𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹
آدم باید پلها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته باشد.
#سووشون
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
یک ساعت از دعوای مختصر من و مکس گذشته و من هنوز با خودم کنار نیامدم که میخواهم آشتی کنیم یا نه.بلاخره از جا برمیخیزم و موهای بافته شده ام را باز میکنم دستی به آنها میکشم و بند کفش هایم را محکم میکنم و از در سالن اسلیتیرین خارج میشوم.از سرسرا میگذرم.یقین دارم مکس آنجا نیست پس از حیاط اصلی میگذرم و خودم را به برج نجوم میرسانم از پله ها بالا میروم و زیر تلسکوپ بزرگی مکس را پیدا میکنم
درحالی که سعی دارم عادی به نظر بیایم میگویم"باز قهر کردی اومدی پیش ستاره ها کله کدو؟!"
با لحنی سرد جواب میدهد"حالا کی گفته من قهرم؟"
کنارش مینشینم.خودش را عقب نمیکشد.میگویم"پونزده ساله که حتی یک بار هم منو -ریچل-صدا نکردی.اما امروز این کارو انجام دادی.تو از اون اسم متنفری"
میرود سر اصل مطلب"تو واقعاً فکر میکنی من بی احساسم؟"
نگاهش میکنم"مکسی من فقط عصبانی بودم!معلومه که همچین فکر نمیکنم!"
باز هم خونسرد جواب میدهد" بلک رو تو دخمه آویزون کردم"
چشمهایم گرد میشود"چی؟!"
موهایش را دستی میکشد"جایی گذاشتمش که برادرش پیداش کنه.باید به سزای غلطی که کرده بود میرسید!"
پوفی میکشم"نباید این کار رو میکردی!"
چشمهایش را در حدقه میگرداند"اگه میخوای برو آزادش کن!جایزهی شیرینکاری هاش!"
با شتاب میگویم"منظورم این نبود!بذار بمیره اصلاً به من چه!"
سر تکان میدهد"دقیقاً!به توچه!"
"باشه دردسرساز!میای برگردیم خونه یا نه؟"
بلند میشود دست هایم را میگیرد و بلندم میکند و بعد وارد سرسرا میشویم الکسا دارد دنبالم میگردد"ری داستان ریگولوس چیه؟!"
سر تکان میدهم"هیچی.داستانش تموم شده."
"چی؟!"
دستش را میگیرم"برات تعریف میکنم"
دستم را رها میکند"همین حالا بگو!"
رو به مکس میکنم"الان برمیگردم"
سر تکان میدهد"چمدونتو میبرم"
★
الکسا"باورم نمیشه!همچین حرومزاده ای بود و ما نمیدونستیم!"
سر تکان میدهم"خودمم باورم نمیشد"
الکسا"ولش کن.دیگه بهش فکر نکن گورباباش"
مجدد سر تکان میدهم که سر و کله ریگولوس پیدا میشود دست تکان میدهد و نزدیک میآید دیگر تحمل نمیآورم چوبدستی ام را در میآورم و به سمتش میگیرم"کروشیو¹!"
الکسا دستم را میکشد و سعی دارد نیرویم را متوقف کند ریگولوس بین هاله جادویم میلرزد و دروغ چرا؟حس خیلی خوبی میگیرم ناگهان سیریوس رویم می پرد. نیرو را قطع میکند.با صدای آزاردهنده اش فریاد میزند"چه غلطی داری میکنی؟!"
پوزخند میزنم"برادر خیانت کارت رو تنبیه میکنم"
ریگولوس روی زمین به خودش میپیچد"من خیانت کار نیستم!نمیدونم از چی حرف میزنی!"
مغزم را به مغزهایشان متصل میکنم خوشبختانه هیچ سد دفاعی ای ندارند و دیشب را به همه شان نشان میدهم بعد دست الکسا را میگیرم و راهی میشوم از پیش چشمهای متعجبشان میگذرم که ناگهان سیریوس میغرد"در هر صورت تو حق نداشتی شکنجه ش کنی!"
برمیگردم و میگویم"چرا داشتم!چون با احساساتم بازی کرد.حق شکنجه تورو هم دارم چون رنج منو مسخره میکنی مراقب خودتون باشین برادران بلک.دفعه بعد برنامه بهتری خواهم داشت"
ریگولوس بلند میشود"تو نمیتونی به اون بگی خیانت.واسه هر مردی پیش میاد که یه بار کنترلشو از دست بده"
از خود بی خود میشوم"خواهش میکنم به خودت نگو مرد!"
با ملایمت میگوید"ریچل من بهت خیانت نکردم!اون فقط یه اشتباه بود عزیزم!"و سعی میکند نوازشم کند
دستم را میکشم"به من دست نزن.به من نگو عزیزم.و از جلوی چشمم گمشو"
میگوید"قراره تمام عمر تنها باشی چون ظاهر بینی نفرت انگیزی و آدم تعصبی ای هستی!پشیمون خواهی شد"
این بار الکسا به او یورش میبرد"فکر کنم معنی نفرت انگیز رو نمیدونی!به خودت نگاه کن! مگه همش چندسالته که به این روز افتادی؟!یه دائم الخمر بی سروپا چه حقی داره که حرف بزنه؟!"
سر میچرخاند"به توربطی نداره ریونکلا!"
الکسا میگوید"اتفاقاً داره!بازم میگم.تو حق تعیین نمیکنی"و دستم را میکشد"بیا بریم ری"
به او نگاه میکنم و ته مانده احساساتم را چال میکنم دست الکسا را میگیرم و با قلبی که از سمتی هجوم نفرت دو پاره اش کرده و از سمتی دیگر سوگوار عشق نابود شده اش است راهی هاگوارتز اکسپرس میشوم
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Kuroshio
آدم باید پلها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته باشد.
#سووشون
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
یک ساعت از دعوای مختصر من و مکس گذشته و من هنوز با خودم کنار نیامدم که میخواهم آشتی کنیم یا نه.بلاخره از جا برمیخیزم و موهای بافته شده ام را باز میکنم دستی به آنها میکشم و بند کفش هایم را محکم میکنم و از در سالن اسلیتیرین خارج میشوم.از سرسرا میگذرم.یقین دارم مکس آنجا نیست پس از حیاط اصلی میگذرم و خودم را به برج نجوم میرسانم از پله ها بالا میروم و زیر تلسکوپ بزرگی مکس را پیدا میکنم
درحالی که سعی دارم عادی به نظر بیایم میگویم"باز قهر کردی اومدی پیش ستاره ها کله کدو؟!"
با لحنی سرد جواب میدهد"حالا کی گفته من قهرم؟"
کنارش مینشینم.خودش را عقب نمیکشد.میگویم"پونزده ساله که حتی یک بار هم منو -ریچل-صدا نکردی.اما امروز این کارو انجام دادی.تو از اون اسم متنفری"
میرود سر اصل مطلب"تو واقعاً فکر میکنی من بی احساسم؟"
نگاهش میکنم"مکسی من فقط عصبانی بودم!معلومه که همچین فکر نمیکنم!"
باز هم خونسرد جواب میدهد" بلک رو تو دخمه آویزون کردم"
چشمهایم گرد میشود"چی؟!"
موهایش را دستی میکشد"جایی گذاشتمش که برادرش پیداش کنه.باید به سزای غلطی که کرده بود میرسید!"
پوفی میکشم"نباید این کار رو میکردی!"
چشمهایش را در حدقه میگرداند"اگه میخوای برو آزادش کن!جایزهی شیرینکاری هاش!"
با شتاب میگویم"منظورم این نبود!بذار بمیره اصلاً به من چه!"
سر تکان میدهد"دقیقاً!به توچه!"
"باشه دردسرساز!میای برگردیم خونه یا نه؟"
بلند میشود دست هایم را میگیرد و بلندم میکند و بعد وارد سرسرا میشویم الکسا دارد دنبالم میگردد"ری داستان ریگولوس چیه؟!"
سر تکان میدهم"هیچی.داستانش تموم شده."
"چی؟!"
دستش را میگیرم"برات تعریف میکنم"
دستم را رها میکند"همین حالا بگو!"
رو به مکس میکنم"الان برمیگردم"
سر تکان میدهد"چمدونتو میبرم"
★
الکسا"باورم نمیشه!همچین حرومزاده ای بود و ما نمیدونستیم!"
سر تکان میدهم"خودمم باورم نمیشد"
الکسا"ولش کن.دیگه بهش فکر نکن گورباباش"
مجدد سر تکان میدهم که سر و کله ریگولوس پیدا میشود دست تکان میدهد و نزدیک میآید دیگر تحمل نمیآورم چوبدستی ام را در میآورم و به سمتش میگیرم"کروشیو¹!"
الکسا دستم را میکشد و سعی دارد نیرویم را متوقف کند ریگولوس بین هاله جادویم میلرزد و دروغ چرا؟حس خیلی خوبی میگیرم ناگهان سیریوس رویم می پرد. نیرو را قطع میکند.با صدای آزاردهنده اش فریاد میزند"چه غلطی داری میکنی؟!"
پوزخند میزنم"برادر خیانت کارت رو تنبیه میکنم"
ریگولوس روی زمین به خودش میپیچد"من خیانت کار نیستم!نمیدونم از چی حرف میزنی!"
مغزم را به مغزهایشان متصل میکنم خوشبختانه هیچ سد دفاعی ای ندارند و دیشب را به همه شان نشان میدهم بعد دست الکسا را میگیرم و راهی میشوم از پیش چشمهای متعجبشان میگذرم که ناگهان سیریوس میغرد"در هر صورت تو حق نداشتی شکنجه ش کنی!"
برمیگردم و میگویم"چرا داشتم!چون با احساساتم بازی کرد.حق شکنجه تورو هم دارم چون رنج منو مسخره میکنی مراقب خودتون باشین برادران بلک.دفعه بعد برنامه بهتری خواهم داشت"
ریگولوس بلند میشود"تو نمیتونی به اون بگی خیانت.واسه هر مردی پیش میاد که یه بار کنترلشو از دست بده"
از خود بی خود میشوم"خواهش میکنم به خودت نگو مرد!"
با ملایمت میگوید"ریچل من بهت خیانت نکردم!اون فقط یه اشتباه بود عزیزم!"و سعی میکند نوازشم کند
دستم را میکشم"به من دست نزن.به من نگو عزیزم.و از جلوی چشمم گمشو"
میگوید"قراره تمام عمر تنها باشی چون ظاهر بینی نفرت انگیزی و آدم تعصبی ای هستی!پشیمون خواهی شد"
این بار الکسا به او یورش میبرد"فکر کنم معنی نفرت انگیز رو نمیدونی!به خودت نگاه کن! مگه همش چندسالته که به این روز افتادی؟!یه دائم الخمر بی سروپا چه حقی داره که حرف بزنه؟!"
سر میچرخاند"به توربطی نداره ریونکلا!"
الکسا میگوید"اتفاقاً داره!بازم میگم.تو حق تعیین نمیکنی"و دستم را میکشد"بیا بریم ری"
به او نگاه میکنم و ته مانده احساساتم را چال میکنم دست الکسا را میگیرم و با قلبی که از سمتی هجوم نفرت دو پاره اش کرده و از سمتی دیگر سوگوار عشق نابود شده اش است راهی هاگوارتز اکسپرس میشوم
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Kuroshio
- ۴۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط