{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨
_بخش دوم_
مرد با قطره چکانی چند قطره از معجون اول‌مان‌ را توی یکی از ظرف ها می‌ریزد و ظرف ناگهان شروع به درخشیدن می‌کند و نور سبزی از آن ساطع می‌شود.می‌پرسم"چرا معجونم ظرفت رو روشن کرد؟"
مثل یک عوضی حرف می‌زند"چون ظرفم از معجونت خوشش اومده.داره بهش چراغ سبز نشون می‌ده"
"چه بانمک!فکر می‌کردم بازرس باشید قربان نه دلقک"
می‌خندد"چه گستاخ!بدرد بخوری.هر پنج معجونتون تاییده کفترا.تبریک می‌گم"
ری می‌گوید"چه عالی!خب حالا می‌تونیم بریم مرحله بعد؟"
مرد به سمت ما برمی‌گردد.چشمهایش عسلی هستند و برق توی آنها اصلاً طبیعی نیست.این چشمهارا کجا دیدم؟لبخند کجی روی صورتش می‌نشیند"البته عزیزم.فقط یه لحظه..."
عزیزم؟اشتباه شنیدم مگر نه؟
برمی‌گردد و از توی سامسونتش چیزی برمی‌دارد و وقتی برمی‌گردد تازه دوزاری‌ام می‌افتد.بله.البته.ما بدون چوبدستی قرار است از پس یک مرد بالغ آموزش دیده بربیاییم.خیلی هم عالی.حقیقتاً صبح که از خواب بیدار شدم فکر نمی‌کردم امروز بمیرم.ولی فعلاً باید تلاش کنم.راحت به دام این عوضی نمی‌افتیم و اگر قرار است امروز بمیرم این یارو هم خواهد مرد.حداقل برای عزیزم صدا کردنِ دختر موردعلاقه‌‌م.ما کمی شرایط خاصی نسبت به سایر مردم داریم.می‌توانیم بدون چوبدستی جادو کنیم.ری با چشم های مطمئن نگاهم می‌کند و در یک ثانیه نقشه ریخته ایم.باهم پیش خواهیم رفت.همین کافی‌ست.مبارزه آغاز می‌شود و ما با ارفاق،در موضع ضعفیم.درواقع داریم می‌میریم.نه زیاده روی کردم‌. اما اوضاعمان واقعا خوب نیست.تنها راهمان خلع سلاح کردن این یاروست.ریچل با طلسمی دورش حلقه آتش می‌کشد و من از فرصت استفاده می‌کنم.بازوی مرد را می‌گیرم و می‌پیچانم.زیر لب غرولندی می‌کند و سعی می‌کند همزمان هم از دست من و هم آتش خلاص شود.دستش در رفته اما هنوز انگشتانش قفل چوبدستی هستند.لعنتی!با دست دیگر مشتی برای صورتم پرتاب می‌کند جاخالی می‌دهم.دستش را دور گلویم حلقه می‌کند و فشار می‌دهد دست دررفته اش را بیشتر می‌پیچانم و همزمان که مقاومتش تمام می‌شود،ری با یک ملاقه توی سرش می‌زند و برای یک ثانیه در موضع ضعف قرار می‌گیرد.چوبدستی را از دستش می‌گیرم و برای ریچل پرت می‌کنم.آن را می‌شکند و گوشه ای پرت می‌کند.زانویم را روی قفسه سینه اش فشار می‌دهم و روی زمین درازش می‌کنم."تسلیم میشی عزیزم؟!"
عزیزم را خیلی غلیظ می‌گویم.نمی‌دانم چرا.چرا خب حقیقتاً می‌دانم ولی...بیخیال.خب این یارو کمی مقاومت می‌کند برای همین مجبور می‌شوم گلویش را کمی فشار بدهم‌.خب باشد کمی بیشتر از کمی.مجبورم.واقعا مجبورم.دستش را بالا می‌آورد و تسلیم می‌شود تا ولش کنم.وای احساس قدرت!البته واقعا عوضی ام که در شرایط نابرابر و درحالی که ما دونفر بودیم و او یک نفر و ناغافل به او حمله کردم.اما بدرک!ما بردیم.چه از این مهم تر است؟ری دست را جلو می‌آورد"بزن قدش شازده"
کف دستم را توی دستش می‌کوبم.کنارم می‌ایستد و شانه اش کمی به شانه ام می‌خورد.به هم نگاه می‌کنیم و برای مرحله بعد آماده می‌شویم
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_"دوست دارم سوروس"دوبا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑧_بخش اول_ او مظهرِ واقعی یک تص...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦_بخش دوم_اگر می‌توانستم از دها...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش اول_پیش از آنی که بخواهی ا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش چهارم_نفسم بند آمده.باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط