قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌

قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌
حسرتی که در من است،
در کلمات نمی‌گنجد.
اما در خالیِ آغوشِ گشوده‌ام
در جریانِ خونِ رگ‌هایِ بازوان‌ام
در هر ضربان قلب من
تو
طنین‌انداز میشوی
عبور میکنی
دوباره به من بازمیگردی
و تا ابد
می‌مانی.

تو از عمق وجودم،
سرچشمه میگیری.
اما
هر نفس
در سرمای وجود من
یخ می‌زند
منجمد میشود
و به یادم می‌آورد
تو
همان کسی هستی
که
دوباره
و دوباره
مرا ترک‌ گفت.
دیدگاه ها (۱)

چند پارتیپارت۵جونگکوک صندلی را برایِ او عقب کشید. وقتی نشستن...

سناریو: ماه سرخ

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁷اما چیزی که بیشتر از هر چیزی منو شوک...

قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌حسرتی که در من است،در کلمات نمی...

‌قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌حسرتی که در من است،در کلمات نم...

‌قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌حسرتی که در من است،در کلمات نم...

دست‌هایت راز عجیبی استوقتی بدون هیچ شعله‌ایدر اوج زمستاندست‌...

حسین معاصر

#دلنوشته...#دوست‌داشتنی‌ِ_من!#دلبرِ_چشم_قشنگِ_من...#خوش‌خنده...

به بادهای سرآسیمه سپرده ام کمی هوای ابریبرای امبیاورند...هوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط