از خدم شرمنده شدم وقت فهمیدم زندگ ی جشن

از خــؤدم شــرمنــده شــدم وقتــے فهمیــدم زندگے یك جــشن بـالــماسڪـہ 
بــؤد،در حــالے ڪـہ مــن بـا چهـره‌ی واقــعی‌ام در آن حـاضر بؤدم.
دیدگاه ها (۰)

دیـֳـگֳֳه حــرֳفامو هیــچ جور֓ه نمیــ̫ꨭگم بهֳ֓ـت،سن᷎ــگ شꨭــ...

فـꨭֳڪر نمیֳ֓ــڪردم ما از دسֳـت ֳبریم؛میــگفتꨭم دعوامـوꨭ𐇽ن هـ...

قلبــشـــؤ شڪســت،چؤن قلبــش شڪسته بودحوآســش به حــرفآش نبـ...

شروعی دوباره با کارولینا سومین یه ریم؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط