فیک یونمینp
فیک یونمین(p17)
از کجا به کجا...؟
روزهای بعد، فضا بین یونگی و جیمین تغییر کرده بود. یه جور کشش نامرئی، یه برق تازهای توی نگاههاشون بود که قبلاً نبود. دیگه اون تماسهای اتفاقی دستهاشون رو نادیده نمیگرفتند، بلکه انگار دنبالشون میگشتند. شوخیهاشون کمی صمیمانهتر شده بود، و سکوتهاشون پر از حرفهای دلنشینتری بود.
یه بعدازظهر، در حالی که داشتند روی یه ملودی تازه کار میکردند، جیمین یه مکث طولانی کرد و خیره به یونگی شد. یونگی که داشت یه پارتیتور رو چک میکرد، متوجه نگاه جیمین شد و سرش رو بالا آورد. «چی شده؟»
جیمین لبخند خجالتی زد. «هیچی... فقط داشتم فکر میکردم... چقدر خوبه که تو هستی هیونگ.»
یونگی ابرویی بالا انداخت. «منظورت از این همکاریه؟»
«نه فقط همکاری.» جیمین صداش رو آرومتر کرد. «منظورم... تویی. بودنت. اینکه میتونم باهات حرف بزنم، موسیقی بسازیم... و اینکه... اینکه اینقدر خوب منو میفهمی.»
یونگی لبخندش عمیقتر شد. انگار اون حرفها، همون چیزی بود که منتظرش بود. جلوتر اومد و کنار جیمین نشست. «منم همین حس رو دارم جیمین. انگار... انگار یه چیزی گم کرده بودم که حالا پیداش کردم. و اون چیز... تویی.»
این بار، وقتی دست یونگی به سمت دست جیمین رفت، جیمین مقاومت نکرد. دستش رو توی دست یونگی گذاشت و انگشتهاشون در هم قفل شد. یه حس گرم و آشنا که انگار سالها بود منتظرش بودند.
«یعنی... یعنی داریم عاشق هم میشیم؟» جیمین با صدایی لرزان پرسید.
یونگی به چشمهای جیمین نگاه کرد. «شاید. شاید داریم. ولی مهم اینه که... مهمه که این حس، حس خوبیه. حسِ اینکه دیگه تنها نیستم. و حسِ اینکه تو هم نیستی.»
اون شب، دیگه نه استودیو، نه موسیقی، نه هیچ چیز دیگهای مهم نبود. فقط اون دو نفر بودند و اون حس تازه و قدرتمندی که داشت شکوفا میشد. انگار تمام اون سالها تنهایی و دلتنگی، فقط مقدمهای بود برای این لحظه. لحظهای که دو روح، همدیگر رو پیدا کرده بودند
بچه ها بقیه رو فردا میذارم الان کار دارم 🩷🩷
از کجا به کجا...؟
روزهای بعد، فضا بین یونگی و جیمین تغییر کرده بود. یه جور کشش نامرئی، یه برق تازهای توی نگاههاشون بود که قبلاً نبود. دیگه اون تماسهای اتفاقی دستهاشون رو نادیده نمیگرفتند، بلکه انگار دنبالشون میگشتند. شوخیهاشون کمی صمیمانهتر شده بود، و سکوتهاشون پر از حرفهای دلنشینتری بود.
یه بعدازظهر، در حالی که داشتند روی یه ملودی تازه کار میکردند، جیمین یه مکث طولانی کرد و خیره به یونگی شد. یونگی که داشت یه پارتیتور رو چک میکرد، متوجه نگاه جیمین شد و سرش رو بالا آورد. «چی شده؟»
جیمین لبخند خجالتی زد. «هیچی... فقط داشتم فکر میکردم... چقدر خوبه که تو هستی هیونگ.»
یونگی ابرویی بالا انداخت. «منظورت از این همکاریه؟»
«نه فقط همکاری.» جیمین صداش رو آرومتر کرد. «منظورم... تویی. بودنت. اینکه میتونم باهات حرف بزنم، موسیقی بسازیم... و اینکه... اینکه اینقدر خوب منو میفهمی.»
یونگی لبخندش عمیقتر شد. انگار اون حرفها، همون چیزی بود که منتظرش بود. جلوتر اومد و کنار جیمین نشست. «منم همین حس رو دارم جیمین. انگار... انگار یه چیزی گم کرده بودم که حالا پیداش کردم. و اون چیز... تویی.»
این بار، وقتی دست یونگی به سمت دست جیمین رفت، جیمین مقاومت نکرد. دستش رو توی دست یونگی گذاشت و انگشتهاشون در هم قفل شد. یه حس گرم و آشنا که انگار سالها بود منتظرش بودند.
«یعنی... یعنی داریم عاشق هم میشیم؟» جیمین با صدایی لرزان پرسید.
یونگی به چشمهای جیمین نگاه کرد. «شاید. شاید داریم. ولی مهم اینه که... مهمه که این حس، حس خوبیه. حسِ اینکه دیگه تنها نیستم. و حسِ اینکه تو هم نیستی.»
اون شب، دیگه نه استودیو، نه موسیقی، نه هیچ چیز دیگهای مهم نبود. فقط اون دو نفر بودند و اون حس تازه و قدرتمندی که داشت شکوفا میشد. انگار تمام اون سالها تنهایی و دلتنگی، فقط مقدمهای بود برای این لحظه. لحظهای که دو روح، همدیگر رو پیدا کرده بودند
بچه ها بقیه رو فردا میذارم الان کار دارم 🩷🩷
- ۲.۷k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط