پارت ۳۹ — «سه روز»
پارت ۳۹ — «سه روز»
شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای بازجویی احضار شد.
سلول برایش آنقدر سرد شده بود که دستهایش را دور خودش حلقه کرده بود.
وقتی وارد اتاق شد، همان سؤالها دوباره تکرار شدند.
«چه کسی جعبه را به تو داد؟»
«گفتم... یکی از خدمتکارهای سوهی.»
«اسمش؟»
«نمیدونم.»
«پس دروغ میگی.»
یورا سرش را بالا آورد.
«من واقعاً نمیدونم.»
یکی از مأموران با عصبانیت میز را کوبید.
یورا از جا پرید.
«فقط حقیقت رو میگم.»
بازجویی ساعتها ادامه پیدا کرد.
هر بار که یورا خسته میشد، به او اجازهی استراحت کافی نمیدادند. وقتی جوابشان را نمیگرفتند، فشار بیشتری وارد میکردند.
تا جایی که یورا دیگر به سختی میتوانست روی پا بایستد.
اما هنوز یک جمله را تکرار میکرد:
«من بیگناهم.»
---
روز دوم، وضعیتش بدتر شد.
وقتی صبح در سلول باز شد، یورا به سختی از جا بلند شد.
سرش سنگین بود و بدنش توان سابق را نداشت.
یکی از نگهبانها گفت:
«بلند شو.»
یورا چند لحظه نتوانست جواب بدهد.
«گفتم بلند شو.»
این بار خودش را به دیوار گرفت و ایستاد.
اما حتی در آن شرایط، اولین چیزی که پرسید این بود:
«ارباب مین... خبری ازش هست؟»
نگهبان بیتفاوت گفت:
«نه.»
یورا لبخند بسیار کمرنگی زد.
«پس هنوز داره دنبال راهی میگرده.»
---
آن طرف قصر، یونگی واقعاً دست از تلاش نکشیده بود.
اما هر مدرکی که پیدا میکرد، یا ناپدید میشد یا به شکلی بیاعتبار میشد.
روز دوم هم گذشت.
فقط یک روز باقی مانده بود.
شب، جینوو با عجله وارد اتاق شد.
«یونگی.»
یونگی سر بلند کرد.
«چی شده؟»
«یه نفر حاضر شده شهادت بده.»
یونگی فوراً از جا بلند شد.
«کی؟»
«آشپز اقامتگاه.»
«چی میدونه؟»
جینوو گفت:
«میگه شب قبل از مسمومیت، دستور تغییر غذای بانو سوهی از طرف خود خاندان چو صادر شده بود.»
یونگی لحظهای خشکش زد.
«پس اون میتونه ثابت کنه...»
«شاید.»
اما جینوو مکث کرد.
«یه مشکل هست.»
«چی؟»
«آشپز ناپدید شده.»
سکوت.
یونگی آرام نشست.
سه روز.
یک شب مانده بود.
و یورا هنوز پشت میلههای زندان بود.
---
آن شب، یورا برای اولین بار بعد از چند روز وقتی تنها شد، دستش را روی سینهاش گذاشت.
نفس کشیدن برایش سختتر از قبل شده بود.
چند لحظه همانجا نشست تا حالش بهتر شود.
نمیدانست این ضعف موقتی است یا نه.
فقط میدانست بدنش دیگر مثل قبل جواب نمیدهد.
و هنوز نمیدانست همین روزهای زندان، چیزی را در بدنش به جا گذاشتهاند که ماهها بعد، وقتی دیگر هیچکس انتظارش را ندارد، خودش را نشان خواهد داد.
صبح روز سوم نزدیک بود.
و یونگی فقط یک روز فرصت داشت تا یورا را از حکم مرگ نجات دهد.
شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای بازجویی احضار شد.
سلول برایش آنقدر سرد شده بود که دستهایش را دور خودش حلقه کرده بود.
وقتی وارد اتاق شد، همان سؤالها دوباره تکرار شدند.
«چه کسی جعبه را به تو داد؟»
«گفتم... یکی از خدمتکارهای سوهی.»
«اسمش؟»
«نمیدونم.»
«پس دروغ میگی.»
یورا سرش را بالا آورد.
«من واقعاً نمیدونم.»
یکی از مأموران با عصبانیت میز را کوبید.
یورا از جا پرید.
«فقط حقیقت رو میگم.»
بازجویی ساعتها ادامه پیدا کرد.
هر بار که یورا خسته میشد، به او اجازهی استراحت کافی نمیدادند. وقتی جوابشان را نمیگرفتند، فشار بیشتری وارد میکردند.
تا جایی که یورا دیگر به سختی میتوانست روی پا بایستد.
اما هنوز یک جمله را تکرار میکرد:
«من بیگناهم.»
---
روز دوم، وضعیتش بدتر شد.
وقتی صبح در سلول باز شد، یورا به سختی از جا بلند شد.
سرش سنگین بود و بدنش توان سابق را نداشت.
یکی از نگهبانها گفت:
«بلند شو.»
یورا چند لحظه نتوانست جواب بدهد.
«گفتم بلند شو.»
این بار خودش را به دیوار گرفت و ایستاد.
اما حتی در آن شرایط، اولین چیزی که پرسید این بود:
«ارباب مین... خبری ازش هست؟»
نگهبان بیتفاوت گفت:
«نه.»
یورا لبخند بسیار کمرنگی زد.
«پس هنوز داره دنبال راهی میگرده.»
---
آن طرف قصر، یونگی واقعاً دست از تلاش نکشیده بود.
اما هر مدرکی که پیدا میکرد، یا ناپدید میشد یا به شکلی بیاعتبار میشد.
روز دوم هم گذشت.
فقط یک روز باقی مانده بود.
شب، جینوو با عجله وارد اتاق شد.
«یونگی.»
یونگی سر بلند کرد.
«چی شده؟»
«یه نفر حاضر شده شهادت بده.»
یونگی فوراً از جا بلند شد.
«کی؟»
«آشپز اقامتگاه.»
«چی میدونه؟»
جینوو گفت:
«میگه شب قبل از مسمومیت، دستور تغییر غذای بانو سوهی از طرف خود خاندان چو صادر شده بود.»
یونگی لحظهای خشکش زد.
«پس اون میتونه ثابت کنه...»
«شاید.»
اما جینوو مکث کرد.
«یه مشکل هست.»
«چی؟»
«آشپز ناپدید شده.»
سکوت.
یونگی آرام نشست.
سه روز.
یک شب مانده بود.
و یورا هنوز پشت میلههای زندان بود.
---
آن شب، یورا برای اولین بار بعد از چند روز وقتی تنها شد، دستش را روی سینهاش گذاشت.
نفس کشیدن برایش سختتر از قبل شده بود.
چند لحظه همانجا نشست تا حالش بهتر شود.
نمیدانست این ضعف موقتی است یا نه.
فقط میدانست بدنش دیگر مثل قبل جواب نمیدهد.
و هنوز نمیدانست همین روزهای زندان، چیزی را در بدنش به جا گذاشتهاند که ماهها بعد، وقتی دیگر هیچکس انتظارش را ندارد، خودش را نشان خواهد داد.
صبح روز سوم نزدیک بود.
و یونگی فقط یک روز فرصت داشت تا یورا را از حکم مرگ نجات دهد.
- ۷۰
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط