{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزهای من

روزهای من

شنبه
خسته شدم از این همه سکوت
هر چه باشی
کمتر از آسمان که نیستی !!!
بغضهایت را باز کن

یکشنبه
با یک سبد حرف کال
عقده هایت خالی شد نه؟
چقدر تو...؟ چقدر من ....؟

دوشنبه
چشمهایت را که باز کردی
تازه فهمیدم
جر خورده ام
میان آرزوهایی که از گلیمشان درازترند

سه شنبه
سر کوچه
پنج و نیم عصر
چقدر آب و جارو کرده بودم
خودم را
خیالتان راحت شد ؟!!!
گفت نمی آیم

چهار شنبه
دوره می افتم تمام شهر را
از خیابانی که دردستهای تو جاریست

پنج شنبه
آخرین حرفهایت یادت هست؟
گفتی دسته گلهایی که آب دادی
چرخ هیچ آسیابی را نمی چرخاند

جمعه
ابتدای ویرانی
انتهای خوبی برای عشق نبود!


احسان حقیقی
دیدگاه ها (۴)

کپی ممنوع

کپی ممنوع

کپی ممنوع

کپی ممنوع

«عندما تکَون بجـانبی لا احتاج ای شـی اخـر»وقتی که کنارمی به ...

*وای از موی بلندِ تو، وَ آن روسریتوای از چشمِ صمیمانۀ خاکستر...

سخت تــرین                 کارِ دنـــیا     دوست نداشتن توسـ...

ادمی که همش تورو میخندونه جذابتر از آدمیه که همش میگه دوستت ...

اسمش را هر چہ میخواهی بڪَذار خودخواهیحســــــادت و حتی تعصّب...

*بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشارو نفسی بخود فرو، یک نف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط