{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حتی یک کلمه هم توی راه باهات حرف نزداز شدت عصبانیت رگ

حتی یک کلمه هم توی راه باهات حرف نزد...از شدت عصبانیت  رگ گردنش بیرون زده بود...خب تقصیر توهم بود دیگه...چند بار قبل از پارتی بهت تذکر داده بود که نزدیک پسر خالش نشی... چون چندماه پیش پسرخالش بهت درخواست داده بود و اونموقع تو با تهیونگ بودی...تهیونگم مثل چی ازش عصبانی بود...
-خرس عسلیم...
*جواب نمیده*
-اوووو... نکنه آقا تهیونگ حسود شده
*چشم غره میره*
-فهمیدم...خرس عسلیم سرم حساس شده *دستتو میزاری رو شونش*
*دستتو برمیداره*نگو که حق ندارم سرت حساس شم*پوزخند*
-فکر نکنم موضوع حساس باشه..
آها... پس فقط باید بشینم و اموالم که داره از دستم میره رو نگاه کنم... چقدر جالب
-هی کیم تهیونگ من رو جز اموالت ندون
اصن تاحالا چیزی مالکیتش برا تو بوده؟چیزی رو دوست داشتی؟*داد*
-هی کیم تهیونگ ... بس کن ...خودت میدونی که من با اون پسرخالت کار ندارم
کار نداری؟نه ... میخوای برو بهش بگو که دوسش داری... برو بگو میخوای با اون باشی
-من پیاده میشم*داد*
اجازه نمیدم
-پیادم کن روانی*بنده دارم از خنده پاره میشم🗿*
چی ؟ شدم روانی؟
-کیم تهیونگ پیادم میکنی یا نه؟
نه *پشت چراغ قرمز گیر کردید*
-*در ماشینو باز میکنی و اروم پایین میای*
کجا میری؟*عربده*
-هرجایی که تو نباشی
نه نه نه... نباید میزاشتم اینطور شه..
!یه ساعت بعد!
*کم کم داشت نگرانت میشد که چیزی برات پیش نیومده باشه ... هرچقدر هم زنگ میزد جواب نمیدادی...*
-*توی بار نشسته بودی  و داشتی به این فکر میکردی که چرا امروز اینشکلی شده بود...گوشیت زنگ خورد  و دیدی که تهیونگه ..ترجیح دادی جواب ندی*
ادامه داره...
چطور بوددددد؟
#فیک
#تهیونگ
#چند_پارتی
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۰)

pt2

☆(جیمین)*میره آیفون رو باز کنه* تهیونگه!-چ...چی؟ کی بهش گفته...

تهیونگ: ساعت چند اومدید سانا: 3بود فک کنم تهیونگ:«توذهنش» ین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط