#حکایت فردی چند گردو به بهلول داد و گفت :

#حکایت فردی چند گردو به بهلول داد و گفت :
بشکن و بخور و برای من دعا کن
بهلول گردوها را شکست و خورد
اما دعا نکرد
مرد گفت :
گردوها را می خوری نوش جان
ولی من صدای دعای تو را نشنیدم ..؟
بهلول گفت :
مطمئن باش اگر در راه خدا
داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها
را شنیده است
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 10رینا با دیدن پدر ناتنیش چند قدم از در فاصله...

سایه ای در راهرو های نقره ای

صدای ناله هایی از گوشه کناره های متروکه شنیده می‌شد. ( غلط ک...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت دهم ۱۰

عشقی حقیقی

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط