! هیچکدام از اتفاقات واقعی نیستند !
! هیچکدام از اتفاقات واقعی نیستند !
«𝙱𝙻𝙾𝙾𝙳»
خــون²
مرد ناشناس: «تا قبل از اینکه دوستت بمیره میتونی فرار کنی!»
یوری به سرعت دوید. روی نوک کفشهایم ایستاده بودم. سعی کردم دستش را از دور گردنم باز کنم اما حریف زور آن مرد نشدم. کم کم چشمانم سیاهی رفتند و قطرهی اشکی از گوشهی چشمم سر خورد، که یوری از پشت سر مرد، سوزن سرنگی را در گردنش فرود آورد. بعد از چند ثانیه، مرد چنگش را باز کرد و بیهوش نقش بر زمین شد. در آنی از لحظه، از کمبود اکسیژن روی زانوهایم افتادم و دم و بازدمهایم سرعت گرفتند. یوری به سمتم دوید و مرا در آغوش کشید. سپس موهایم را بوسید و درحین نفس زدن، بریده بریده لب زد: «بیا... بیا از اینجا بریم.»
دم عمیقی گرفتم و به مرد دستبسته اشاره کردم.
میونگ اوک: «پس با اون چیکار کنیم؟»
قبل از اینکه یوری چیزی بگوید، مرد نفسزنان فریاد کشید: «من مامورم! کارت شناساییم توی جیب پیرهنمه. دستامو باز کنید.»
یوری به من نگاه کرد و با صدایی نگران گفت: «بیا همینجا ولش کنیم...»
میونگ اوک: «میدونم برای چی نگرانی... ولی اگر یه مامور باشه، جایی برای شک و تردید نمیمونه.»
یوری نفس عمیقی کشید، عزمش را جزم کرد و به سمت مرد رفت. کارت شناساییاش را از جیب پیرهنش بیرون کشید. موبایلم را جلو بردم، اخم ریزی کردم و اسم روی کارت را خواندم.
میونگ اوک: «کیم تهیونگ...»
کمی مکث کردم و با حالتی متفکر ادامه دادم: «راست میگه.»
یوری: «حالا چطوری این زنجیرها رو باز کنیم؟»
تهیونگ به مرد بیهوش اشاره کرد و گفت: «پیش اونه... برید لباساشو بگردید.»
به سمت مرد رفتم. هیکل سنگینش را تکان دادم و لباسهایش را گشتم تا یک دسته کلید پیدا کردم.
میونگ اوک: «پیدا کردم!»
برگشتم و مشغول امتحان کردن کلیدها شدیم.
یوری: «مگه زندانبان بوده! آخه این همه کلید!»
یوری نالید و لحظهای بعد موفق شدیم دستبند و زنجیرها را باز کنیم. اما بعد از یک ضربه، همهجا سیاهِ سیاه شد.
ادامه دارد...
اصکی=ممنوع !
𝙿𝚞𝚛𝚙𝚕𝚎_f𝚒𝚌𝚝𝚒𝚘𝚗
♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡
#BTS #army #bangtan #Kings #Purple_fiction
♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡
#Namjoon #Jin #Suga #Jimin #taehyoung #V #Jungkook #Jhope
«𝙱𝙻𝙾𝙾𝙳»
خــون²
مرد ناشناس: «تا قبل از اینکه دوستت بمیره میتونی فرار کنی!»
یوری به سرعت دوید. روی نوک کفشهایم ایستاده بودم. سعی کردم دستش را از دور گردنم باز کنم اما حریف زور آن مرد نشدم. کم کم چشمانم سیاهی رفتند و قطرهی اشکی از گوشهی چشمم سر خورد، که یوری از پشت سر مرد، سوزن سرنگی را در گردنش فرود آورد. بعد از چند ثانیه، مرد چنگش را باز کرد و بیهوش نقش بر زمین شد. در آنی از لحظه، از کمبود اکسیژن روی زانوهایم افتادم و دم و بازدمهایم سرعت گرفتند. یوری به سمتم دوید و مرا در آغوش کشید. سپس موهایم را بوسید و درحین نفس زدن، بریده بریده لب زد: «بیا... بیا از اینجا بریم.»
دم عمیقی گرفتم و به مرد دستبسته اشاره کردم.
میونگ اوک: «پس با اون چیکار کنیم؟»
قبل از اینکه یوری چیزی بگوید، مرد نفسزنان فریاد کشید: «من مامورم! کارت شناساییم توی جیب پیرهنمه. دستامو باز کنید.»
یوری به من نگاه کرد و با صدایی نگران گفت: «بیا همینجا ولش کنیم...»
میونگ اوک: «میدونم برای چی نگرانی... ولی اگر یه مامور باشه، جایی برای شک و تردید نمیمونه.»
یوری نفس عمیقی کشید، عزمش را جزم کرد و به سمت مرد رفت. کارت شناساییاش را از جیب پیرهنش بیرون کشید. موبایلم را جلو بردم، اخم ریزی کردم و اسم روی کارت را خواندم.
میونگ اوک: «کیم تهیونگ...»
کمی مکث کردم و با حالتی متفکر ادامه دادم: «راست میگه.»
یوری: «حالا چطوری این زنجیرها رو باز کنیم؟»
تهیونگ به مرد بیهوش اشاره کرد و گفت: «پیش اونه... برید لباساشو بگردید.»
به سمت مرد رفتم. هیکل سنگینش را تکان دادم و لباسهایش را گشتم تا یک دسته کلید پیدا کردم.
میونگ اوک: «پیدا کردم!»
برگشتم و مشغول امتحان کردن کلیدها شدیم.
یوری: «مگه زندانبان بوده! آخه این همه کلید!»
یوری نالید و لحظهای بعد موفق شدیم دستبند و زنجیرها را باز کنیم. اما بعد از یک ضربه، همهجا سیاهِ سیاه شد.
ادامه دارد...
اصکی=ممنوع !
𝙿𝚞𝚛𝚙𝚕𝚎_f𝚒𝚌𝚝𝚒𝚘𝚗
♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡
#BTS #army #bangtan #Kings #Purple_fiction
♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡
#Namjoon #Jin #Suga #Jimin #taehyoung #V #Jungkook #Jhope
- ۲۶۶
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط