⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁷
نورهای سرخرنگی که از شکاف آسمان سرازیر میشدند، دیگر شبیه به پدیده جوی نبودند؛ آنها مانندِ انگشتانِ غولآسایِ خدایانی باستانی بودند که سعی داشتند چنگالهایشان را در گوشتِ واقعیت فرو کنند. موناکو، که زمانی نمادِ تجمل و آرامش بود، حالا به میدانِ نبردِ کیهانی تبدیل شده بود؛ جایی که شنهای ساحل زیرِ سنگینیِ حضورِ امپراتورها به رنگِ خون درآمده بود.
وُید، در حالی که اِلا را در آغوش داشت، احساس میکرد که وزنِ جهان بر شانههایش سنگینی میکند. پیوندِ جدیدی که با پذیرشِ انرژیِ سیاه اِلا شکل گرفته بود، او را به یک موجودِ میانمرزی تبدیل کرده بود: نیمی از او شیطان بود و نیمی دیگر، به شدت با تاریکیِ اِلا گره خورده بود.
لوسیان که از دیدنِ این اتحادِ غیرقابلانتظار، به عقب رانده شده بود، با چهرهای که از وحشت و هیجان به لرزه افتاده بود، فریاد زد: «تو... تو داری خودت رو با یک فاجعه یکی میکنی! اونها... اونها فقط نمیخوان قدرت رو داشته باشن، وُید! اونها میخوان تمامِ "دروازهها" رو بشکنن تا حقیقتِ وجودِ ما رو محو کنن!»
همان لحظه، یکی از شعاعهای سرخِ آسمان، درست در چند قدمی آنها فرود آمد. برخوردِ آن با زمین، موجی از فشارِ اتمسفریک ایجاد کرد که لوسیان را به عقب پرتاب کرد و باعث شد وُید مجبور شود اِلا را با تمامِ توان به سمتِ صخرههای نزدیکتر هدایت کند.
اِلا، که چشمانش حالا به رنگِ نقرهایِ درخشان و وحشی شده بود، سرش را روی سینهی وُید تکان داد. او دیگر نمیتوانست با کلمات صحبت کند؛ کلمات در حضورِ این حجم از جادو، بیمعنی بودند. اما وُید، از طریقِ آن پیوندِ روحیِ جدید، صدایِ لرزانِ اِلا را در ذهنش شنید:
*«وُید... اوتا دارن میان... نه از آسمون، بلکه از درونِ من... اونا میخوان از طریقِ من به اینجا برگردند...»*
وُید با دندانهای کلید شده، اِلا را محکمتر در آغوش گرفت. او حس میکرد که بدنِ اِلا، مانندِ یک کوره، در حالِ ذوب شدن است. «نذار برن، اِلا! اگه بخوان از تو رد بشن، باید اول از روی جنازهی من رد بشن!»
او در حالی که با یک دست اِلا را نگه داشته بود، با دست دیگر، باقیماندهی انرژیِ بنفشِ خود را با انرژیِ سیاه و نقرهایِ اِلا ترکیب کرد. او میخواست یک سپرِ ترکیبی بسازد، اما این ترکیب، پایداریِ خودِ او را هم به خطر میانداخت.
ناگهان، سایهای عظیم از میانِ یکی از شکافهای آسمان، به سمتِ ساحل حرکت کرد. این دیگر یک موجودِ سایهنشینِ معمولی نبود؛ این تجسمِ یکی از امپراتورهای باستانی بود. موجودی که بدنی از دود و ستارههای مرده داشت و نگاهش، سردتر از یخهای لوسیان بود.
لوسیان که با دیدنِ این موجود، تمامِ غرور و قدرتِ خود را از دست داده بود، با صدایی لرزان گفت: «فرار کن... وُید... تنها راه، فرار کردن است...»
اما وُید، در حالی که چشمانش از شدتِ فشارِ جادو میسوخت، تنها به چشمانِ اِلا خیره شده بود. او میدانست که در این مرحله، فرار به معنای تسلیم شدن است. او به جای فرار، به سمتِ موجِ انرژیِ رو به آنها، قدم برداشت.
او با صدایی که از اعماقِ روحِ تغییریافتهاش میآمد، فریاد زد: «اِلا! به من دست بزن! تمامِ اون چیزی که میترسی، رو به من بده! من تحمل میکنم!»
در آن لحظهی بحرانی، اِلا دستش را از میانِ لرزشها بالا آورد و دستِ وُید را لمس کرد. به محضِ این تماس، یک انفجارِ سپید و سیاه، ساحل را در بر گرفت. این بار، این فقط یک دفاع نبود؛ این آغازِ یکِ شورش بود.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁷
نورهای سرخرنگی که از شکاف آسمان سرازیر میشدند، دیگر شبیه به پدیده جوی نبودند؛ آنها مانندِ انگشتانِ غولآسایِ خدایانی باستانی بودند که سعی داشتند چنگالهایشان را در گوشتِ واقعیت فرو کنند. موناکو، که زمانی نمادِ تجمل و آرامش بود، حالا به میدانِ نبردِ کیهانی تبدیل شده بود؛ جایی که شنهای ساحل زیرِ سنگینیِ حضورِ امپراتورها به رنگِ خون درآمده بود.
وُید، در حالی که اِلا را در آغوش داشت، احساس میکرد که وزنِ جهان بر شانههایش سنگینی میکند. پیوندِ جدیدی که با پذیرشِ انرژیِ سیاه اِلا شکل گرفته بود، او را به یک موجودِ میانمرزی تبدیل کرده بود: نیمی از او شیطان بود و نیمی دیگر، به شدت با تاریکیِ اِلا گره خورده بود.
لوسیان که از دیدنِ این اتحادِ غیرقابلانتظار، به عقب رانده شده بود، با چهرهای که از وحشت و هیجان به لرزه افتاده بود، فریاد زد: «تو... تو داری خودت رو با یک فاجعه یکی میکنی! اونها... اونها فقط نمیخوان قدرت رو داشته باشن، وُید! اونها میخوان تمامِ "دروازهها" رو بشکنن تا حقیقتِ وجودِ ما رو محو کنن!»
همان لحظه، یکی از شعاعهای سرخِ آسمان، درست در چند قدمی آنها فرود آمد. برخوردِ آن با زمین، موجی از فشارِ اتمسفریک ایجاد کرد که لوسیان را به عقب پرتاب کرد و باعث شد وُید مجبور شود اِلا را با تمامِ توان به سمتِ صخرههای نزدیکتر هدایت کند.
اِلا، که چشمانش حالا به رنگِ نقرهایِ درخشان و وحشی شده بود، سرش را روی سینهی وُید تکان داد. او دیگر نمیتوانست با کلمات صحبت کند؛ کلمات در حضورِ این حجم از جادو، بیمعنی بودند. اما وُید، از طریقِ آن پیوندِ روحیِ جدید، صدایِ لرزانِ اِلا را در ذهنش شنید:
*«وُید... اوتا دارن میان... نه از آسمون، بلکه از درونِ من... اونا میخوان از طریقِ من به اینجا برگردند...»*
وُید با دندانهای کلید شده، اِلا را محکمتر در آغوش گرفت. او حس میکرد که بدنِ اِلا، مانندِ یک کوره، در حالِ ذوب شدن است. «نذار برن، اِلا! اگه بخوان از تو رد بشن، باید اول از روی جنازهی من رد بشن!»
او در حالی که با یک دست اِلا را نگه داشته بود، با دست دیگر، باقیماندهی انرژیِ بنفشِ خود را با انرژیِ سیاه و نقرهایِ اِلا ترکیب کرد. او میخواست یک سپرِ ترکیبی بسازد، اما این ترکیب، پایداریِ خودِ او را هم به خطر میانداخت.
ناگهان، سایهای عظیم از میانِ یکی از شکافهای آسمان، به سمتِ ساحل حرکت کرد. این دیگر یک موجودِ سایهنشینِ معمولی نبود؛ این تجسمِ یکی از امپراتورهای باستانی بود. موجودی که بدنی از دود و ستارههای مرده داشت و نگاهش، سردتر از یخهای لوسیان بود.
لوسیان که با دیدنِ این موجود، تمامِ غرور و قدرتِ خود را از دست داده بود، با صدایی لرزان گفت: «فرار کن... وُید... تنها راه، فرار کردن است...»
اما وُید، در حالی که چشمانش از شدتِ فشارِ جادو میسوخت، تنها به چشمانِ اِلا خیره شده بود. او میدانست که در این مرحله، فرار به معنای تسلیم شدن است. او به جای فرار، به سمتِ موجِ انرژیِ رو به آنها، قدم برداشت.
او با صدایی که از اعماقِ روحِ تغییریافتهاش میآمد، فریاد زد: «اِلا! به من دست بزن! تمامِ اون چیزی که میترسی، رو به من بده! من تحمل میکنم!»
در آن لحظهی بحرانی، اِلا دستش را از میانِ لرزشها بالا آورد و دستِ وُید را لمس کرد. به محضِ این تماس، یک انفجارِ سپید و سیاه، ساحل را در بر گرفت. این بار، این فقط یک دفاع نبود؛ این آغازِ یکِ شورش بود.
ادامه دارد...
- ۱۲۶
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط