داستان آنیا ودامیا و دو شخصیت جدید رن رینی
داستان آنیا ودامیا و دو شخصیت جدید رن رینی
قسمت اول: برخورد در آکادمی ادن🏟️🏫🎀
صبحِ اولِ مدرسه در آکادمی ادن، میان هیاهوی دانشآموزان، دو چهرهی جدید وارد شدند: رن با موهای نقرهای و نگاهی جدی، و خواهر دوقلویش رینی با موهای مشکی و لبخندی مرموز. آنها نه برای درس، که برای مأموریتی پنهان آمده بودند.
در همین حال، آنیا که با هیجان در حال دویدن بود، ناگهان با تمام سرعت به رن برخورد کرد. کتابها روی زمین پخش شدند.
«آخ! ببخشید!» آنیا با دستپاچگی شروع به جمع کردن کتابها کرد.
در همین لحظه، دامیان دزموند با همان غرور همیشگی از کنار آنها گذشت. او با پوزخندی تحقیرآمیز گفت: «واقعاً که… اینجا مدرسه است، نه پارک بازی! نظم رو بهم میزنید.»
اما رینی، برخلاف بقیه، عقبنشینی نکرد. او با لبخندی شیطنتآمیز رو به دامیان کرد و گفت: «اوه، جناب دزموند! چقدر نگران نظم هستید. ولی فکر نکنم کسی قصدِ اذیت کردنِ شما رو داشته باشه!» دامیان از این پاسخِ بیپرده و طعنهآمیز خشکش زد. او عادت نداشت کسی اینطور با او برخورد کند. رن، بدون توجه به دامیان، کتابها را به آنیا داد و به سمت کلاس حرکت کرد.
آنیا که از این برخورد عجیب جا خورده بود، با خودش فکر کرد: «این آدمها… خیلی عجیب و متفاوت هستن!»🎀
قسمت اول: برخورد در آکادمی ادن🏟️🏫🎀
صبحِ اولِ مدرسه در آکادمی ادن، میان هیاهوی دانشآموزان، دو چهرهی جدید وارد شدند: رن با موهای نقرهای و نگاهی جدی، و خواهر دوقلویش رینی با موهای مشکی و لبخندی مرموز. آنها نه برای درس، که برای مأموریتی پنهان آمده بودند.
در همین حال، آنیا که با هیجان در حال دویدن بود، ناگهان با تمام سرعت به رن برخورد کرد. کتابها روی زمین پخش شدند.
«آخ! ببخشید!» آنیا با دستپاچگی شروع به جمع کردن کتابها کرد.
در همین لحظه، دامیان دزموند با همان غرور همیشگی از کنار آنها گذشت. او با پوزخندی تحقیرآمیز گفت: «واقعاً که… اینجا مدرسه است، نه پارک بازی! نظم رو بهم میزنید.»
اما رینی، برخلاف بقیه، عقبنشینی نکرد. او با لبخندی شیطنتآمیز رو به دامیان کرد و گفت: «اوه، جناب دزموند! چقدر نگران نظم هستید. ولی فکر نکنم کسی قصدِ اذیت کردنِ شما رو داشته باشه!» دامیان از این پاسخِ بیپرده و طعنهآمیز خشکش زد. او عادت نداشت کسی اینطور با او برخورد کند. رن، بدون توجه به دامیان، کتابها را به آنیا داد و به سمت کلاس حرکت کرد.
آنیا که از این برخورد عجیب جا خورده بود، با خودش فکر کرد: «این آدمها… خیلی عجیب و متفاوت هستن!»🎀
- ۹۸۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط