{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

(پارت آخر )
چهار سال گذشته بود. کوک خیلی تغییر کرده بود مافیا بودن کنار گذاشته بود و تو شرکت خودش کار می کرد کوک و میا یه دختر سه ساله داشتن به اسم نیلا. دخترکوچولوی داستانمون خیلی بابایی بود همیشه بابا شو می خاست مامانش خیلی دوست داشت ....

میا : دختر ندو. می خوری زمین

نیلا: مامانی بابایی کی میاد ؟.... لحن بچه گونه

میا: یکم دیگه میاد قربونت بشم. ببین خونه رو. چیکار کردی دخترم. بیا باهم عروسک هات ببریم اتاقت


نیلا: چشم مامانی ... بچه گونه


باهم وسایل بردن اتاق کوک آمد خونه

نیلا : بابایییی .... ذوق فراوان

کوک: بغلش کرد. بوسیدش. گفت جانم دخترم

میا: خسته نباشی عشقم

کوک: بغلش کرد گفت مرسی خوشگلم
میا : لبخند زد

نیلا: بابایی بریم بازی کنیم . ... بچه گونه

کوک:باشه دختر خوشگلم برو اتاقت منم لباس م عوض می کنم میام

نیلا: باش

نیلا رفت اتاق کوک بعد از کلی قربون صدق رفتن برای میا. رفت لباس پوشید آمدن. مادر پدر با دختر کوچولو شون وقت گذروندن شام خوردن کلی خندیدن.
خانواده کوچیک ولی شادی بودن

میا: کوک عشقم من نیلا رو می خوابونم تو برو تو اتاق خسته ای

کوک: باش خوشگلم

میا. : لبخند
میا نیلا رو برد خوابوند
کوک لباسش عوض کرد رو تخت دارز کشید تا میا بیاد. بدون اون نمی تونست بخواب. میا هم لباس ش عوض کردم آمد. رو تخت دارز کشید رفت بغل کوک

میا: دوست دارم عشقم.
کوک: عاشقتم.
سر میا رو نوازش کرد. همون طور هردو. باهم خوابیدن
و تا آخر عمر به خوبی خوشی زندگی کردن


)امید وارم خوشتون آمده باشه متاسفم پارت کم بود. بخاطر این که. می خام. برای. فیک های جدید هم وقت بزاریم کنار هم تنوع هارو ببینم. اگر تمایل به فیک بعدی دارید بهم تو کامنت ها اعطلاع بدید. درخواست هم داشتید شخصی بهم اطلاع بدید. منتظر تون هستم ✨🌌💗(
دیدگاه ها (۰)

لباس عروس میا

لباس دامادی کوک

بچه ها این پارت آسمات داره اگر دوست ندارید نخونید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط