「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 141
✦.................................
نیکان: من؟! تو داشتی میفتادی!
سولی: خب میذاشتی بیفتم.
نیکان خواست جوابش را بدهد که تازه متوجه شد هنوز دستش دور مچ سولی مانده. فوراً دستش را کنار کشید و از روی زمین بلند شد
نیکان: بلند شو.
سولی دستش را گرفت و بلند شد
سولی: خب..
کیفش را برداشت و سمت در رفت. قبل از بیرون رفتن یکبار دیگر برگشت و نیکان را نگاه کرد
سولی: آرنجت درد میکنه؟
نیکان که داشت پشت میز مینشست، مکث کرد
نیکان: نه.
سولی: اوکی.
در را پشت سرش بست و رفت. نیکان چند ثانیه به در بسته نگاه کرد، بعد آرام سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
نیکان: این دختر واقعاً عجیبه...
ـ [ ویلای ساحلی | کمی بعد ]
صبحانه تقریباً تمام شده بود.
نیکی آخرین جرعهی نوشیدنیاش را خورد و لیوان را روی میز گذاشت، نگاهش از بشقاب خالی روبهرویش به جونگکوک رفت؛ مردی که برخلاف همیشه صبحانه اش را با عجله نخورده بود و حالا کمی عقبتر نشسته بود.
نیکی دستمال را کنار بشقاب گذاشت
+ سیر شدم.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت، اما چیزی نگفت، چند دقیقه بعد جونگکوک از جایش بلند شد. صندلی را آرام عقب کشید و نگاهی به نیکی انداخت
_ آب میخوای؟
+ آره.
جونگکوک سر تکان داد و به سمت آشپز خانه رفت.
نیکی همانجا ماند و بیحوصله انگشتش را روی میز کشید... هنوز بخشی از فکرش پیش یونا بود؛ تماسهای بیجوابش و اینکه چرا با وجود چند بار زنگ زدن جوابش را نداده بود.
صدای لرزش گوشی روی میز باعث شد نگاهش پایین بیفتد، صفحه روشن شد:
Jackson
نیکی فقط یک نگاه کوتاه به اسم انداخت، اهمیتی نداد و دوباره نگاهش را از گوشی گرفت. چند ثانیه بعد گوشی دوباره لرزید این بار نیکی اخم کوچکی کرد و به صفحه نگاه کرد:
Jackson — Incoming Call
نیکی نفسش را آرام بیرون داد
تماس قطع شد.
گوشی را برداشت که صفحه را خاموش کند، اما قبل از اینکه این کار را بکند، دوباره زنگ خورد، صدای زنگ در سالن پیچید.
نیکی این بار با کلافگی به آشپزخانه نگاه کرد
+ جونگکوک!
صدایش به آشپزخانه رسید، چند ثانیه بعد جونگکوک از پشت اپن سرش را بیرون آورد
_ جان؟
نیکی گوشی را بالا گرفت
نیکی: گوشیت
جونگکوک چند لحظه به گوشی نگاه کرد، اما واکنشش عجیب بود؛ آنقدر سریع و کوتاه که اگر نیکی حواسش نبود شاید اصلاً متوجه نمیشد:
_ جواب نده.
+ چرا؟
جونگکوک چیزی نگفت، فقط نگاهش چند ثانیه روی صفحهی گوشی ماند و بعد دوباره برگشت سمت لیوان آبی که در دستش بود
_ مهم نیست.
گوشی دوباره زنگ خورد، این بار نیکی واقعاً کلافه شد.
+ بسه دیگه!
انگشتش را روی صفحه برد تا تماس را جواب بدهد، اما درست همان لحظه تماس قطع شد. نیکی با اخم به صفحه نگاه کرد
+ اه...
گوشی هنوز در دستش بود که یک اعلان جدید روی صفحه ظاهر شد:
«جکسون: رئیس، اون آدرس جدیدی که نیکان پیدا کرده بودن...»
نیکی همانجا خشکش زد چشمهایش روی جمله ثابت ماند، برای چند ثانیه حتی پلک هم نزدانگشتش بیحرکت روی لبهی گوشی مانده بود بعد پیام دوم آمد:
«جکسون: همون محدودهایه که قبلاً گفتم. افراد نیکان دارن دنبالش میگردن»
نیکی ابروهایش را درهم کشید آرام صفحه را بالا کشید... پیامهای قبلی هنوز در همان چت بودند:
«جکسون: رئیس، مطمئنی نمیخوای نیکی چیزی دربارهی نیکان بدونه؟»
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 141
✦.................................
نیکان: من؟! تو داشتی میفتادی!
سولی: خب میذاشتی بیفتم.
نیکان خواست جوابش را بدهد که تازه متوجه شد هنوز دستش دور مچ سولی مانده. فوراً دستش را کنار کشید و از روی زمین بلند شد
نیکان: بلند شو.
سولی دستش را گرفت و بلند شد
سولی: خب..
کیفش را برداشت و سمت در رفت. قبل از بیرون رفتن یکبار دیگر برگشت و نیکان را نگاه کرد
سولی: آرنجت درد میکنه؟
نیکان که داشت پشت میز مینشست، مکث کرد
نیکان: نه.
سولی: اوکی.
در را پشت سرش بست و رفت. نیکان چند ثانیه به در بسته نگاه کرد، بعد آرام سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
نیکان: این دختر واقعاً عجیبه...
ـ [ ویلای ساحلی | کمی بعد ]
صبحانه تقریباً تمام شده بود.
نیکی آخرین جرعهی نوشیدنیاش را خورد و لیوان را روی میز گذاشت، نگاهش از بشقاب خالی روبهرویش به جونگکوک رفت؛ مردی که برخلاف همیشه صبحانه اش را با عجله نخورده بود و حالا کمی عقبتر نشسته بود.
نیکی دستمال را کنار بشقاب گذاشت
+ سیر شدم.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت، اما چیزی نگفت، چند دقیقه بعد جونگکوک از جایش بلند شد. صندلی را آرام عقب کشید و نگاهی به نیکی انداخت
_ آب میخوای؟
+ آره.
جونگکوک سر تکان داد و به سمت آشپز خانه رفت.
نیکی همانجا ماند و بیحوصله انگشتش را روی میز کشید... هنوز بخشی از فکرش پیش یونا بود؛ تماسهای بیجوابش و اینکه چرا با وجود چند بار زنگ زدن جوابش را نداده بود.
صدای لرزش گوشی روی میز باعث شد نگاهش پایین بیفتد، صفحه روشن شد:
Jackson
نیکی فقط یک نگاه کوتاه به اسم انداخت، اهمیتی نداد و دوباره نگاهش را از گوشی گرفت. چند ثانیه بعد گوشی دوباره لرزید این بار نیکی اخم کوچکی کرد و به صفحه نگاه کرد:
Jackson — Incoming Call
نیکی نفسش را آرام بیرون داد
تماس قطع شد.
گوشی را برداشت که صفحه را خاموش کند، اما قبل از اینکه این کار را بکند، دوباره زنگ خورد، صدای زنگ در سالن پیچید.
نیکی این بار با کلافگی به آشپزخانه نگاه کرد
+ جونگکوک!
صدایش به آشپزخانه رسید، چند ثانیه بعد جونگکوک از پشت اپن سرش را بیرون آورد
_ جان؟
نیکی گوشی را بالا گرفت
نیکی: گوشیت
جونگکوک چند لحظه به گوشی نگاه کرد، اما واکنشش عجیب بود؛ آنقدر سریع و کوتاه که اگر نیکی حواسش نبود شاید اصلاً متوجه نمیشد:
_ جواب نده.
+ چرا؟
جونگکوک چیزی نگفت، فقط نگاهش چند ثانیه روی صفحهی گوشی ماند و بعد دوباره برگشت سمت لیوان آبی که در دستش بود
_ مهم نیست.
گوشی دوباره زنگ خورد، این بار نیکی واقعاً کلافه شد.
+ بسه دیگه!
انگشتش را روی صفحه برد تا تماس را جواب بدهد، اما درست همان لحظه تماس قطع شد. نیکی با اخم به صفحه نگاه کرد
+ اه...
گوشی هنوز در دستش بود که یک اعلان جدید روی صفحه ظاهر شد:
«جکسون: رئیس، اون آدرس جدیدی که نیکان پیدا کرده بودن...»
نیکی همانجا خشکش زد چشمهایش روی جمله ثابت ماند، برای چند ثانیه حتی پلک هم نزدانگشتش بیحرکت روی لبهی گوشی مانده بود بعد پیام دوم آمد:
«جکسون: همون محدودهایه که قبلاً گفتم. افراد نیکان دارن دنبالش میگردن»
نیکی ابروهایش را درهم کشید آرام صفحه را بالا کشید... پیامهای قبلی هنوز در همان چت بودند:
«جکسون: رئیس، مطمئنی نمیخوای نیکی چیزی دربارهی نیکان بدونه؟»
- ۱.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط