شجاعت نهایی تمام توانایی ها در یک لحظه بحران به میزان

- شجاعت نهایی : تمام توانایی ها در یک لحظه بحران به میزان x3 افزایش می یابد.

"پس آنها چیزی به من می دهند، چون من دارم می میرم."

مرد روی زبانش کلیک کرد. با این حال، او نمی‌توانست از اولین عنوان مفید و منحصربه‌فرد خود لبخندی هولناک نزند.

او می توانست احساس کند که بدنش ناگهان پر از انرژی شده است. حتی قدرت او نیز به شدت در حال افزایش بود. او می‌دانست که این قدرت‌نمایی عظیم چیزی است که قبلاً هرگز نمی‌توانست آرزوی داشتن آن را داشته باشد.

آنها را به اینجا فرستادند و گفتند که این بازی خداست اما هیچ پنجره وضعیت یا مهارتی وجود ندارد. تنها چیزی که آنها را از مردم اینجا متمایز می کرد، عناوین و توانایی های ذاتی آنها بود. با این حال، حتی اگر آنها به طور معجزه آسایی یک عنوان به دست بیاورند، تا زمانی که فقط توانایی های ضعیفی داشته باشند، باز هم نمی توانند به جایگاه استاد شمشیر برسند.

مرد برای اثبات این سخنان پس از دریافت ضربه‌ی یک هیولا به راحتی پرواز کرد. او در نهایت به اعماق دیوارهای قلعه برخورد کرد.

" اوه! ”

بدنش له شد و تمام اعضای بدنش پاره شد. و به دلیل شدت این ضربه، هوشیاری او قبلاً تار شده بود.

"مزه ای شبیه گند می دهد."
مرد در حالی که از میان خونی که از سرش جاری بود چشم دوخته بود با خود زمزمه کرد. از منظره تار خود، او می‌توانست هیولاها را ببیند که با اجساد مرده سربازان جشن می‌گیرند. حتی هیولاهایی وجود داشتند که به دنبال آن بودند تا ببینند آیا جسدی برای جشن گرفتن باقی مانده است یا خیر.

او پس از سنجش وضعیت بدنش، می دانست که به محض اینکه هوشیاری اش از بین برود، خواهد مرد. اما وقتی هیولاها را دید که به سمت او می دوند، فکر کرد که بهتر است همان لحظه بمیرد. او قطعاً داشتن یک مرگ آبرومندانه را ترجیح می داد تا اینکه توسط نیش های وحشتناک آن هیولاها تا سر حد مرگ عذاب بکشد.

سپس ناگهان…

"این چیه…"

با تعجب به اطراف نگاه کرد. هیولاهایی که به سمت او می دویدند ناگهان در مسیر خود ایستادند. حتی خون جاری و مردم در حال مرگ از حرکت باز ایستادند. انگار تمام دنیا در همان لحظه متوقف شده بود.
دیدگاه ها (۲)

سپس ناگهان توپی از نور در هوای بالای سر او ایجاد شد. - تبری...

#مانهوا

پسر ارشد دوک به ارتش فرار کرد

#ناکجا_اباد_موعود

عشـــق تحقیر شـده𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵...

⊰ྀུ──❥✿❊ ⃟🌸❊✿❥──⊰ྀུ⊰📚داستان کوتاه#تبسم_شفاء_دهنده:دختربچه ا...

چپتر ۸ _ سایه های تارهوا سردتر از همیشه بود. باربارا با گلدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط