{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(پارت۲۵)

(پارت۲۵)
دیوونه دوست داشتنی 2

+اوخخخخخخخ اوهیمه سامام تو چقد خوش طعمیییی

-خب من اینم دیگه.

(خلاصه)

*اوهیمه سامای باکوگو خوابش برده بود*

+واییی تو خوابیدی!؟

*آروم تو بغلش گرفت و یکم خیره شد و بعد از لباش یه بوسه ای کاشت
برد تو تختش گذاشت و پتو رو روش کشید*

+منم برم مسواک بزنم بیام بخوابیم

*رفت جلو آینه مسواکشو زد و تو فکر بود*
(چقدر خوش شانسم من )

*بعد اینکه مسواکشو زد اومد یه شرتک تنش کرد پتو رو بالا داد خودشم رفت بغل هیکاری*

*هیکاری چشماشو باز کرد و نگاهی به باکوگو کرد:*

- من خوابـ...ـیـدممم؟!

+آره عزیزم الانم چشماتو ببند خوابت میاد

-باشه

*بعدم یه بوسه کوچولو از چونش کاشت و هیکاری رو محکم بغل کرد و خوابیدند*

نویسنده:خلاصه بچه ها الان میخوایم به پنج سال بعد بریم، حالا توی این پنج سال چه اتفاقات مهمی افتاده؟ 1-الان باکوگو هم تنها زندگی میکنه و مامان و باباش رفتن یه جای دور 2-الان باکوگو یه قهرمان معروف شده 3-هیکاری هم یواش یواش شروع کرده به کار کردن توی سازمان و الان میریم به ویو باکوگو.

باکوگو تو ذهنش:هعی من نباید هیکاری رو اینجوری منتظر بزارم، هرچه زودتر باید عزمم رو جزم کنم و ازش خواستگاری کنم.

*باکوگو همینجوری که داشت با خودش فکر میکرد یهویی یه فکری به سرش زد*

+اها! چه بهتر که به این زودی ازش خواستگاری کنم؟! بزار به مامانم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ببینم چی میگه!

*باکوگو به مامانش زنگ زد*

+سلام مامان!

_چه عجب، با ادب حرف میزنی؟! چیزی شده؟!

+مامان من میخواستم......
دیدگاه ها (۳)

حتما جبران میکنم:)

(پارت۲۱)دیوونه دوست داشتنی 2*و خیلی محکم گردن هیکاری رو بوسی...

( پارت۲۳)دیوونه دوست داشتنی 2* هیکاری با لبخندی که سعی می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط