❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 140♡。)
و سریع و با قدمهاي خيلي بلند و به حالت دو اتاق رو ترك کردم.
سریع دویدم تو اتاقم و در رو بستم
بلند زدم زیر گریه. خدااا...
اي کاش تو قصر نبود. ای کاش مدام جلوي چشمم نبود تا
پنهانی نگاهش میکردم نه با عذاب وجدان له کردنش
من لهش کردم ، غرورش رو له کرده بودم بلندتر زدم زیر گریه.
صورتم رو بین دستام پوشوندم
اما سالم بود. سالم و زنده همین برام بس بود.
پردرد خودمو توی تخت کشیدم
اشکام اروي و بي صدا روي صورتم جاري شدن. نمیتونستم گریه مو قطع کنم. نمیتونستم اروم باشم.
اینجا بودم. توی خونه ام اما فرق کرده بودم.
حالا من ...قبلا یه دختر مجرد بود و عاشق یه مرد مردی که همه
دنیام بود و میخواستمش اما تو قشنگ ترین لحظه
ممکن، وقتي که قرار بود همسرش بشم ترکش کرده بود و
همسر مرد ديگه اي شده بودم...
مرد دیگه. مردي که ازش متنفر بودم فقط براي نجات عزیزانم همسرش شده بودم.
حالا به عنوان بیوه اون مرد برگشته بودم. برگشته بودم
پیش کسی که همچنان عاشقش بودم ولی نمیتونستم بهش فك كنم چون شکونده بودمش.
با حس بلاتكليفي و درد شديدي به خواب رفتم
و با كابوس از خواب پریدم كابوس وحشیانه توماس..خون
سریع دستی روی پیشونی و صورتم کشیده شد. سریع چشم باز کردم
مامان بالا سرم بود
نوازش کرد و با صدایی لرزون گفت : جانم... خواب بد ديدي؟
با بغض سر تکون دادم.منو کشید تو بغلش و گفت : کنارتم... همه کنارتیم. دیگه نمیذارم اتفاق ناراحت کننده اي برات بیوفته.
اشکم جاري شد. سرمو توی سینه مامان پوشوندم و اونم کمرم رو نوازش
کرد.
.....
صبح جلوی اینه وایستادم و به خودم نگاه کردم هنوز سیاه دایی جیمز رو به تن داشتم. وقتش بود کمی خودمو محکم میکردم
از اتاقم رفتم بیرون سر میز صبحانه حاضر شدم.
جونگکوک با اخمای تو هم کنار بابا نشسته بود.
با وروردم زیر چشمی نگاه خيلي كوتاهي بهم.انداخت
بعد به روبروش خیره شد و خيلي بي ميل و كاملا عصبي از جاش بلند شد
باید محکم میبودم
اروم رفتم پشت میز نشستم و اونم با اخم و جدي نشست. دین اومد.
بهش لبخند زدم و گفتم : از وقتی اومدم جولي رو ندیدم.
لبخند پردردي زد و گفت :حالش یه کم بده..
(。♡part 140♡。)
و سریع و با قدمهاي خيلي بلند و به حالت دو اتاق رو ترك کردم.
سریع دویدم تو اتاقم و در رو بستم
بلند زدم زیر گریه. خدااا...
اي کاش تو قصر نبود. ای کاش مدام جلوي چشمم نبود تا
پنهانی نگاهش میکردم نه با عذاب وجدان له کردنش
من لهش کردم ، غرورش رو له کرده بودم بلندتر زدم زیر گریه.
صورتم رو بین دستام پوشوندم
اما سالم بود. سالم و زنده همین برام بس بود.
پردرد خودمو توی تخت کشیدم
اشکام اروي و بي صدا روي صورتم جاري شدن. نمیتونستم گریه مو قطع کنم. نمیتونستم اروم باشم.
اینجا بودم. توی خونه ام اما فرق کرده بودم.
حالا من ...قبلا یه دختر مجرد بود و عاشق یه مرد مردی که همه
دنیام بود و میخواستمش اما تو قشنگ ترین لحظه
ممکن، وقتي که قرار بود همسرش بشم ترکش کرده بود و
همسر مرد ديگه اي شده بودم...
مرد دیگه. مردي که ازش متنفر بودم فقط براي نجات عزیزانم همسرش شده بودم.
حالا به عنوان بیوه اون مرد برگشته بودم. برگشته بودم
پیش کسی که همچنان عاشقش بودم ولی نمیتونستم بهش فك كنم چون شکونده بودمش.
با حس بلاتكليفي و درد شديدي به خواب رفتم
و با كابوس از خواب پریدم كابوس وحشیانه توماس..خون
سریع دستی روی پیشونی و صورتم کشیده شد. سریع چشم باز کردم
مامان بالا سرم بود
نوازش کرد و با صدایی لرزون گفت : جانم... خواب بد ديدي؟
با بغض سر تکون دادم.منو کشید تو بغلش و گفت : کنارتم... همه کنارتیم. دیگه نمیذارم اتفاق ناراحت کننده اي برات بیوفته.
اشکم جاري شد. سرمو توی سینه مامان پوشوندم و اونم کمرم رو نوازش
کرد.
.....
صبح جلوی اینه وایستادم و به خودم نگاه کردم هنوز سیاه دایی جیمز رو به تن داشتم. وقتش بود کمی خودمو محکم میکردم
از اتاقم رفتم بیرون سر میز صبحانه حاضر شدم.
جونگکوک با اخمای تو هم کنار بابا نشسته بود.
با وروردم زیر چشمی نگاه خيلي كوتاهي بهم.انداخت
بعد به روبروش خیره شد و خيلي بي ميل و كاملا عصبي از جاش بلند شد
باید محکم میبودم
اروم رفتم پشت میز نشستم و اونم با اخم و جدي نشست. دین اومد.
بهش لبخند زدم و گفتم : از وقتی اومدم جولي رو ندیدم.
لبخند پردردي زد و گفت :حالش یه کم بده..
- ۲۸۹
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط