{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوب

همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوباره می رفتیم جلو.
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.
نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم.
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.

یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_48ماشینو روشن کردم پامو گذاش...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.15 (روایت از زبان ا.ت)چ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

پارت ۱۷

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹ویو: جونگ کوک× وایی خداااکوک این...

#گلزار اومده به #عطاران تیکه انداخته که مررررد به خودت برس !...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p14بعد حرف ته خجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط