بچه ها معمولاً اینجوریه که

بچه ها معمولاً اینجوریه که
یا مامان بزرگا نورو دوست دارن نوه نه یا هردو همو دوست دارن اما برای من برعکس می‌خوام یه داستان از زندگیم بگم که حدود یک سال پیش هست ما خونه بالا مادر جونم زندگی میکنیم چون اون تنهاست من عوایل به زور میرفتم پایین چون هوسلم سر می‌رفت ولی بعد یک مدت که تلویزیونش درست شد و من بازی یا فیلم میریختم نگاه میکردم برا مکان مهم نبود و حتی بیشتر با مادرجونم حرف میزدم تا اینکه جوری وابسته شدم بعد مدرسه سری لباسم رو عوز میکرد یه ساندویچ کوچیک می‌خوردم و میرفتم پایین از تنهایی تا عصر هم درآمده بودم ولی یک روز مادر جونم جلوم حرفی زد که دیگه نرفتم پایین و حتی حرف باعث شده بود مامانم دیگه مجبورم نکنه برم پایین حالا چه حرفی زده بود جلو من به خالم گفت آره دیگه منم که از صبح تا شب تنهام کسی هم بهم سر نمیزنه من با این حرفش خیلی ناراحت شدم و به بهونه کار خداحافظی کردم و رفتم بالا خونمون آخه چتوری این حرف رو میزنم منی که از ساعت ۱ ظهر تا تقریباً شب خونش بودم و هم کمکش میکردم هم باهاش حرف میزدم نمیدونی چرا یهو خاستم این رو تعریف کنم ولی آره دیگه اینجوریه و من الان خیلی وقته پایین نرفتم البته اینم هست که تو فصل گرما مادرجونم می‌ره روستا خانوادگی مون ولی بازم
دیدگاه ها (۴)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۱۳(ویو جیمین)ساعت ⁶:¹² دقیقه عصر بود من به کلوپ رسیدم و...

سلام...چطورین؟...بنده...تعریفی ندارم😐بخاطر پای چلاقم رفتم دو...

اجبار به بدبختی پارت ۳۴

پارت ۴۶ | حقیقتتهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد.لینا ...

پارت ۲ویو روبی:توی اتاق بودم و داشتم فکر میکردم به این که ای...

الماس زیبای من ...

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

پارت جدید..میگذرد..

پارت دهم.ویو آساآسا: مامان چیشدع؟چرا حرف نمی زنی فقط داری من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط