{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---

پارت ۶۶ | «یک روز بدون دیدن هم...»

صبح روز بعد...

از همان اول صبح، مانلی برای جلسه‌ای با یکی از تأمین‌کننده‌های پارچه، از شرکت خارج شد.

قرار بود تا عصر برنگردد.

...

همان موقع...

اعضا طبق معمول تمرینشان را شروع کردند.

همه چیز مثل همیشه بود.

موسیقی...

رقص...

تکرار حرکت‌ها...

اما برای تهیونگ، انگار یک چیزی کم بود.


---

وسط استراحت...

بی‌اختیار از سالن بیرون آمد.

همان راهروی همیشگی...

همان اتاق طراحی...

اما این بار...

در اتاق بسته بود.

چراغش هم خاموش بود.

چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد لبخند تلخی زد.

«درسته... امروز نیست.»

بی‌صدا برگشت و به سالن رفت.


---

جیمین که از پشت سر دیده بود، چیزی نگفت.

فقط آرام کنار جونگکوک نشست.

زیر لب گفت:

«دیدی؟»

جونگکوک سر تکان داد.

«آره... حتی خودش هم نفهمید چرا اومد اینجا.»

نامجون که حرفشان را شنیده بود، فقط لبخند محوی زد.


---

از آن طرف...

مانلی بعد از تمام شدن جلسه، داخل یک کافه نشسته بود و منتظر آماده شدن مدارک بود.

همه چیز خوب پیش رفته بود.

اما هر چند دقیقه یک‌بار، ناخودآگاه گوشی‌اش را برمی‌داشت.

هیچ پیام جدیدی نبود.

خودش هم از این کارش تعجب کرد.

«چرا هی گوشی رو چک می‌کنم...؟»

با لبخند سرش را تکان داد.

بعد دوباره مشغول خواندن مدارک شد.


---

عصر...

اعضا هنوز در سالن تمرین بودند.

جیهوپ خسته روی زمین دراز کشیده بود.

«امروز دیگه واقعاً نمی‌کشم.»

جین بطری آب را سمتش گرفت.

«قهرمان، آب بخور.»

همه خندیدند.


---

تهیونگ حوله را روی شانه‌اش انداخت.

نگاهش دوباره به ساعت افتاد.

بی‌اختیار پرسید:

«جلسه‌ی مانلی هنوز تموم نشده؟»

همین که جمله از دهانش خارج شد...

همه ساکت شدند.

چند جفت چشم همزمان به او خیره شد.

تهیونگ تازه فهمید چه گفته.

«من... یعنی... رئیس پروژه گفته بود...»

جونگکوک نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

جیمین هم سرش را پایین انداخت تا نخندد.

جیهوپ لبش را گاز گرفت.

اما جین دیگر طاقت نیاورد.

«هیچی نگو... خودت خودتو لو دادی!»

کل سالن از خنده پر شد.

صورت تهیونگ کاملاً سرخ شده بود.

«شماها واقعاً غیرقابل تحملین.»


---

حدود یک ساعت بعد...

درِ شرکت باز شد.

مانلی با چند پوشه وارد ساختمان شد.

خسته به نظر می‌رسید.

رئیس پروژه با دیدنش گفت:

«خسته نباشی، جلسه چطور بود؟»

«خوب پیش رفت.»

«عالیه.»


---

همان لحظه...

تهیونگ که برای برداشتن آب از سالن بیرون آمده بود، از دور او را دید.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

مانلی هم با دیدنش دست کوتاهی تکان داد.

«سلام.»

«سلام... خسته نباشی.»

«ممنون.»

فقط همین.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

اما...

همین دیدار کوتاه، حال هر دویشان را بهتر کرد.


---

وقتی تهیونگ برگشت...

جیمین با لبخند گفت:

«خب؟»

«چی؟»

«الان حالت بهتر شد؟»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

«منظورت چیه؟»

جونگکوک خندید.

«از صبح سه بار از جلوی اتاق طراحی رد شدی.»

جیهوپ ادامه داد:

«بعدم سه بار پرسیدی مانلی کی برمی‌گرده.»

تهیونگ آهی کشید و با خنده گفت:

«باشه... تسلیم.»

همه با تعجب نگاهش کردند.

تهیونگ لبخند زد.

«فکر کنم... امروز فهمیدم یه روز ندیدنش، خیلی طولانی‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.»

چند لحظه سکوت شد.

بعد جین با لبخند گفت:

«بالاخره خودت اعتراف کردی... البته نه به خودش!»

همه دوباره خندیدند.

و تهیونگ، با وجود خجالتش، این بار همراه بقیه خندید.

اما ته دلش...

می‌دانست که جین بیراه هم نگفته بود.

پایان پارت ۶۶... 🤍🌙
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

حتما حمایت شه بانو فیک نویس @jeonss3

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط