{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۱۱

یوسف:ممنون بریم
فاطمه:بریم
داشتند تیر اندازی می‌کردن اما فاطما هنوز تو فکر بود یهو وقتی تیر زد دستش برید
یوسف:خوبی
فاطمه :اره چیزی نیست ادامه بده
یوسف :اما دستت
فاطمه :چیزی نیست ولش یه زخم ساده هست
یوسف:چه زخم ساده نگاه کن داره خون میاد
فاطمه:گفتم چیزی نیست
یوسف:تو چقدر لجبازی وایسا یکم مرهم بزنم بهش
فاطمه:نه ممنون من باید برم فردا تو مسابقه میبینمتون خدافظ
یوسف: خداحافظ
فاطمه رفت
یوسف:چه دختر خوشگل هستش

فاطمه به سختی کل روزشو گذراند و حتی به دستش هم مرهم نزد شب خوابید و صبح که بیدار شد دید که دستش مرهم شده و یه مرهم هم روی میز کنار تختش هست مرهم گذاشت توی کمد بدونه نگاه کردن
فاطمه:صبح بخیر
بالا و حلیمه:دستت چی شده
فاطمه:بریده
بالا: وایی ببینم ولی کی برات مرهم زده خودت کی هیچوقت نمی زنی
فاطما:مگه شما نزدید؟
حلیمه:نه کسی هم نیومده نزدیک اتاقت چون گفتم حوصله نداری بزار استراحت کنی
فاطمه با سرعت رفت تو اتاقش کمد باز کرد و مرهم برداشت و زیرش یه نامه بود بازش کرد و خودش
...:سلام فاطما خاتون این نامه رو نوشتم که دیگه بخاطر من دستتو زخم نکنی آخ چرا به دستت مرهم نمی زنی اینو حتما بزن حتما برات سواله که من کیم چرا اون روز و دیروز نجاتت دادم نمی تونم هیچکدومو بهت بگم ببخشید اما اینو بدون هیچ وقت فراموشت نمی کنم و ازت دست نمی چشم شاید نتونم خودمو نشونت بدم اما همیشه مراقبتم همیشه کنارتم از یه جای دارم تماشات میکنم......
دیدگاه ها (۵)

لیوشم

ولی من کلی گریه کردم این قسمت😭

رمان لیچا پارت۵حلیمه:فاطما پیداش کردی فاطما :ارهحلیمه:بریمفا...

رمان لیچاپارت ۳دشمن:به به دخترا عثمان بی اسیر دشمن شدنفاطمه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط