دلم را می برد
دلم را می بٓرٓد
یا مى كٓنٓد ! نمی دانم!
صدای جاده که می پیچد به گوش وحیران می کند
هوای دلم را
بهت من وسکوت تو
اغاز می شود
پیچ وتاب تنت
که پرشد
از نارنجی روز وزرد برگ ها
تا انتهای افقی که
بی انتهاست
صدایم کن و
بخوان مرا ! باتومرگ هم
به اندازه ی زندگی زیباست و
نوازش هستی
می کشاندم تا خدا
و شوق بودنم
تا تو
یا مى كٓنٓد ! نمی دانم!
صدای جاده که می پیچد به گوش وحیران می کند
هوای دلم را
بهت من وسکوت تو
اغاز می شود
پیچ وتاب تنت
که پرشد
از نارنجی روز وزرد برگ ها
تا انتهای افقی که
بی انتهاست
صدایم کن و
بخوان مرا ! باتومرگ هم
به اندازه ی زندگی زیباست و
نوازش هستی
می کشاندم تا خدا
و شوق بودنم
تا تو
- ۵۳۱
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط