بچگانهایبزرگسال

#بچگانه_ای_بزرگسال

#پارت 1

درحال تمیز کردن بودم... خانم خونه صدام زد

_  جانم خانم

÷  بیا یکم استراحت کن

دستمو با پیشبندم خشک کردم و گفتم:

_  نه خانم هنوز خیلی از کارام مونده

جودا خانم سری تکون داد و گفت:

÷  امروز زود تر برو خونه مادرت منتظرت نمونه

لبخندی زدمو گقتم:

_  ممنونم خانم

دوباره مشغول کارم شدم... یکماهی بود که به این خونه اومده بودم... خانواده ای گرم و دوست داشتنی بودند

شب شده بود خیلی خستم بود رو به جودا خانم گفتم:

_  خانم با اجازتون من دیگه برم

جودا خانم مثل عادت همیشش از کیف پولش چند تا اسکناس در آورد و گفت:

÷  کمه ولی کرایه تاکسیت میشه

شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم:

_  نیازی نیست خانم خودم میتونم برم

اسکناس هارو تو دستم گذاشت و گفت:

÷  بگیر دخترم چیز ناقابلیه حواست به مادرت باشه

باشه ای گفتم و از خونه خارج شدم... هر روز بهم پول میداد بدون در نظر گرفتن دستمزدم

اسکناس ها رو توی کیفم گذاشتم و پیاده به سمت خونه رفتم

پاهام دیگه نا نداشت به محله ی قدیمیمون رسیدم

در خونه رو باز کردم لبخندی زدم و با سرخوشی گفتم :

_  مامان خشگلم کجاست ؟!

مامان روی تشکی که روی زمین پهن کرده بودم دراز کشیده بود

با همون نگاه مهربون همیشگیش گفت:

×  خوش اومدی دخترم... خسته نباشی

کنارش نشستم  دستشو بوسیدم و گفتم:

_  حالت خوبه نازان خانوم ؟!

چشم قره ای رفت و گفت:

×  خوبم...

_  چرا اخم و تخم میکنی نازان خانوم

نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:

×  من مامانتم ها

خنده ای کردمو گفتم:

_  من قربون مامانم برم

خدا نکنه ای گفت که وارد آشپزخونه کوچیکمون شدم . مشغول درست کردن غذا بودم

منتظر بودم غذا آماده بشه
دیدگاه ها (۰)

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت 2غذا رو آماده کردم و با مامان مشغول...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت 3 مشغول درس کردن غذا بودم که آقای ج...

معرفی رمان :نام فیک:#بچگانه_ ای _بزرگسالتعداد پارت: نامعلومژ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط