در همان لحظه یهو کسی با سایه های وحشتناکش
در همان لحظه یهو کسی با سایه های وحشتناکش
وارد اتاق ا.ت شد
و به رون پای ا.ت شلیک کرد
مایکی : میبینم که.....حتی زن ها دست رو مرد ها بلند میکنن
ا.ت که از درد رو زانو هاش افتاد
سرش رو کمی بالا اورد
و با دیدن صورت سرد و رنگ پریده مایکی
دلش پر از ترس شد
ا.ت خواست داد بزنه که یهو ران
از موقعیت استفاده کرد
و با دستمال بیهوشی ا.ت رو بیهوش کرد
سانزو : تچ....الان نقشه چیه رعیس؟
ریندو : این دختر چرا باید ما رو با اسم های خالیمون صدا میزد؟!
مایکی نزدیک بدن بی جان ا.ت شد....به گردن ا.ت خیره موند
نکته : ا.ت تو بچگی داخل گردنش ردیاب گذاشته بود باباش تا گمش نکنه و بانتن از این موضوع با خبر بود.
مایکی دید گردن ا.ت دوتا زخم بخیه شده داره
و وقتی که فهمید همون دختریه که ۱۱ سال پیش فرار کرده
شوکه رفت عقب
ولی به رو خودش نیاورد
اون سه تا منتظر جوابی از مایکی بودن
مایکی با همون لحن جدی : ببرینش عمارت
سانزو : ها؟!چ...چشم
سانزو به سختی بلند شد و ران و ریندو هم همینطور
ران سریع ریندو رو کول کرد
و رفتن سوار ماشین شدن
مایکی هم سوار ماشین شد و منتظر سانزو بود
سانزو ا.ت رو کول کرد و گذاشتش تو ماشین
و ماشین حرکت کرد و رسیدن عمارت
سانزو کل مسیر داشت به ا.ت نگاه میکرد
و سرش رو کج کرده بود
یهو مایکی گفت : هاروچیو...،مثل ادم ببرش تو اتاق خودت
سانزو به خودش اومد : چشم ارباب !
سانزو ا.ت رو کول کرد و اروم اروم بردش تو اتاق خودش
یهو ران اومد تو اتاقش
ران : اوی پشمک !
سانزو : چته ؟! برو بیرون اسکل
ران : تو با ی خانم نمیدونی چطور برخورد کنی
سانزو : خب؟! به من چه؟!
ران پوزخند : باید این کار رو بدی دست منی که جنتلمنم
سانزو : تو روزی ۴ تا زن رو میکنی اسکل حالا گمشو تا با بدبخت کاری نکردی
ران عصبی شد و از اتاق رفت
سانزو اهی کشید و ا.ت رو اروم گذاشت
رو تخت و روش پتو کشید
و رون زخمی ا.ت رو درمان کرد
برای چند لحظه فقط به
صورت ا.ت خیره بود
رنگ پوست ا.ت مثل گچ شده بود
ا.ت یکم تو همون
حالت بیهوشی تکون خورد
سانزو ی نگاهی به گردن ا.ت انداخت
و یاد گذشته هموت دختر ۱۱ سال پیش افتاد
و شوکه شد....
فکر نمیکرد دوباره ببینتش و
انقدر مستقل شده باشه
سانزو ناخوداگاه دست های ا.ت رو گرفت
دست های ا.ت مثل یخ سرد بود و میلرزید
یهو ا.ت .....
تا پارت بعد بایییی
وارد اتاق ا.ت شد
و به رون پای ا.ت شلیک کرد
مایکی : میبینم که.....حتی زن ها دست رو مرد ها بلند میکنن
ا.ت که از درد رو زانو هاش افتاد
سرش رو کمی بالا اورد
و با دیدن صورت سرد و رنگ پریده مایکی
دلش پر از ترس شد
ا.ت خواست داد بزنه که یهو ران
از موقعیت استفاده کرد
و با دستمال بیهوشی ا.ت رو بیهوش کرد
سانزو : تچ....الان نقشه چیه رعیس؟
ریندو : این دختر چرا باید ما رو با اسم های خالیمون صدا میزد؟!
مایکی نزدیک بدن بی جان ا.ت شد....به گردن ا.ت خیره موند
نکته : ا.ت تو بچگی داخل گردنش ردیاب گذاشته بود باباش تا گمش نکنه و بانتن از این موضوع با خبر بود.
مایکی دید گردن ا.ت دوتا زخم بخیه شده داره
و وقتی که فهمید همون دختریه که ۱۱ سال پیش فرار کرده
شوکه رفت عقب
ولی به رو خودش نیاورد
اون سه تا منتظر جوابی از مایکی بودن
مایکی با همون لحن جدی : ببرینش عمارت
سانزو : ها؟!چ...چشم
سانزو به سختی بلند شد و ران و ریندو هم همینطور
ران سریع ریندو رو کول کرد
و رفتن سوار ماشین شدن
مایکی هم سوار ماشین شد و منتظر سانزو بود
سانزو ا.ت رو کول کرد و گذاشتش تو ماشین
و ماشین حرکت کرد و رسیدن عمارت
سانزو کل مسیر داشت به ا.ت نگاه میکرد
و سرش رو کج کرده بود
یهو مایکی گفت : هاروچیو...،مثل ادم ببرش تو اتاق خودت
سانزو به خودش اومد : چشم ارباب !
سانزو ا.ت رو کول کرد و اروم اروم بردش تو اتاق خودش
یهو ران اومد تو اتاقش
ران : اوی پشمک !
سانزو : چته ؟! برو بیرون اسکل
ران : تو با ی خانم نمیدونی چطور برخورد کنی
سانزو : خب؟! به من چه؟!
ران پوزخند : باید این کار رو بدی دست منی که جنتلمنم
سانزو : تو روزی ۴ تا زن رو میکنی اسکل حالا گمشو تا با بدبخت کاری نکردی
ران عصبی شد و از اتاق رفت
سانزو اهی کشید و ا.ت رو اروم گذاشت
رو تخت و روش پتو کشید
و رون زخمی ا.ت رو درمان کرد
برای چند لحظه فقط به
صورت ا.ت خیره بود
رنگ پوست ا.ت مثل گچ شده بود
ا.ت یکم تو همون
حالت بیهوشی تکون خورد
سانزو ی نگاهی به گردن ا.ت انداخت
و یاد گذشته هموت دختر ۱۱ سال پیش افتاد
و شوکه شد....
فکر نمیکرد دوباره ببینتش و
انقدر مستقل شده باشه
سانزو ناخوداگاه دست های ا.ت رو گرفت
دست های ا.ت مثل یخ سرد بود و میلرزید
یهو ا.ت .....
تا پارت بعد بایییی
- ۶۰۰
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط