{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Fate is predetermined

part:70


از فشار و عصبانیت توی اتاقش جلوی میز گریم نشسته بود و چشم هاش رو بسته بود

اتاق تماما سفید بود با جزئیات صورتی و طوسی

با یکی از عکس بردار ها بحثش شده بود و به اتاقش پناه برده بود تا اروم بشه

صدای در زدن اومد و با خیال اینکه عکس برداره هست به در هجوم برد و با عصبانیت بازش کرد ولی با چهره لطیف جون هی رو به رو شد

:عا...جون هی؟


جون هی نزدیک تر اومد و الیزا رو تو اغوشش کشید

جون هی:خوبی الیزا؟
:وای اره فقط یکم اعصابم خورده
جون هی: عه چرا چی شده؟

الیزا دست جون هی رو کشید به سمت داخل و روی مبل نشوند

:بابا این عکاسه همش میره روی مخم
جون هی: اره اومدنی دیدم داشتن بحث میکردن باهاش
:اره..چخبر یه سری به ما زدی
جون هی: دلم برات تنگ شده بوددد، ۳ ماهه ندیدمتا
:وای جدی سه ماه شد؟
جون هی: بله خانم..بعد از عروسی ندیدمت دیگه
:چقد زود گزشت، ببخشید واقعا شرمنده
جون هی: نه بابا شوخی کردم....اوضاع با همسر جان چطوره؟

الیزا چشم هاش رو توی حدقه چرخوند " دیروز با برادر جناب عالی دعوا کردم"

جون هی خندید: وای چرا باز چی شده؟
الیزا: وای جون هی...حدس میزنی چیکار کرده؟
جون هی هیجان زده شد و خنده ای سر داد " وای نمیدونم....وسایلتو خراب کرد؟"
الیزا نفس عمیق صدا داری کشید: نخیر، بهم اشتباهی پیام داد "امروز این دختره واقعا اعصابمو خورد کرد"
جون هی زد زیر خنده و طوری میخندید که نزدیک بود هر لحظه خفه بشه
الیزا هم پوکر زول زده بود بهش


جون هی: وااااییی باورم نمیشههه...تو بهش چی گفتی؟
الیزا: چیزی نگفتم، دید سین کردم پیام داد "اون دختره تو بخش مالی میگم"
جون هی: خب از کجا مطمئنی اشتباه پیام داده یا منظورش تویی
الیزا: چون توی بخش مالی فقط خانم جون هست که ۵۶ سالشه، مطمئنن اونو " دختره" صدا نمیکنه....احتمالا میخواسته به جیمین یا تهیونگ بفرسته پیامو





بچها شرمنده ویسگونم هنگ کرده بودددد😭😭😭😭
فردا بازم چند پارت میزارم چون امروز نمیاد 🥲🥲
دیدگاه ها (۳۲)

Fate is predetermined

Fate is predetermined

Fate is predetermined

Fate is predetermined

Fate is predetermined

Fate is predetermined

Fate is predetermined

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط