{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران زیبا

باران زیبا
پارت دوم

ایزوکو چشم‌هاشو پایین انداخت، ولی لبخند گوشه‌ی لبش پنهان نمی‌شد.
«اگه تو نبودی… معلوم نبود من الان چی می‌شدم.»

اینوکو خندید، همون خنده‌ی گرم و ساده‌ای که خونه‌ی کوچیکشون رو تبدیل می‌کرد به یه دنیا امن.
«من فقط یه چیز کوچیک بهت دادم، عزیزم… تو خودت اینهمه راهو رفتی.»

ایزوکو سرشو گذاشت روی شونه‌ی مادرش.
صدای بارون، بوی چای، گرمای آغوش… همه‌چیز مثل یه لحظه‌ی کامل و بی‌نقص بود؛
لحظه‌ای که نشون می‌داد قهرمان بودن فقط توی میدان جنگ نیست…
گاهی آدم قهرمانه چون کسی هست که همیشه بهش ایمان داره.

اینوکو آروم دست کشید روی موهای ایزوکو و گفت:
«هر جا بری، هر کاری بکنی… من همیشه پشتت هستم. همیشه.»

و اون شب، توی اون خونه‌ی کوچیک، نور چراغ کم‌جون سقفی از هر ستاره‌ای گرم‌تر بود.
چون دو تا قلب، کنار هم، آرام‌ترین قهرمانی دنیا رو تجربه می‌کردن.
دیدگاه ها (۰)

باران زیبا پارت سوم---باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز کدر...

باران زیبا پارت اول---بارون آروم می‌زد به شیشه‌های خونه‌ی کو...

عشق ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط