روزهای من
روزهای من
شنبه
خسته شدم از این همه سکوت
هر چه باشی
کمتر از آسمان که نیستی !!!
بغضهایت را باز کن
یکشنبه
با یک سبد حرف کال
عقده هایت خالی شد نه؟
چقدر تو...؟ چقدر من ....؟
دوشنبه
چشمهایت را که باز کردی
تازه فهمیدم
جر خورده ام
میان آرزوهایی که از گلیمشان درازترند
سه شنبه
سر کوچه
پنج و نیم عصر
چقدر آب و جارو کرده بودم
خودم را
خیالتان راحت شد ؟!!!
گفت نمی آیم
چهار شنبه
دوره می افتم تمام شهر را
از خیابانی که دردستهای تو جاریست
پنج شنبه
آخرین حرفهایت یادت هست؟
گفتی دسته گلهایی که آب دادی
چرخ هیچ آسیابی را نمی چرخاند
جمعه
ابتدای ویرانی
انتهای خوبی برای عشق نبود!
احسان حقیقی
شنبه
خسته شدم از این همه سکوت
هر چه باشی
کمتر از آسمان که نیستی !!!
بغضهایت را باز کن
یکشنبه
با یک سبد حرف کال
عقده هایت خالی شد نه؟
چقدر تو...؟ چقدر من ....؟
دوشنبه
چشمهایت را که باز کردی
تازه فهمیدم
جر خورده ام
میان آرزوهایی که از گلیمشان درازترند
سه شنبه
سر کوچه
پنج و نیم عصر
چقدر آب و جارو کرده بودم
خودم را
خیالتان راحت شد ؟!!!
گفت نمی آیم
چهار شنبه
دوره می افتم تمام شهر را
از خیابانی که دردستهای تو جاریست
پنج شنبه
آخرین حرفهایت یادت هست؟
گفتی دسته گلهایی که آب دادی
چرخ هیچ آسیابی را نمی چرخاند
جمعه
ابتدای ویرانی
انتهای خوبی برای عشق نبود!
احسان حقیقی
- ۸۹۵
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط