P

P6
میخواستم برم که کوک مچ دستمو گرفت کشید سمت خودش و لبامو بوسید....

سریع ازش جدا شدم و یه سیلی گذاشتم رو صورتش... و سریع رفتم
کوک : ا/ت...
خلاصه یه چند ساعتی میگذشت خودمو تو اتاق حبس کرده بودم هنوز کاری که کوک انجام داده بود رو نمیتونستم هضم کنم... چرا؟؟ (ادمین : عزیزم چرا نداره عاشقته)... نمیتونستم این اتفاقات اخیر رو هضم کنم اینم اضافه شد چند مین گذشت در زده شده :
نامجون : ا/ت؟ خوبی؟؟
وقتی شنیدم نامجونه بلند شدم و در رو باز کردم
نامجون : خوبی؟؟ چرا در رو قفل کرده بودی؟
ا/ت : همینجوری... یکم میخواستم بخوابم
نامجون : باشه خواستم بگم رامون خریدم همگی جمع شدیم توعم بیا
ا/ت : کوک هم هست؟
نامجون : آره چرا که نه چطور؟؟
ا/ت : پس من نمیام شما بخورید
نامجون : ا/ت لجبازی رو بزار کنار این همه مدت غذا نخوردی بیا بریم بخاطر من

خلاصه بخاطر نامجون که شده رفتم پایین دیدم همگی جمع شدن کنار هم یهو یکیشون گفت...
تهیونگ : ا/ت بیا اینجا
ا/ت : ممنون ( نشستم روی صندلی بدون اینکه چیزی بگم شروع کردم غذامو خوردم)
جیهوب : ا/ت تو خوبی؟؟
ا/ت : آهه... آره خوبم یکم بهترم...
جیهوب : مطمعن چون امروز یکم گرفته ای...
ا/ت : نه من خوبم راستی از کمپانی زنگ زده بودن شاید هفته ی دیگه کنسرت داشته باشیم
جین : عالی شد بهتر از این نمیشه...

تو این فاصله اصلا کوک بهم نگاه نمیکرد همش بهش نگاه میکردم سرشو خم کرده پایین و تو سکوت غذا میخورد از اون طرف بیشتر نگاه تهیونگ رو روم حس میکردم همش فکر میکردم دوتا چشم روم خیره شدن...


____
خب دوستان فعلا اینو داشته باشید میدونم کمه فردا بقیه رو میزارم و اینکه حمایت فراموش نشه🫶✨
دیدگاه ها (۱)

شروع فعالیت

تصادفی پارت ۱

زندگی مافیایی | ادامه داخل کامنت

رویا هام | my dreams

طراح عشق

طراح عشق

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط