شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاک‌باز باشد

به کرشمهٔ عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

سعدی
دیدگاه ها (۲)

ﺷﺮﺍﺏ ﺷﻮﻕ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ، ﺑﻪ ﮔﺮﺩ ﻳﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻡﺳﺨﻦ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻮﻳﻢ ، ﻭﻟﯽ ...

اندوه که از حد بگذرد.،‌ جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مزمن...

تنهایی...!!بی هوایی...!!ادم راخفه میکند...!!گاهی هوایی شدن ب...

تو مرا می فهمی...من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک...

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط