دنیای وارونه3
دنیای وارونه3
پارت4
از زبان مکس:خیلی واسم باعث تعجب بود که هنری خونه ی من رو از کجا بلد بود هالی هنوزم حالش بد بود و واقعا هم حق داره چون 10 سال پیش واقعا دردناک بود واسه ی همه ی ما
مکس:خونه ی منو از کجا بلدی
هنری:احساس میکردم اینجا زندگی میکنید از اهالی اینجا پرسیدم و اونا هم گفتن آدرستون اینجاست و این جا کلیدی رو براتون آوردم
مکس:ممنون اما جاکلیدی زیاد مهم نبود
(در رو محکم روش میبندم)
ویل:اوه خدای من این دیگه چی بود
مکس:واقعا باورم نمیشه
استیو:ریدم تو این زندگی
نانسی:حق دارید استیو منم باهات میام تا بریم بفهمیم این یارو چیکار میکنه
جاناتان:منم میام
نانسی:تو نیا تو مواظب بقیه باش
جاناتان:آخه چرا
نانسی:گفتم باید بمونی داستین و استیو بیا بریم
داستین:باشه
هالی:هعی ویل اگه یه روز اتفاقی برام افتاد...
ویل:خفه شو هیچی نگو
هالی:آخه
ویل:هیس
هالی:ولی اون وقت بدون که خیلی دوستت دارم
ویل:چرا داری این حرف رو میزنی تو هیچیت نمیشه
هالی:اوهوم
مکس:بچه ها سوار ون بشید
از زبان ال:مایک دست منو محکم گرفت و بهم گفت
مایک:ما با هم میمونیم
ال:تا ابد
و سوار ون شدیم همگی توی ون بودیم که مکس بهمون گفت
مکس:میدونم که این حرف چرندیه اما اگه یه روز کنارتون نبودم لطفا امیدتون رو از دست ندید و بجنگید و بدونید که من خیلی دوستتون دارم
لوکاس:چی داری میگی
مکس:فقط برای احتیاط
هالی:نمیدونم من و مکس که خودمون دیدیم و خب آخه منم میگم اگه یه روز نبودم بدونید که خیلی دوستتون دارم و خیلی باهاتون حال کردم و واقعا خوشحال بودم از اینکه باهاتون دوستم همین
مایک:هالی یعنی چی
سکوت همه جا را پر کرد
نانسی:هی بس کنید دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته عزیزان
استیو:اگه تو یه خاطره باشیم چی
داستین:وات چرت نگو
راننده:رسیدیم
مکس:خب پیاده شید
از زبان مایک:هممون پیاده شدیم و رفتیم داخل همون پایگاه روس هالی دوباره یاد اون خاطره افتاد
هالی:هی بچه ها یادتونه
مکس:آره
هالی:ویل اینجا بود که تلاش کردیم وکنا رو بکشیم
ویل:موفق نشدیم
هالی:اوهوم
مکس:دروازه که بستس
ویل:باید به استیو خبر بدیم و اگه چیزی دست گیرش شده به ما هم بگه
ال:اما اون گفت که بهش زنگ نزنیم
مکس:ویل تو میتونی بری ذهن استیو
ویل:من میتونم برم ذهن وکنا چطور برم استیو
ال:ایولا ویل تو میتونی بری ذهن هنری پس برو ذهنش من میرم جاسوسی استیو رو میکنم اوکی
ویل:چه فکر خوبیه عالیه اما من معلوم نیست که بتونم برم یا نه
مکس:اینجا نزدیک دروازه هم هست پس برو
هالی:چه فکر خوبیه
جویس:نه اون پسر منه و اجازه نمیدم
رابین:آخه
جویس:آخه نداره
رابین:خاله میشه یه لحظه با من بیای
جویس:اوکی
از زبان ال:رابین جویس رو میبره تو اتاق و در رو قفل میکنه
جویس:هعی چه خبرتونه هان بزارید بیام بیرون
رابین:ببخشید اما فعلا باید اون تو بمونید ویل الان میتونی تمرکز کنی
ویل:ممنون رابین خفن
ویل تمرکز میکنه مثل اینکه پیداش کرده
ویل:اون توی خونه ست و داره تلویزیون میبینه
مکس:وات؟هنری رو میگی
ویل:آره الان رفت آشپز خونه و پنکیک میخوره
هالی:چیی؟
ویل:زنش داره میاد بیرون از اتاق
هالی:یا خدا
ویل:وا وا واییییی
ال:همین حالا بیا بیرون
ویل از ذهن هنری اومد بیرون
ویل:اوه اوه زنش بود
مکس:مگه زن داره
ویل:مطمئنم اون مثل آدمای عادی تلویزیون نگاه میکرد و پنکیک میخورد
ال رفت و جاسوسی استیو کرد
ال:هعی استیو اونم توی ماشینش هست و منتظره هنری بیاد بیرون
لوکاس:الان باید چیکار کنیم
مکس:بچه ها اصلا شاید این هنری ورژن خوبش باشه مهربونش
هالی:واییی
ویل:ولی به هر حال به استیو زنگ بزن و بگو ولش کن
مایک:آره به هر حال بیاین تو زندگی خودمون مشغول باشیم
ویل:ولی من هر روز تو ذهنم چک میکنم
مکس:خوبه بیاین بریم
ال:تازه ویل امروز باید یه شام مهمونمون کنی
ویل:خونه ی من؟
ال:آره دیگه من و مایک و همگی میایم خونتون
ویل:عام اوکی بیاین
هالی:ایول
ویل:هعی هالی تو هم تقریبا دو ماهه خونم نیومدی
مکس:بچه ها امشب خونه ویل فردا شب خونه ی کی باشه؟
مایک:هالی
هالی:واو
همگی سوار ون شدن و رسیدن خونه ی مکس
ال:عزیزم
مایک:چیه
ال:میشه که منو ببری شهر بازی
مایک:آره
ال:مرسی عشقم
استیو و داستین هم میان
استیو:خب خب ظاهرا الکی درگیر کردیم خودمون رو
نانسی:خب خب ما اومدیم
جاناتان:خوش گذشت با اون استیو
استیو:تو هم پرستاری خوش گذشت
جاناتان:نه
نانسی:درست صحبت کن جاناتان ما الان زن و شوهریم
هالی:خب خب بس کنید بچه ها
ویل:خب خب من دیگه میرم خونه شب میبینمتون
مکس:خداحافظ به سلامت راستی با جاناتان و هالی برو ممکنه خطرناک باشه
ویل:عام باشه هالی بیا بریم جاناتان تو هم بیا
هالی:اوکیه خداحافظ همگی
ادامه پارت بعدی.....
پارت4
از زبان مکس:خیلی واسم باعث تعجب بود که هنری خونه ی من رو از کجا بلد بود هالی هنوزم حالش بد بود و واقعا هم حق داره چون 10 سال پیش واقعا دردناک بود واسه ی همه ی ما
مکس:خونه ی منو از کجا بلدی
هنری:احساس میکردم اینجا زندگی میکنید از اهالی اینجا پرسیدم و اونا هم گفتن آدرستون اینجاست و این جا کلیدی رو براتون آوردم
مکس:ممنون اما جاکلیدی زیاد مهم نبود
(در رو محکم روش میبندم)
ویل:اوه خدای من این دیگه چی بود
مکس:واقعا باورم نمیشه
استیو:ریدم تو این زندگی
نانسی:حق دارید استیو منم باهات میام تا بریم بفهمیم این یارو چیکار میکنه
جاناتان:منم میام
نانسی:تو نیا تو مواظب بقیه باش
جاناتان:آخه چرا
نانسی:گفتم باید بمونی داستین و استیو بیا بریم
داستین:باشه
هالی:هعی ویل اگه یه روز اتفاقی برام افتاد...
ویل:خفه شو هیچی نگو
هالی:آخه
ویل:هیس
هالی:ولی اون وقت بدون که خیلی دوستت دارم
ویل:چرا داری این حرف رو میزنی تو هیچیت نمیشه
هالی:اوهوم
مکس:بچه ها سوار ون بشید
از زبان ال:مایک دست منو محکم گرفت و بهم گفت
مایک:ما با هم میمونیم
ال:تا ابد
و سوار ون شدیم همگی توی ون بودیم که مکس بهمون گفت
مکس:میدونم که این حرف چرندیه اما اگه یه روز کنارتون نبودم لطفا امیدتون رو از دست ندید و بجنگید و بدونید که من خیلی دوستتون دارم
لوکاس:چی داری میگی
مکس:فقط برای احتیاط
هالی:نمیدونم من و مکس که خودمون دیدیم و خب آخه منم میگم اگه یه روز نبودم بدونید که خیلی دوستتون دارم و خیلی باهاتون حال کردم و واقعا خوشحال بودم از اینکه باهاتون دوستم همین
مایک:هالی یعنی چی
سکوت همه جا را پر کرد
نانسی:هی بس کنید دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته عزیزان
استیو:اگه تو یه خاطره باشیم چی
داستین:وات چرت نگو
راننده:رسیدیم
مکس:خب پیاده شید
از زبان مایک:هممون پیاده شدیم و رفتیم داخل همون پایگاه روس هالی دوباره یاد اون خاطره افتاد
هالی:هی بچه ها یادتونه
مکس:آره
هالی:ویل اینجا بود که تلاش کردیم وکنا رو بکشیم
ویل:موفق نشدیم
هالی:اوهوم
مکس:دروازه که بستس
ویل:باید به استیو خبر بدیم و اگه چیزی دست گیرش شده به ما هم بگه
ال:اما اون گفت که بهش زنگ نزنیم
مکس:ویل تو میتونی بری ذهن استیو
ویل:من میتونم برم ذهن وکنا چطور برم استیو
ال:ایولا ویل تو میتونی بری ذهن هنری پس برو ذهنش من میرم جاسوسی استیو رو میکنم اوکی
ویل:چه فکر خوبیه عالیه اما من معلوم نیست که بتونم برم یا نه
مکس:اینجا نزدیک دروازه هم هست پس برو
هالی:چه فکر خوبیه
جویس:نه اون پسر منه و اجازه نمیدم
رابین:آخه
جویس:آخه نداره
رابین:خاله میشه یه لحظه با من بیای
جویس:اوکی
از زبان ال:رابین جویس رو میبره تو اتاق و در رو قفل میکنه
جویس:هعی چه خبرتونه هان بزارید بیام بیرون
رابین:ببخشید اما فعلا باید اون تو بمونید ویل الان میتونی تمرکز کنی
ویل:ممنون رابین خفن
ویل تمرکز میکنه مثل اینکه پیداش کرده
ویل:اون توی خونه ست و داره تلویزیون میبینه
مکس:وات؟هنری رو میگی
ویل:آره الان رفت آشپز خونه و پنکیک میخوره
هالی:چیی؟
ویل:زنش داره میاد بیرون از اتاق
هالی:یا خدا
ویل:وا وا واییییی
ال:همین حالا بیا بیرون
ویل از ذهن هنری اومد بیرون
ویل:اوه اوه زنش بود
مکس:مگه زن داره
ویل:مطمئنم اون مثل آدمای عادی تلویزیون نگاه میکرد و پنکیک میخورد
ال رفت و جاسوسی استیو کرد
ال:هعی استیو اونم توی ماشینش هست و منتظره هنری بیاد بیرون
لوکاس:الان باید چیکار کنیم
مکس:بچه ها اصلا شاید این هنری ورژن خوبش باشه مهربونش
هالی:واییی
ویل:ولی به هر حال به استیو زنگ بزن و بگو ولش کن
مایک:آره به هر حال بیاین تو زندگی خودمون مشغول باشیم
ویل:ولی من هر روز تو ذهنم چک میکنم
مکس:خوبه بیاین بریم
ال:تازه ویل امروز باید یه شام مهمونمون کنی
ویل:خونه ی من؟
ال:آره دیگه من و مایک و همگی میایم خونتون
ویل:عام اوکی بیاین
هالی:ایول
ویل:هعی هالی تو هم تقریبا دو ماهه خونم نیومدی
مکس:بچه ها امشب خونه ویل فردا شب خونه ی کی باشه؟
مایک:هالی
هالی:واو
همگی سوار ون شدن و رسیدن خونه ی مکس
ال:عزیزم
مایک:چیه
ال:میشه که منو ببری شهر بازی
مایک:آره
ال:مرسی عشقم
استیو و داستین هم میان
استیو:خب خب ظاهرا الکی درگیر کردیم خودمون رو
نانسی:خب خب ما اومدیم
جاناتان:خوش گذشت با اون استیو
استیو:تو هم پرستاری خوش گذشت
جاناتان:نه
نانسی:درست صحبت کن جاناتان ما الان زن و شوهریم
هالی:خب خب بس کنید بچه ها
ویل:خب خب من دیگه میرم خونه شب میبینمتون
مکس:خداحافظ به سلامت راستی با جاناتان و هالی برو ممکنه خطرناک باشه
ویل:عام باشه هالی بیا بریم جاناتان تو هم بیا
هالی:اوکیه خداحافظ همگی
ادامه پارت بعدی.....
- ۲۸۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط