مرد بی رحم

### پارت پنجم: تنهایی در قلمروِ شیر

صبح که با چشم‌هایی سنگین از خواب بیدار شدم، صحنه‌ای رو دیدم که لرزه به تنم انداخت. تیهونگ در سالن اصلی ایستاده بود و با دختری که به نظر می‌رسید حدوداً هجده سال داشته باشه، صحبت می‌کرد. تیهونگ با همان لحنِ دستوری و مقتدرش، همه را جمع کرد و اعلام کرد: «من و [نام شخصیت] برای ده روز به سفر می‌رویم. تمام خدمتکارها به جز لیها، مرخصی هستند.»

می‌خواستم اعتراض کنم، می‌خواستم فریاد بزنم که چطور من را در این خانه تنها می‌گذارند؟ اما وقتی نگاهِ سرد تیهونگ به من افتاد، کلمات در گلویم خشک شدند. ترس، جای اعتراض را گرفت. وقتی همه خداحافظی کردند و رفتند، سکوتِ سنگینی بر عمارت حاکم شد. من تنها مانده بودم؛ تنها با خودِ این دیوارها و آن مردِ پرابهت که سایه‌اش در تمام گوشه و کنار خانه حس می‌شد.

شب، خواب به سراغم نمی‌آمد. با گلویی خشک از تخت بیرون آمدم تا کمی آب بنوشم. اما وقتی به سمت آشپزخانه/سالن رفتم، دوباره او بود. همان مرد.

در تاریکیِ نیمه‌شب، دوباره پشتِ میز نشسته بود و دودِ سیگارش را در سکوت رها می‌کرد. حتی لازم نبود برگردد تا مرا ببیند؛ انگار حضورِ من را با تمامِ وجود حس کرده بود. بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با صدایی بم و آرام گفت:
«بیا بشین.»

با پاهایی که انگار از من نمی‌رفتند، به سمتش رفتم و روی مبلِ روبه‌رویش نشستم. او خودش را روی مبل رها کرد و با نگاهی که مثل چاقو بود، به من خیره شد. مقدار کمی نور از پنجره به داخل می‌تابید و خطوطِ صورتش را در تاریکی روشن می‌کرد. ابروهای مشکی و پرپشت، چشم‌های نافذ و خطِ فکِ تیز و استخوانی‌اش... او حتی در این تاریکی هم بیش از حد بی‌نقص و ترسناک به نظر می‌رسید. موهای صاف و حالت‌داده‌شده‌اش زیر نورِ ضعیف می‌درخشید.

او با بی‌خیالی، استینِ لباسش را چند بار تا کرد و سپس نگاهش را از چشم‌های من گرفت و به لیوانِ روی میز دوخت. دستور داد:
«بردار.»

با دست‌هایی لرزان، لیوانِ ویسکی را برداشتم. قبل از اینکه بفهمم چه می‌کنم، جرأت نکردم انکار کنم. یک جرعه از آن مایعِ تند و تلخ را نوشیدم. مغزم فوراً هنگ کرد؛ طعمِ تندِ الکل و هولناک بودنِ موقعیت، تمامِ وجودم را فلج کرده بود. من حالا در میانِ تنهایی و خطر، در حصارِ مردی بودم که حتی برای یک نگاه کردن هم اجازه نمی‌گرفت.
دیدگاه ها (۱)

**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**عمارت غرق در صدای موسیقی و خنده‌ه...

پارت هشت راز خون

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

با من کل کل نکن پارت اول

•اشتیاق مخملی• 🍷"پارت ۱"ویو ات (اسپانیا)نور از بایه پرده ی ن...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_49فصل بیست‌ویکم...

پارت دوم/

پارت ۳

پارت سوم: شبِ امتحان و تنهاییساعت از نیمه شب گذشته بود. چراغ...

پارت ۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط