته بودی....نیم ساعت دیگه باید آماده میشدی بری و با خودت گفتی به چان هم زنگ بزنی شاید بخواد بیاد، پس گوشیتو برداشتی و شمارشو گرفتی و بعد چند تا بوق جواب داد
چان: سلام زیبا، جونم
ات: سلااااااام اوممم چانی یادته گفتم قراره با دوستای جدیدم برم بیرون؟
چان: اوهوم...
ات: میخوایم بریم بار، توهم دوست داری بیای؟
چان: راستش یکم مشغولم و فکر نکنم بتونم بیام
ات: عع آخ ببخشید
چان: لازم نیست عذر خواهی کنی، منو باید ببخشی که نمیتونم بیام
ات: نه بابا تو حق داری نباید مزاحمت میشدم
چان: تو هیچوقت مزاحمم نیستی، حالا برو تا دیر نشده دختر، درضمن زیاد ننوش
ات: عع...-تک خنده- باشه
چان: مراقب خودت باش -لبخند
ات: خدافظظظظظ
بعد از خدافظی کردنتون رفتی حموم و بعدش شروع کردی به آماده شدن...
(پرش زمانی به بار)
دومین پیکم بود که نوشیده بودم و چون چان گفته بود مست نکنم زیاد وسوسه نشدم و زیاد نمیخوردم، الان یک ساعتی بود که تو بار بودیم و با یه اکیپ پسرونه آشنا شده بودیم به طور استثنا همشون بامن بیشتر گرم گرفته بودن و میگفتن دختر جالبی هستم بقیه دوستام هعی اذیت و شوخی میکردن باهام تا اینکه یدونشون گفت بیشتر وقت بگذرونیم و چون فرد مورد اعتمادی به نظر میومد هردومون شماره هامون دادیم به هم و بعد نیم ساعت دیگه از بار زدیم بیرون و برگشتیم خونه هامون و شبش قبل خواب با چانی حرف زدم و همرو توضیح دادم
چان: خیلی خوبه، فقط لطفا مراقب باش اوک؟
ات: حتما، خیالت راحت
چان: خنده- به نظر میاد خسته شدی دختر مگه نه؟
ات: وای اره امشب شب شلوغی بود
چان: پس دیگه بگیر بخواب تا بیشتر خسته نشدی
ات: باش توهم کمتر خودتو با کارهات خسته کن
چان: چشم خوشگلم شب بخیر خوب بخوابی
ات: توهم همینطور -قطع کردید
خمیازه ای کشیدی و رفتی تا ارایشتو پاک کنی و بخوابی...
(چند روز بعد)
این چند روز وقتتو بیشتر با هایجونگ(همون پسره)میگذروندی و هرچی هم میشد به چان میگفتی ولی کم کم رفتار های پسره عجیب میشد، پسره قبلا دوست دختر داشت و بخاطر یه موضوعی از هم جدا شده بودن ولی دلیلشو نگفت اما موضوع عجیب داستان این نیست موضوع اصلی این بود که داشت کم کم باهات حتی به شوخی درمورد چیز های جنسی صحبت میکرد و حتی به جایی رسید که بهت پیشنهاد داد، تو بهش گفتی نوشت نمیاد و هعی موضوع رو عوض کردی اونم خب دیگه زیاد نمیگفتتش، یروز ازت خواست که بیای به خونش و باهم وقت بگذرونید یعنی هم آشپزی هم فیلم دیدن و....حتی گفتش برات لاک مورد علاقتو بخره تا برات ناخوناتو لاک بزنه، چون مهربونه بود دوست داشتی یبار بری پیشش ولی تا این موضوع رو به چان گفتی باهات مخالفت کرد
ات: ولی آخه چرا اون که قصد بدی ندارم تهش شاید یبار پیشش بمونم
چان: دیگه بدتر، یادت نیست قبلا بهت چه پیشنهادی داد؟
ات: ولی دیگه بعد از حرفام چیزی نمیگفت و دیگه ادامه نداد
چان: این دلیل نمیشه قابل اعتماد باشه
ات: ولی چان....
چان: ات تو برام مهمی....من نمیخوام صدمه ای ببینی خواهش میکنم....
ات: چیزی نمیشه بخدا...مطمئن باش....نگران هم نباش، باشه؟
چان: ات به حرفم گوش کن...
ات: نه!....میگم که نگران نباش...اون دوستم داره و اینکارو نمیکنه.....مطمئنم قصد بدی نداره...حالا هم دیگه برو به کارات برس تا بحثمون نشه باشه؟فعلا.....
چان:.....
ات: قطع کردی-
تو و چان سه چهار سالی میشد که دوستای صمیمی هم بودید و کلا همیشه کنار و پشت هم بودید بعضیا حتی فکر میکردن شما تو رابطه اید ولی خب شما فقط بهترین دوستای هم بودید
تو شخصیتت با لاتو لوتا فرق نداشت، از اونجایی که عاشق ورزش بودی و با چان باهم ورزش میکردی بدنت میشه گفت عضلانی بود و رفتار هایی برعکس بقیه دخترا داشتی و زیاد لطیف و مهربان نبودی، البته جز چان پیش اون همیشه خودتو لوس میکردی و معتقد بودی عمرا بری تو رابطه چون متنفری....
همه چیز تا اینجا عالی و خوب بود اما از جایی شروع شد که تصمیم گرفتی با دوستای جدیدی که تازه باهاشون آشنا شده بودی بری بار و خب تاحالا هم نرفته بودی....نیم ساعت دیگه باید آماده میشدی بری و با خودت گفتی به چان هم زنگ بزنی شاید بخواد بیاد، پس گوشیتو برداشتی و شمارشو گرفتی و بعد چند تا بوق جواب داد
چان: سلام زیبا، جونم
ات: سلااااااام اوممم چانی یادته گفتم قراره با دوستای جدیدم برم بیرون؟
چان: اوهوم...
ات: میخوایم بریم بار، توهم دوست داری بیای؟
چان: راستش یکم مشغولم و فکر نکنم بتونم بیام
ات: عع آخ ببخشید
چان: لازم نیست عذر خواهی کنی، منو باید ببخشی که نمیتونم بیام
ات: نه بابا تو حق داری نباید مزاحمت میشدم
چان: تو هیچوقت مزاحمم نیستی، حالا برو تا دیر نشده دختر، درضمن زیاد ننوش
ات: عع...-تک خنده- باشه
چان: مراقب خودت باش -لبخند
ات: خدافظظظظظ
بعد از خدافظی کردنتون رفتی حموم و بعدش شروع کردی به آماده شدن...
(پرش زمانی به بار)
دومین پیکم بود که نوشیده بودم و چون چان گفته بود مست نکنم زیاد وسوسه نشدم و زیاد نمیخوردم، الان یک ساعتی بود که تو بار بودیم و با یه اکیپ پسرونه آشنا شده بودیم به طور استثنا همشون بامن بیشتر گرم گرفته بودن و میگفتن دختر جالبی هستم بقیه دوستام هعی اذیت و شوخی میکردن باهام تا اینکه یدونشون گفت بیشتر وقت بگذرونیم و چون فرد مورد اعتمادی به نظر میومد هردومون شماره هامون دادیم به هم و بعد نیم ساعت دیگه از بار زدیم بیرون و برگشتیم خونه هامون و شبش قبل خواب با چانی حرف زدم و همرو توضیح دادم
چان: خیلی خوبه، فقط لطفا مراقب باش اوک؟
ات: حتما، خیالت راحت
چان: خنده- به نظر میاد خسته شدی دختر مگه نه؟
ات: وای اره امشب شب شلوغی بود
چان: پس دیگه بگیر بخواب تا بیشتر خسته نشدی
ات: باش توهم کمتر خودتو با کارهات خسته کن
چان: چشم خوشگلم شب بخیر خوب بخوابی
ات: توهم همینطور -قطع کردید
خمیازه ای کشیدی و رفتی تا ارایشتو پاک کنی و بخوابی...
(چند روز بعد)
این چند روز وقتتو بیشتر با هایجونگ(همون پسره)میگذروندی و هرچی هم میشد به چان میگفتی ولی کم کم رفتار های پسره عجیب میشد، پسره قبلا دوست دختر داشت و بخاطر یه موضوعی از هم جدا شده بودن ولی دلیلشو نگفت اما موضوع عجیب داستان این نیست موضوع اصلی این بود که داشت کم کم باهات حتی به شوخی درمورد چیز های جنسی صحبت میکرد و حتی به جایی رسید که بهت پیشنهاد داد، تو بهش گفتی نوشت نمیاد و هعی موضوع رو عوض کردی اونم خب دیگه زیاد نمیگفتتش، یروز ازت خواست که بیای به خونش و باهم وقت بگذرونید یعنی هم آشپزی هم فیلم دیدن و....حتی گفتش برات لاک مورد علاقتو بخره تا برات ناخوناتو لاک بزنه، چون مهربونه بود دوست داشتی یبار بری پیشش ولی تا این موضوع رو به چان گفتی باهات مخالفت کرد
ات: ولی آخه چرا اون که قصد بدی ندارم تهش شاید یبار پیشش بمونم
چان: دیگه بدتر، یادت نیست قبلا بهت چه پیشنهادی داد؟
ات: ولی دیگه بعد از حرفام چیزی نمیگفت و دیگه ادامه نداد
چان: این دلیل نمیشه قابل اعتماد باشه
ات: ولی چان....
چان: ات تو برام مهمی....من نمیخوام صدمه ای ببینی خواهش میکنم....
ات: چیزی نمیشه بخدا...مطمئن باش....نگران هم نباش، باشه؟
چان: ات به حرفم گوش کن...
ات: نه!....میگم که نگران نباش...اون دوستم داره و اینکارو نمیکنه.....مطمئنم قصد بدی نداره...حالا هم دیگه برو به کارات برس تا بحثمون نشه باشه؟فعلا.....
چان:.....
ات: قطع کردی-
- ۸.۶k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط