{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر

فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر
p⁴
ویو نویسنده
اون روز،بعد از آنکه هر دو با اتوبوس به مقصد هایشان رسیدند و به خانه رفتند تا استراحت کنند و شام کوفت...میل کنند(قشنگ معلومه حوصله ی ادبی نوشتن ندارممممم،داشتم میگفتم)
ات شروع کرد به درآوردن لباس هایش اما...جلوی پنجره با پرده ی نمیه کشیده
و جونگین در خانه ی خود(حالا ما فک میکنیم تو خونه ی بنگچان نمیزیسته(نریزید سرم دارم شوخی میکنم)و خونه از خودشه)درحال آرامش گرفتن از آسمان شب بود که...
ویو جونگین
وادافاخ
این چیه من دارم میبینم؟چی
عام مشکلی نیست که دارم میبینم؟
قلبم…انگار داره از سینه‌ام می‌زنه بیرون
اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردم،چرا من خشکم زد.
چشمام رو بستم و دوباره باز کردم، به امید اینکه خواب دیده باشم،اما نه…اون بود.
وقتی دیدمش…وقتی متوجه شدم اون‌قدر به حریم خصوصیش نزدیکم که حتی می‌تونم رنگ سوت*ینش رو ببینم، خون توی صورتم دوید،حس کردم یه گرمای شدید تمام تنم رو گرفت.
انگار یکی سطل آب یخ ریخته باشه روی آتیش توی مغزم
سریع چشمام رو بستم و چرخیدم. دستم رو گذاشتم روی قلبم که مثل گنجشک می‌زد.
لعنت…جونگین، تو چه کار کردی؟اون دختر بنده‌خدا حتی نمی‌دونه که تو اینجایی،نمی‌دونه که همین الان…خدای من،چطوری قراره فردا توی اتوبوس یا توی این کوچه باهاش چشم‌توچشم بشم؟همین فکر،همین که تصویرش رو با اون جزئیات توی ذهنم دارم،باعث می‌شه بخوام کلاً غیب بشم
ویو ات
*فلش بک کوتاه*(برای بهتر تصور کردن فلش بک مینویسم نخواستی بخونی نخون)
وای… چقدر این اتوبوس شلوغه…چقدر گرمه.
فقط می‌خوام این چند تا ایستگاه زودتر تموم بشه کیف سنگین نقشه‌ها و ابزار معماری رو که روی پاهام گذاشتم،انگار داره تمام توانم رو می‌گیره.
چشمام داره سنگین می‌شه…از شدت خستگی،حتی نمی‌تونم به تابلوهای تبلیغاتی توی خیابون دقت کنم.
فقط می‌خوام برسم به اون اتاق جدیدم، یه لیوان آب خنک بخورم و یه مدت طولانی،هیچ صدایی رو نشنوم.
انگار این شهر،با اون همه بزرگی و شلوغی،خیلی برام غریبه‌ست.
فقط می‌خوام یه گوشه آروم داشته باشم
*پایان فلش بک*
هوف…چقدر این لباسا خسته‌کننده بودن.
خونه‌ی جدید بالاخره بهم حس آرامش داد. هیچ‌کس نیست،هیچ‌کس نمی‌بینه(بله بله هییییییییچ کس نمیبینه)انگار بالاخره می‌تونم خودم باشم.
لباسام رو درآوردم و با همون خستگی کوفتی بعد از کار،به این فکر کردم که فردا چه روز لعنتی کثافت و سختی در پیش دارم.
اصلاً حواسم نبود که پنجره حتی یه ذره هم ممکنه دید داشته باشه.
برام مهم نبود؛ چون توی این لحظه، توی این شهر بزرگ،من تنهاترین و امن‌ترین آدم دنیام.
انگار همین‌جوری که هستم، بدون هیچ دغدغه‌ای،می‌تونم فقط بخوابم.
.،.،.،.،.،.،.،.،.
من آدم بد قولی نیستم به خدا دیروز اصلا واییییییییییی یادم میاد حالم بد میشه
تو حمایت کن استی عزیز
دیدگاه ها (۱)

فداتشمممممممممممممممممممم نانا(جئون هارین رو میگم هانا با تو...

خببببببببببببببببببببببببببببببب چالش رو با هانا رفتمهان منم...

بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بیا پاییینننن...

فن ایتز نیستمولی آهنگ هاشونو گوش میدمهمه ی آهنگ هاشون عالی ه...

فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر p³ویو جونگینیه‌دفعه با صدای هر چ...

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط