{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایتمردصحرانشین

📗حکایت_مرد_صحرا_نشین

سگی پای مرد صحرانشینی را گزید.
مرد صحرا نشین، در حالی که خون از پایش می چکید، به سختی و کشان کشان خود را به خانه رسانید.
شب هنگام مرد بیچاره از درد خوابش نمی برد و آه و ناله می کرد.
او دختر خردسالی داشت که از اوضاع پدرش بسیار ناراحت بود و درحالی که اشک می ریخت به پدرش گفت:
پدرجان تو هم که دندان داشتی، پس چرا آن سگ را گاز نگرفتی؟
پدر رو به دختر کرد و گفت: دلبندم!!!
حرف تو صحیح است
اما شایسته انسانیت نیست که دهان و دندانش را به گزیدن سگ آلوده کند.
اگر من هم او را گاز می گرفتم که با آن سگ تفاوتی نداشتم.

به جای در افتادن با افراد سگ صفت، بهتر است از آن ها دوری کنیم تا از گزند آنان در امان باشیم...
دیدگاه ها (۰)

من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم . ...

توی زندگیت منتظرِ شانس نباش! منتظرِ ارث هم نباش! 🙃زودتر از ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط