Bleeding heart part
Bleeding heart part⁸
'راوی'
صدای پادشاه آلبرت همه را از افکار شخصی شان بیرون کشید.
"همگی گوش بدید"
همه با نگاه های منتظر و کنجکاوانه به او خیره شدند
"مراسم ازدواج جونگ کوک و کامیلا صبح روز فردا برگزار خواهد شد امیدوارم همگی آمادگی داشته باشید"
کلمه ازدواج ناخواسته خنجری نامرئی به قلب دختر فرو کرد...اما چرا؟ چرا از خوشبختی خواهرش میترسید؟ چرا نمی خواست این مراسم برگزار شود؟ حتی خودش نمی توانست حال خودش را درک کند.
"حتما عالیجناب. پس من و دوشیزه کامیلا امشب برای خرید به بازار میرویم"
صدای جونگ کوک مثل شوک قوی دختر را بیدار کرد "نه!"
صدایش مانند سیلی در جمع پیچید. نگاه شوکه و تعجب زده شان را حس کرد..
لعنتی به خود فرستاد و با صدای مظلومی گفت
"منظورم اینکه....خب من نمیتونم تنهایی خونه بمونم...میشه منم با خواهرم برم؟"
ضایع ترین دروغ زندگی اش را گفته بود.
اما مثل اینکه خطر رفع شده بود همه به بامزگی دختر خندیدند بجز جونگ کوک.
"دوشیزه. من و خواهرت باید تنهایی برویم تا شاید بتوانیم کمی بیشتر باهم آشنا شویم"
صدای جونگ کوک مانند سیلی محکم به گوش دختر بود.
دیگر حرفی برای گفتن نداشت که صدایی دیگر از کنار تهیونگ بلند شد. صدای گرم و مهربون تر
"می توانید من را همراهی کنید، مادمازل؟"
'راوی'
صدای پادشاه آلبرت همه را از افکار شخصی شان بیرون کشید.
"همگی گوش بدید"
همه با نگاه های منتظر و کنجکاوانه به او خیره شدند
"مراسم ازدواج جونگ کوک و کامیلا صبح روز فردا برگزار خواهد شد امیدوارم همگی آمادگی داشته باشید"
کلمه ازدواج ناخواسته خنجری نامرئی به قلب دختر فرو کرد...اما چرا؟ چرا از خوشبختی خواهرش میترسید؟ چرا نمی خواست این مراسم برگزار شود؟ حتی خودش نمی توانست حال خودش را درک کند.
"حتما عالیجناب. پس من و دوشیزه کامیلا امشب برای خرید به بازار میرویم"
صدای جونگ کوک مثل شوک قوی دختر را بیدار کرد "نه!"
صدایش مانند سیلی در جمع پیچید. نگاه شوکه و تعجب زده شان را حس کرد..
لعنتی به خود فرستاد و با صدای مظلومی گفت
"منظورم اینکه....خب من نمیتونم تنهایی خونه بمونم...میشه منم با خواهرم برم؟"
ضایع ترین دروغ زندگی اش را گفته بود.
اما مثل اینکه خطر رفع شده بود همه به بامزگی دختر خندیدند بجز جونگ کوک.
"دوشیزه. من و خواهرت باید تنهایی برویم تا شاید بتوانیم کمی بیشتر باهم آشنا شویم"
صدای جونگ کوک مانند سیلی محکم به گوش دختر بود.
دیگر حرفی برای گفتن نداشت که صدایی دیگر از کنار تهیونگ بلند شد. صدای گرم و مهربون تر
"می توانید من را همراهی کنید، مادمازل؟"
- ۲۱۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط