{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

پارت ۴ — «دخترعمه‌ی دردسرساز»

آ.ت توپ رو زیر بغلش زد و به لیا نگاه کرد.

«خب؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟»

لیا لبخند زد.
«هیچی. فقط داشتم بادیگارد جدیدت رو می‌دیدم.»

آ.ت:
«ببین، فقط بادیگارده. چیز خاصی نیست.»

لیا نگاهش رو به جونگکوک دوخت.

«معلومه.»

جونگکوک که متوجه نگاهش شده بود، خیلی کوتاه گفت:
«من باید برم.»

لیا سریع گفت:
«اگه عجله نداری، می‌تونی بمونی.»

جونگکوک:
«کار دارم.»

آ.ت زیر لب گفت:
«خدا رو شکر.»

جونگکوک برگشت سمتش.

«چیزی گفتی؟»

«نه.»

«مطمئنی؟»

«صددرصد.»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
«خوبه.»

رها که کنار آ.ت ایستاده بود، آروم گفت:
«تو چرا هر بار باهاش حرف می‌زنی، عصبانی می‌شی؟»

آ.ت:
«چون رو اعصابه.»

رها:
«فقط همین؟»

آ.ت:
«رها...»

رها دست‌هاش رو بالا برد.
«باشه، باشه. چیزی نگفتم.»

تهیونگ از آن طرف سالن گفت:
«رها، تو هم ورزش می‌کنی یا فقط گزارشگر بازی‌ای؟»

رها برگشت.
«من؟ معلومه که ورزش می‌کنم.»

تهیونگ:
«پس بیا ببینم چقدر بلدی.»

رها:
«چی؟»

تهیونگ توپ بسکتبال رو به سمتش گرفت.

«یک دور با هم بازی کنیم.»

رها توپ رو گرفت.

«اگه باختی، غر نزن.»

تهیونگ خندید.
«اگه بردم چی؟»

رها:
«هیچی.»

«پس جایزه نمی‌دی؟»

رها:
«نه.»

تهیونگ:
«چه معامله‌ی بدی.»

رها:
«می‌تونی قبول نکنی.»

تهیونگ:
«قبول کردم.»

بازی شروع شد.

آ.ت چند لحظه به اون دوتا نگاه کرد و بعد با لبخند به جونگکوک گفت:
«فکر کنم این دوتا دارن با هم خوب کنار میان.»

جونگکوک:
«برادرم با همه خوب کنار میاد.»

آ.ت:
«تو چی؟»

جونگکوک:
«من نه.»

آ.ت:
«این یکی رو خودم فهمیدم.»

جونگکوک خندید.

لیا که هنوز نزدیکشان ایستاده بود، گفت:
«جونگکوک، تو همیشه این‌قدر جدی‌ای؟»

جونگکوک:
«تقریباً.»

لیا:
«پس باید یکی پیدا بشه که بتونه بخندونتت.»

آ.ت فوری گفت:
«بعید می‌دونم همچین کسی پیدا بشه.»

جونگکوک به آ.ت نگاه کرد.

«اتفاقاً یه نفر هست.»

آ.ت:
«کی؟»

جونگکوک:
«فعلاً خودم هم نمی‌دونم.»

آ.ت چند لحظه ساکت موند.

رها از دور فریاد زد:
«آ.ت! بیا اینجا!»

آ.ت سریع رفت سمت رها.

جونگکوک نگاهش رو دنبال کرد.

لیا این صحنه رو دید.

لبخندش محو شد.

چند لحظه بعد آرام به خودش گفت:

«نه... این‌طوری نمی‌ذارم ادامه پیدا کنه.»

و از همان روز، لیا تصمیم گرفت هر طور شده بین آ.ت و جونگکوک فاصله بیندازه.
دیدگاه ها (۰)

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۳ — «کری‌خونی ممنوع!»پنج دقیقه ب...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۲ — «من به بادیگارد نیاز ندارم!»...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط