همراه ما کشیده بود عقب باید یک کم استراحت می کردیم و دوب

همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوباره می رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم.
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23
دیدگاه ها (۱)

#همه باید #پاسدار خون #شهید باشند و از آن حفاظت کنند.

#ســـلام بر مسافران #کــربــلـــا..#شهدا_بی_عرضه_ایم

اے شـــهید مامردگان بہ ظاهر زندہ ایے هستیمڪــہ وقــت مـان تن...

ســلام ما بر این #پـاره های تن #ملت که مونـســی جز #نسیم_صحر...

زیبایی عشق

پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کردهرکسی بار در د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط