🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۹ | K-17
هانا هنوز به عکس پدرش خیره شده بود.
دستش میلرزید.
— زندهست...
جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت.
— فعلاً این فقط یه پیامه. هنوز نمیدونیم عکس مال امروزه یا نه.
هانا سریع برگشت سمتش.
— ولی اگه حتی یه درصد احتمال داشته باشه زنده باشه، من پیداش میکنم.
— میکنیم.
هانا چند لحظه ساکت موند.
— «میکنیم»؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— قرار نیست تنهایی بری.
هانا لبخند خیلی کوچیکی زد.
— فکر کردم همیشه میگی «نه».
— هنوزم میگم.
— پس چرا این بار نه؟
جونگکوک مکث کرد.
— چون این دفعه پای پدرت وسطه.
---
چند ساعت بعد، هر دو به دفتر خصوصی جونگکوک برگشتند.
قطعهی فلزی K-17 روی میز بود.
جونگکوک لپتاپش رو باز کرد.
— این کد توی هیچ پروندهی عمومیای وجود نداره.
هانا کنارش نشست.
— پس باید یه جای دیگه باشه.
— دقیقاً.
چند دقیقه بعد، جونگکوک نقشهای قدیمی از شهر باز کرد.
روی نقشه چند نقطه علامت خورده بود.
هانا نزدیکتر شد.
— اینا چیان؟
— انبارهای قدیمی.
— و K-17؟
جونگکوک یکی از نقاط رو بزرگ کرد.
هانا با دیدنش خشکش زد.
انبار شماره ۱۷.
— یعنی این؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— احتمالاً.
هانا از جاش بلند شد.
— پس بریم.
— الان؟
— آره.
جونگکوک ساعتش رو نگاه کرد.
— سه صبحه.
— بابام شاید اونجاست!
— و شاید هم منتظرن یکی دقیقاً همین کار رو بکنه.
هانا مکث کرد.
— تله؟
— احتمالاً.
— پس چی کار کنیم؟
جونگکوک لپتاپ رو بست.
— اول مطمئن میشیم.
---
نیم ساعت بعد، ماشینشون چند خیابون دورتر از انبار توقف کرد.
ساختمان از دور متروکه به نظر میرسید.
هیچ چراغی روشن نبود.
هانا از پنجره نگاه کرد.
— خیلی ساکته.
جونگکوک گفت:
— زیادی ساکته.
هر دو پیاده شدند.
آروم به سمت ساختمان رفتند.
در اصلی قفل بود.
جونگکوک اطراف رو نگاه کرد.
— از این طرف.
وارد راهروی باریکی شدند.
چند قدم جلوتر، صدای ضعیفی شنیدند.
هانا ایستاد.
— شنیدی؟
جونگکوک گوش داد.
صدا دوباره اومد.
تق... تق... تق...
هانا آروم گفت:
— یکی اینجاست.
جونگکوک در فلزی انتهای راهرو رو باز کرد.
اتاق تاریک بود.
چراغ گوشی روشن شد.
هانا با دیدن چیزی که گوشهی اتاق بود، خشکش زد.
یک صندلی خالی.
کنارش یک ضبط صوت.
جونگکوک ضبط رو برداشت.
دکمهی پخش رو زد.
صدای پدر هانا پخش شد:
— اگه اینو پیدا کردید، یعنی رسیدید به K-17...
هانا جلو رفت.
— بابا؟
صدای ضبط ادامه داشت:
— هانا، اگه صدای منو میشنوی، یه چیز رو باید بدونی.
مکث.
— جونگکوک دشمن تو نیست.
هانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
صدای پدرش ادامه پیدا کرد:
— اما بهش اعتماد کامل هم نکن.
جونگکوک اخم کرد.
هانا آرام گفت:
— یعنی چی؟
صدای ضبط:
— چون اون شب، جونگکوک تنها کسی نبود که اونجا بود.
ناگهان ضبط خاموش شد.
هانا گفت:
— یعنی یکی دیگه هم اون شب اونجا بوده؟
جونگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، صدای پیام گوشی هانا بلند شد.
شماره ناشناس.
پیام فقط یک جمله داشت:
«بالاخره فهمیدی چرا حافظهات رو ازت گرفتن؟»
هانا با نگرانی به صفحه خیره شد.
پیام بعدی بلافاصله رسید:
«چون اگه یادت بیاد، اولین کسی که باید ازش بترسی... خودت هستی.»
هانا آرام گوشی رو پایین آورد.
— جونگکوک...
اما وقتی برگشت سمتش—
جونگکوک اونجا نبود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۹ | K-17
هانا هنوز به عکس پدرش خیره شده بود.
دستش میلرزید.
— زندهست...
جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت.
— فعلاً این فقط یه پیامه. هنوز نمیدونیم عکس مال امروزه یا نه.
هانا سریع برگشت سمتش.
— ولی اگه حتی یه درصد احتمال داشته باشه زنده باشه، من پیداش میکنم.
— میکنیم.
هانا چند لحظه ساکت موند.
— «میکنیم»؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— قرار نیست تنهایی بری.
هانا لبخند خیلی کوچیکی زد.
— فکر کردم همیشه میگی «نه».
— هنوزم میگم.
— پس چرا این بار نه؟
جونگکوک مکث کرد.
— چون این دفعه پای پدرت وسطه.
---
چند ساعت بعد، هر دو به دفتر خصوصی جونگکوک برگشتند.
قطعهی فلزی K-17 روی میز بود.
جونگکوک لپتاپش رو باز کرد.
— این کد توی هیچ پروندهی عمومیای وجود نداره.
هانا کنارش نشست.
— پس باید یه جای دیگه باشه.
— دقیقاً.
چند دقیقه بعد، جونگکوک نقشهای قدیمی از شهر باز کرد.
روی نقشه چند نقطه علامت خورده بود.
هانا نزدیکتر شد.
— اینا چیان؟
— انبارهای قدیمی.
— و K-17؟
جونگکوک یکی از نقاط رو بزرگ کرد.
هانا با دیدنش خشکش زد.
انبار شماره ۱۷.
— یعنی این؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— احتمالاً.
هانا از جاش بلند شد.
— پس بریم.
— الان؟
— آره.
جونگکوک ساعتش رو نگاه کرد.
— سه صبحه.
— بابام شاید اونجاست!
— و شاید هم منتظرن یکی دقیقاً همین کار رو بکنه.
هانا مکث کرد.
— تله؟
— احتمالاً.
— پس چی کار کنیم؟
جونگکوک لپتاپ رو بست.
— اول مطمئن میشیم.
---
نیم ساعت بعد، ماشینشون چند خیابون دورتر از انبار توقف کرد.
ساختمان از دور متروکه به نظر میرسید.
هیچ چراغی روشن نبود.
هانا از پنجره نگاه کرد.
— خیلی ساکته.
جونگکوک گفت:
— زیادی ساکته.
هر دو پیاده شدند.
آروم به سمت ساختمان رفتند.
در اصلی قفل بود.
جونگکوک اطراف رو نگاه کرد.
— از این طرف.
وارد راهروی باریکی شدند.
چند قدم جلوتر، صدای ضعیفی شنیدند.
هانا ایستاد.
— شنیدی؟
جونگکوک گوش داد.
صدا دوباره اومد.
تق... تق... تق...
هانا آروم گفت:
— یکی اینجاست.
جونگکوک در فلزی انتهای راهرو رو باز کرد.
اتاق تاریک بود.
چراغ گوشی روشن شد.
هانا با دیدن چیزی که گوشهی اتاق بود، خشکش زد.
یک صندلی خالی.
کنارش یک ضبط صوت.
جونگکوک ضبط رو برداشت.
دکمهی پخش رو زد.
صدای پدر هانا پخش شد:
— اگه اینو پیدا کردید، یعنی رسیدید به K-17...
هانا جلو رفت.
— بابا؟
صدای ضبط ادامه داشت:
— هانا، اگه صدای منو میشنوی، یه چیز رو باید بدونی.
مکث.
— جونگکوک دشمن تو نیست.
هانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
صدای پدرش ادامه پیدا کرد:
— اما بهش اعتماد کامل هم نکن.
جونگکوک اخم کرد.
هانا آرام گفت:
— یعنی چی؟
صدای ضبط:
— چون اون شب، جونگکوک تنها کسی نبود که اونجا بود.
ناگهان ضبط خاموش شد.
هانا گفت:
— یعنی یکی دیگه هم اون شب اونجا بوده؟
جونگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، صدای پیام گوشی هانا بلند شد.
شماره ناشناس.
پیام فقط یک جمله داشت:
«بالاخره فهمیدی چرا حافظهات رو ازت گرفتن؟»
هانا با نگرانی به صفحه خیره شد.
پیام بعدی بلافاصله رسید:
«چون اگه یادت بیاد، اولین کسی که باید ازش بترسی... خودت هستی.»
هانا آرام گوشی رو پایین آورد.
— جونگکوک...
اما وقتی برگشت سمتش—
جونگکوک اونجا نبود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۹۳۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط