یکی در پیش بزرگی از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید

یکی در پیش بزرگی از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید.
گفت : خواهی که ده هزار درهم داشته باشی و چشم نداشته باشی ؟ گفت : البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی ‏ کنم .
گفت : عقلت را با ده هزار درهم ، معاوضه می کنی ؟
گفت : نه .
گفت : گوش و دست و پای خود را چطور ؟
گفت : هرگز .
بزرگ گفت : پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شکایت داری و گله می کنی ؟! بلکه تو حاضر نخواهی بود که حال خویش را با حال بسیاری از مردمان عوض کنی و خود را خوش ‏ تر و خوشبخت ‏ تر از بسیاری از انسان ‏ های اطراف خود می بینی. پس آنچه تو را داده ‏ اند، بسیار بیش ‏ تر از آن است که دیگران را داده ‏ اند و تو هنوز شکر این همه را به جای نیاورده، خواهان نعمت بیش‏ تری هستی ؟!
دیدگاه ها (۸)

این یک ماجرای واقعی است:سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری ز...

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ...

حکایت است که پادشاهی از وزیرخود پرسید: بگو خداوندی که تو می...

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوا...

کلا دقت کردیدوقتی کسی چندتا بچه داره

khianat durooghin...26اون ا/ت بود خیلی عوض شده بود لباسش دار...

lasting song part : 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط