یلدا
یلدا
نام دختری ست
بالابلند
باموهایی بافته شده
که سیاهی شب را
به موهایش
و دلتنگی هایش
رابه پیراهن حریر سپیدش سنجاق میکند
و دانه دانه آرزوهایش
را تسبیحی میسازد
و درلابه لای سجاده اش
برگ های پاییزی میریزد
و بااشک هایش وضو وصل
میگیرد و
وتفآلی به دیوان حافظ میزند
و
*یوسف گمگشته بآزآید به کنعان غم مخور *
را نه یکبار
که صدبار
به آرامی زمزمه میکند
و با تاجی از
برگ های پاییزی
به استقبال زمستان میرود
وردای سپیدش را
روی زمین
میکشد
وبه خواب میرود . . .
نام دختری ست
بالابلند
باموهایی بافته شده
که سیاهی شب را
به موهایش
و دلتنگی هایش
رابه پیراهن حریر سپیدش سنجاق میکند
و دانه دانه آرزوهایش
را تسبیحی میسازد
و درلابه لای سجاده اش
برگ های پاییزی میریزد
و بااشک هایش وضو وصل
میگیرد و
وتفآلی به دیوان حافظ میزند
و
*یوسف گمگشته بآزآید به کنعان غم مخور *
را نه یکبار
که صدبار
به آرامی زمزمه میکند
و با تاجی از
برگ های پاییزی
به استقبال زمستان میرود
وردای سپیدش را
روی زمین
میکشد
وبه خواب میرود . . .
- ۵۸۱
- ۲۹ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط