{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیست

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست

چشم می دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دست سلام
لمس آرامش سردی ست که در آهن نیست

حس بی قاعده ی عقل و جنون با من بود
درک این حال به هم ریخته تقریبا نیست

سال ها بود ازین فاصله می ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست،،،،،،،،،،،،،،
دیدگاه ها (۲)

داغ هجرت بردلم ازبیستون سنگین تراست بی مروت درمرامت پول ازع...

دیگر آن سان خندان رویِ اول، نیستمفکر می کردم عزیزم، دیدم اصل...

زندگی صحنه دل بود که من کات شدم”بسکه در محضر چشم تو مجازات ش...

من به یک کوه پر از درد شباهت دارماز دل خسته خود قصد عیادت دا...

خسته‌ام، حوصله شعر و غزل در من نیستبسته بر میخ جفایم، رمقی د...

هر که رو انداخت، خاطرجمع زائر می شودقبل زائر کوله بار راه، ح...

.من مرگ #نور را باور نمی کنم و مرگ عشقهای قدیمی را مرگ گل هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط