p
p10
بیو هینا
بله 😑درست فکر میکردم یه مثلث عشقی..
ولی چرا اخه کپ کردم من که نباید دوسش داشته باشم پس چرا...
یهو با صدای جیمین از جام پریدم: میخوای همینجوری اونجا بشینی یا بیای کمک
سریع به خودم اومدم از رو زمین بلند شدم رفتم سراغ گلا داشتم گلای رو تخت رو برمیداشتم صدای یه رعد و برق شدید اومد ناخداگاه نشستم گوشه ی زمین و جیغ زدم بازم کابوس اومد سراغم رفتم گوشه ی تخت و دستمو گذاشتم رو گوشام یهو چهره ی جیمین رو بین اشک های توی چشمام دیدم اومد نزدیک منو گذاشت تو بغلش و محکم بقلم کرد صداش سخت به گوشم میرسید : هی دختر کوچلو اروم باش من اینجام چیزی برای ترس نیست...
صداش منو یاد صدای بابام میندازه.. صداش رو دوست دارم
به خودم که اومدم داشتم گریه میکردم جیمین صورتم رو گرفت تو دستاش : خوبی الان بهتری..
نگران بود... چه عجب یکی نگرانم شد تو چشماش نگاه کردمو هیچی نگفتم بی صدا اشک میریختم دوباره بغلم کرد.. بلندم کرد بردم تو سالن نشست رو مبل منم تو بغلش بغلم کرده بودم سرم رو ناز میکرد..
بیو جیمین
یعنی چرا از رعدو برق میترسه دارم نگران میشم باید ببرمش دکتر... چی؟ خوابش برد باورم نمیشه
چقدر تو بغلم کوچولوعه اون صورت فسقلی خوشگلش رو سینمه نفساش هم که خدا
چجوری عاشقش نشم اخه
بردمش تو اتاق گذاشتمش رو تخت پتو رو کشیدم روش داشتم میرفتم بیرون دستمو گرفت و با صدای خابالو گفت : میشه پیشم بمونی....
رفتم کنارش دستمو گذاشتم زیر سرش اومد جلو و تو بقلم خوابید.. بهتره بگم تو بقلم گم شد موهاش رو باز کردم و با موهاش بازی کردم یه چیزی رو گردنم حس کردم... ابه؟ نگاش کردم دیدم لباش روی ترقومه یکم خجالت کشیدم ولی کاری نداشتن...
تا پارت بعد بوسسسس🤭😍
بیو هینا
بله 😑درست فکر میکردم یه مثلث عشقی..
ولی چرا اخه کپ کردم من که نباید دوسش داشته باشم پس چرا...
یهو با صدای جیمین از جام پریدم: میخوای همینجوری اونجا بشینی یا بیای کمک
سریع به خودم اومدم از رو زمین بلند شدم رفتم سراغ گلا داشتم گلای رو تخت رو برمیداشتم صدای یه رعد و برق شدید اومد ناخداگاه نشستم گوشه ی زمین و جیغ زدم بازم کابوس اومد سراغم رفتم گوشه ی تخت و دستمو گذاشتم رو گوشام یهو چهره ی جیمین رو بین اشک های توی چشمام دیدم اومد نزدیک منو گذاشت تو بغلش و محکم بقلم کرد صداش سخت به گوشم میرسید : هی دختر کوچلو اروم باش من اینجام چیزی برای ترس نیست...
صداش منو یاد صدای بابام میندازه.. صداش رو دوست دارم
به خودم که اومدم داشتم گریه میکردم جیمین صورتم رو گرفت تو دستاش : خوبی الان بهتری..
نگران بود... چه عجب یکی نگرانم شد تو چشماش نگاه کردمو هیچی نگفتم بی صدا اشک میریختم دوباره بغلم کرد.. بلندم کرد بردم تو سالن نشست رو مبل منم تو بغلش بغلم کرده بودم سرم رو ناز میکرد..
بیو جیمین
یعنی چرا از رعدو برق میترسه دارم نگران میشم باید ببرمش دکتر... چی؟ خوابش برد باورم نمیشه
چقدر تو بغلم کوچولوعه اون صورت فسقلی خوشگلش رو سینمه نفساش هم که خدا
چجوری عاشقش نشم اخه
بردمش تو اتاق گذاشتمش رو تخت پتو رو کشیدم روش داشتم میرفتم بیرون دستمو گرفت و با صدای خابالو گفت : میشه پیشم بمونی....
رفتم کنارش دستمو گذاشتم زیر سرش اومد جلو و تو بقلم خوابید.. بهتره بگم تو بقلم گم شد موهاش رو باز کردم و با موهاش بازی کردم یه چیزی رو گردنم حس کردم... ابه؟ نگاش کردم دیدم لباش روی ترقومه یکم خجالت کشیدم ولی کاری نداشتن...
تا پارت بعد بوسسسس🤭😍
- ۳.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط