P12
P12
از همان روزی که خبر نامزدی ارباب در عمارت پیچید، سکوت همیشگی راهروها شکل دیگری پیدا کرد.
هیچکس جرئت نمیکرد دربارهی تصمیم ارباب بلند حرف بزند، اما خبر مثل آتش بین خدمتکارها پخش شده بود.
ارباب قرار بود ازدواج کند.
و این خبر برای بعضیها، بیشتر از یک شوک بود.
برای لیا، فاجعه بود.
لیا سالها در عمارت کار کرده بود. همیشه سعی میکرد somehow توجه ارباب را به خودش جلب کند؛ لباس مرتبتر، رفتار حسابشدهتر، بهانههایی برای نزدیک شدن به دفترش...
اما جئون هیچوقت حتی نگاه خاصی به او نکرده بود.
لیا همیشه خودش را دلداری میداد:
«بالاخره یه روز منو میبینه.»
تا اینکه آن روز، طناز وارد عمارت شد.
دختری که نه قدرتی داشت، نه خانوادهی بانفوذی پشت سرش بود و نه حتی خودش میدانست چطور باید با قوانین این عمارت کنار بیاید.
اما حالا...
قرار بود همسر ارباب شود.
لیا از پشت یکی از ستونهای سالن، طناز را نگاه میکرد.
طناز کنار اجوما ایستاده بود؛ ساده، ظریف و هنوز گیج از اتفاقاتی که در دو روز گذشته برایش افتاده بود.
لیا لبخند نزد.
چشمهایش سرد شد.
زیر لب گفت:
— اون؟
یکی از خدمتکارها کنارش ایستاده بود.
— چی شده؟
لیا نگاهش را از طناز نگرفت.
— هیچکس نمیدونه چرا ارباب همچین دختری رو انتخاب کرده؟
خدمتکار آهسته گفت:
— انتخاب نکرده. معامله بوده.
لیا پوزخند زد.
— فرقی نمیکنه.
نگاهش روی طناز ثابت ماند.
— آخرش قراره کنار ارباب بشینه.
بعد آرام از آنجا دور شد.
اما ذهنش دیگر آرام نبود.
تمام راه تا اتاقش فقط یک فکر در سرش میچرخید:
«من سالها اینجا بودم... اون تازه اومده.»
و برای اولین بار، تصمیم گرفت فقط منتظر نماند.
---
در عمارت، تقریباً تمام زنهای جوانی که ارباب را میشناختند، حداقل یکبار رؤیای ازدواج با او را در سر پرورانده بودند.
جئون ثروتمند بود.
قدرتمند بود.
جذاب بود.
نامش برای بسیاری از خانوادهها به معنی امنیت و نفوذ بود.
اما مهمتر از همه...
هیچکس نمیتوانست انکار کند که حضورش در هر اتاقی، نگاهها را به سمت خودش میکشاند.
برای همین بعضی از خدمتکارها همیشه با خودشان میگفتند:
«چطور ممکنه کسی نخواد همسر ارباب بشه؟»
اما طناز...
از وقتی فهمیده بود قرار است با او ازدواج کند، فقط میترسید.
و همین موضوع، برای زنهایی مثل لیا غیرقابلتحمل بود.
آن شب، لیا در اتاق خودش جلوی آینه ایستاد.
چند دقیقه به تصویر خودش خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— من نمیذارم اون زن ارباب بشه.
لبخند کوچکی زد.
لبخندی که هیچ شباهتی به مهربانی نداشت.
— اگه قرار باشه کسی کنار ارباب بایسته...
چشمهایش باریک شد.
— اون منم.
و از همان شب، نقشهاش برای طناز شروع شد.
از همان روزی که خبر نامزدی ارباب در عمارت پیچید، سکوت همیشگی راهروها شکل دیگری پیدا کرد.
هیچکس جرئت نمیکرد دربارهی تصمیم ارباب بلند حرف بزند، اما خبر مثل آتش بین خدمتکارها پخش شده بود.
ارباب قرار بود ازدواج کند.
و این خبر برای بعضیها، بیشتر از یک شوک بود.
برای لیا، فاجعه بود.
لیا سالها در عمارت کار کرده بود. همیشه سعی میکرد somehow توجه ارباب را به خودش جلب کند؛ لباس مرتبتر، رفتار حسابشدهتر، بهانههایی برای نزدیک شدن به دفترش...
اما جئون هیچوقت حتی نگاه خاصی به او نکرده بود.
لیا همیشه خودش را دلداری میداد:
«بالاخره یه روز منو میبینه.»
تا اینکه آن روز، طناز وارد عمارت شد.
دختری که نه قدرتی داشت، نه خانوادهی بانفوذی پشت سرش بود و نه حتی خودش میدانست چطور باید با قوانین این عمارت کنار بیاید.
اما حالا...
قرار بود همسر ارباب شود.
لیا از پشت یکی از ستونهای سالن، طناز را نگاه میکرد.
طناز کنار اجوما ایستاده بود؛ ساده، ظریف و هنوز گیج از اتفاقاتی که در دو روز گذشته برایش افتاده بود.
لیا لبخند نزد.
چشمهایش سرد شد.
زیر لب گفت:
— اون؟
یکی از خدمتکارها کنارش ایستاده بود.
— چی شده؟
لیا نگاهش را از طناز نگرفت.
— هیچکس نمیدونه چرا ارباب همچین دختری رو انتخاب کرده؟
خدمتکار آهسته گفت:
— انتخاب نکرده. معامله بوده.
لیا پوزخند زد.
— فرقی نمیکنه.
نگاهش روی طناز ثابت ماند.
— آخرش قراره کنار ارباب بشینه.
بعد آرام از آنجا دور شد.
اما ذهنش دیگر آرام نبود.
تمام راه تا اتاقش فقط یک فکر در سرش میچرخید:
«من سالها اینجا بودم... اون تازه اومده.»
و برای اولین بار، تصمیم گرفت فقط منتظر نماند.
---
در عمارت، تقریباً تمام زنهای جوانی که ارباب را میشناختند، حداقل یکبار رؤیای ازدواج با او را در سر پرورانده بودند.
جئون ثروتمند بود.
قدرتمند بود.
جذاب بود.
نامش برای بسیاری از خانوادهها به معنی امنیت و نفوذ بود.
اما مهمتر از همه...
هیچکس نمیتوانست انکار کند که حضورش در هر اتاقی، نگاهها را به سمت خودش میکشاند.
برای همین بعضی از خدمتکارها همیشه با خودشان میگفتند:
«چطور ممکنه کسی نخواد همسر ارباب بشه؟»
اما طناز...
از وقتی فهمیده بود قرار است با او ازدواج کند، فقط میترسید.
و همین موضوع، برای زنهایی مثل لیا غیرقابلتحمل بود.
آن شب، لیا در اتاق خودش جلوی آینه ایستاد.
چند دقیقه به تصویر خودش خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— من نمیذارم اون زن ارباب بشه.
لبخند کوچکی زد.
لبخندی که هیچ شباهتی به مهربانی نداشت.
— اگه قرار باشه کسی کنار ارباب بایسته...
چشمهایش باریک شد.
— اون منم.
و از همان شب، نقشهاش برای طناز شروع شد.
- ۵۹
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط