The greatest loves start with hate?
آیا بزرگ ترین عشق ها با تنفر شروع میشه؟
Part: ۱
فصل۳
________________________
به فصل سه بسیاری خوش آمدید فرزندانم، بسیاری خوشحالم که بالاخره داره تموم میشه و قراره پر قدرت تر بریم سراغ فیک بعدی، حقیقتا این فصل زیاد طولانی نیست و زود تموم میشه حتی اگر تونستم همین امشب تمام پارتا میزارم البته به شرطی که لایکا بترکونین، ایشالله کامنتمو تو پارت اخر فصل ۲ خوندین دیگه درسته؟ به هرحال، برو بریم سراغ فیک
______________________________
ویو رزی*
بادیگاردا ریختن داخل خونه و عملیات رسما شروع شد، همچی داشت خوب پیش میرفت و ما وارد عمارت شدیدم
جین: بیاید
جین داشت جلو تر از منو جونگکوک حرکت میکرد با اسلحش و منو جونگکوک هم مثل اون با اسلحه پشتش حرکت میکردیم
یدفه یه بادیگارد متوجهمون شد و داشت نزدیک جونگکوک میشد که یه تیر حرومش کردم
جونگکوک: مرسی
رزی: اوهوم
جونگکوک: جین کوش؟
جین: اومممم(صدای نامفهوم طوری که انگار یکی جلوی دهنشو گرفته
رزی: اوه بدبخت شدیم
ویو جونگکوک*
رزی دستش رو برد سمت ایرپادش و انگار داشت با یکی حرف میزد
رزی: سریع خودتو برسون جین رو گرفتن نیاز به کمک داریم
بعدش رزی به من نگاه کرد و گفت بریم به سمت جلو
رفتیم جلو تر و دیدیم که هان دهن جین رو گرفته و اسلحه گزاشته رو شقیقش
هان: اسلحه هاتون رو بندازین
یه نگاه به رزی کردمو جفتمون استحه هامون رو انداختیم پایین
ویو نویسنده*
بادیگاردای در پشتی عمارت تو حال خودشون بودن که یه دختر نزدیکشون میشه
بادیگارد: چی میخای؟
دختره: عام یه سوال داشتم ادرس میخواستم
بادیگاردا نزدیک دختره شدن و دختره داستان تا دید اوضاع اوکیه و کسی حواسش نیست اسلحش رو دراورد و دوتا گلوله حرومشون کرد و وار عمارت شد
ویو جونگکوک*
وایساده بودیم جلوی هان و به چرتو پرتایی که میگفت گوش میکردیم و سعی میکردیم راضیش کنیم که جینو ول کنه
هان: به هرحال وقت خدافظی از دوستتونه
رزی با صدای اروم طوری که فقط من بشنوم گفت
رزی: سعی کن وقت بخریم
هان: جی اونجا دارین پچ پچ میکنین
جونگکوک تا خواست دهنشو باز کنه و چیزی بگه هان داد زد و گفت
هان: دیگه تحملتون کافیه الان که با پای خودتون اومدین خونم میخام کارو تموم کنم
با دوستتون خدافظی کنین، یککک
دوووو
سههه
و بوم
من و رزی با بهت به جین نگاه میکردیم و پشمامون ریخته بود که واقعا شلیک کرد
و...وایسا جین که طوریش نشد
جین تا دید دست هان شل شده خودشو از زیر دستش دراورد و اومد اونطرف و هان به سمت شکم پرت شد به زمین
با بهت سه نفره به جنازه هان زول زده بودیم که یه گلوله توی مغزش خالی شده بود
سرم رو که بالا اوردم کسیو دیدم که باورم نمیشد
_____________
ببینم چیکار میکنید دیگههه لایکا برترکونید تا پارتای بعد بزارم همین امشب
دیدگاه ها (۲۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.