{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}




سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.

یورا با ترس گفت: «باید به پلیس زنگ بزنیم.»

سوآه گوشی را از دستش گرفت. «اول باید مطمئن بشیم اتفاق بدی افتاده.»

هاری آرام گفت: «ولی اون پیام...»

سوآه چیزی نگفت.

آن‌ها وارد خانه شدند.

همه‌چیز مرتب بود؛ انگار چه‌یون فقط برای چند دقیقه از خانه بیرون رفته باشد.

روی میز اتاقش، دفترچه‌ای باز مانده بود.

سوآه آن را برداشت.

در آخرین صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر من ناپدید شدم، به هیچ‌کس اعتماد نکنید.»

یورا با وحشت گفت: «یعنی چی؟»

ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه پایین آمد.

هر سه دختر خشکشـان زد.

هاری دست سوآه را گرفت.

«یکی اینجاست...»

سوآه آرام به سمت پله‌ها رفت.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

اما وقتی پایین رفتند...

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط پنجره‌ی باز اتاق پذیرایی تکان می‌خورد.

یورا به بیرون نگاه کرد.

«بچه‌ها...»

روی زمین، درست زیر پنجره، گوشی چه‌یون افتاده بود.

سوآه آن را برداشت.

صفحه روشن شد.

یک پیام جدید آمده بود:

«گفتم دنبالش نگردید.»

سه دختر به هم نگاه کردن

و این بار...

ترس واقعاً شروع شده بود.




ادامه در پارت ۳...
دیدگاه ها (۰)

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

P⁴هاری هنوز به عکس خیره بود.سوآه پرسید: «هاری... چی رو یادت ...

P¹چهار دختر همیشه با هم بودن...سوآه، یورا، هاری و چه‌یون.-بچ...

از اول میذارمممم

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط