همراه ما کشیده بود عقب باید یک کم استراحت می کردیم و دوب
همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوباره می رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم.
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم.
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.
یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23
- ۵۶۰
- ۰۲ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط