پارت سوم
crazy man:پارت سوم
ویو ا.ت:از خواب با کلافگی و خستگی زیاد بیدار شدم نگاه گوشیم کردم ساعت ۶ بعد از ظهر بود
چشامو گشاده باز کردم و با خودم گفتم بابام قراره منو ببره پیش اون مرده !!!
ا.ت : قطعا اگر مامانم اینجا بود این اتفاقا نمی افتاد
ویو هیسونگ: 4 ساعت دیگه قراره خانوم خوشگله رو مال خودم کنم قطعا اونم عاشقم میشه مطمئنم
فلش بک به ساعت ۱۰ شب
ویو من :هیسونگ وارد بار فرس کلاس شد که پدر ا.ت رو دید و
گفت:اوه آقای پارک چقدر زود اومدین
آقای پارک یعنی همون پدر ا.ت:
با حالت مست و عصبی گفت: من نمیخوام قمار کنم پولمو بده دخترمو بردار و برو
(دلیل این همه بیخیالی قمار هایی که قبلا انجام داده)
هیسونگ :خیلی خب چه مقدار پول میخواین
آقای پارک:100 هزار وون خوبه ؟
هیسونگ:خدارو شکر خوبه تازه من بیشتر آوردم
ویو من: هیسونگ یک میلیون وون جلوی پدر ا.ت گذاشت و گفت :
اینم ۱۰ برابر چیزی که میخواین
پدر ا.ت :آقای لی ممنون
ویو من: پدر ا.ت به سمت خونه رفت
و هیسونگ توی بار موند تا یکم
سوجو بخوره و اما ..... ا.ت که توی خونه نبود
و........
رفته بود سر قبر مادرش :(
ویو ا.ت سر قبر مادرش:
مامانی کجایی ؟(با دادو گریه)
مامان میدونی با..بام با من چیکار کرده؟
چرا تنهام گذاشتی بیا پیشم وگرنه من میام
پیشت
ویو من:پدر ا.ت رسید خونه
با داد گفت:ا.تتتت
کدوم گوری هستی ؟
صدایی نشنید رفت و کل خونه رو گشت
دید نیس عصبی شد و به یاد آورد ا.ت
وقتی ناراحت یا دلگیر میشه میره پیش مادرش
پدر ا.ت رفت سمت قبرستون:
که ا.ت رو روی قبر دراز کشید دید
همون لحظه بارون شروع به باریدن کرد و ا.ت کاملا خیس شد
پدر ا.ت رفت پیش ا.ت گفت: گمشو برو خونه
هیسونگ
ا.ت سرشو بالا آورد و گفت :کار خودتو کردی هاااا
ا.ت داشت گریه میکرد: که حس سنگینی رو گوشش حس کرد !!!
درسته پدرش بهش سیلی زده بود
و ا.ت ساکت شد
پدرش اونو بزرو به سمت ماشین حرکت داد
ا.ت گفت :ولمممم کنن
پدر ا.ت: ساکت شو عوضی
الان ساعت 1 شب بود و هیسونگ تازه از بار بیرون اومد و به سمت خونه پدر ا.ت راه
افتاد
ا.ت و پدرش رسیدن خونه ^/
پدر ا.ت:برو لباساتو جمع کن
ا.ت:با خشکی و سردی گفت:باشه
ا.ت رفت و توی یک چمدون چند دست لباس گذاشت
و خرس عروسکی که مادرش قبل مرگ بهش داده بود رو گذاشت و
یه کاپشن پوشید
و گوشیش و کیفش رو برداشت و
با چمدونش از اتاق خارج شد
رفت و دم در وایستاد دید که
پدرش نیست
ویو ا.ت: کجا رفته یعنی که از تو بالکن صدای
داد شنید رفت سمت بالکن دید پدرش اونجا
نیست ولی صدای پدرش از اونجا میومد
سرش رو از بالکن پایین آورد: چیزی که دید شوکه اش کرد!!!!!!
همه ی مردم به سمت یک نقطه هجوم آورده بودند
با دقت نگاه کرد دید
پدرش روی زمین غرق خون شده بغض کرده بود
ا.ت:چرا خدا چراااا
ادامه دارد .......
پارت سوم
ویو ا.ت:از خواب با کلافگی و خستگی زیاد بیدار شدم نگاه گوشیم کردم ساعت ۶ بعد از ظهر بود
چشامو گشاده باز کردم و با خودم گفتم بابام قراره منو ببره پیش اون مرده !!!
ا.ت : قطعا اگر مامانم اینجا بود این اتفاقا نمی افتاد
ویو هیسونگ: 4 ساعت دیگه قراره خانوم خوشگله رو مال خودم کنم قطعا اونم عاشقم میشه مطمئنم
فلش بک به ساعت ۱۰ شب
ویو من :هیسونگ وارد بار فرس کلاس شد که پدر ا.ت رو دید و
گفت:اوه آقای پارک چقدر زود اومدین
آقای پارک یعنی همون پدر ا.ت:
با حالت مست و عصبی گفت: من نمیخوام قمار کنم پولمو بده دخترمو بردار و برو
(دلیل این همه بیخیالی قمار هایی که قبلا انجام داده)
هیسونگ :خیلی خب چه مقدار پول میخواین
آقای پارک:100 هزار وون خوبه ؟
هیسونگ:خدارو شکر خوبه تازه من بیشتر آوردم
ویو من: هیسونگ یک میلیون وون جلوی پدر ا.ت گذاشت و گفت :
اینم ۱۰ برابر چیزی که میخواین
پدر ا.ت :آقای لی ممنون
ویو من: پدر ا.ت به سمت خونه رفت
و هیسونگ توی بار موند تا یکم
سوجو بخوره و اما ..... ا.ت که توی خونه نبود
و........
رفته بود سر قبر مادرش :(
ویو ا.ت سر قبر مادرش:
مامانی کجایی ؟(با دادو گریه)
مامان میدونی با..بام با من چیکار کرده؟
چرا تنهام گذاشتی بیا پیشم وگرنه من میام
پیشت
ویو من:پدر ا.ت رسید خونه
با داد گفت:ا.تتتت
کدوم گوری هستی ؟
صدایی نشنید رفت و کل خونه رو گشت
دید نیس عصبی شد و به یاد آورد ا.ت
وقتی ناراحت یا دلگیر میشه میره پیش مادرش
پدر ا.ت رفت سمت قبرستون:
که ا.ت رو روی قبر دراز کشید دید
همون لحظه بارون شروع به باریدن کرد و ا.ت کاملا خیس شد
پدر ا.ت رفت پیش ا.ت گفت: گمشو برو خونه
هیسونگ
ا.ت سرشو بالا آورد و گفت :کار خودتو کردی هاااا
ا.ت داشت گریه میکرد: که حس سنگینی رو گوشش حس کرد !!!
درسته پدرش بهش سیلی زده بود
و ا.ت ساکت شد
پدرش اونو بزرو به سمت ماشین حرکت داد
ا.ت گفت :ولمممم کنن
پدر ا.ت: ساکت شو عوضی
الان ساعت 1 شب بود و هیسونگ تازه از بار بیرون اومد و به سمت خونه پدر ا.ت راه
افتاد
ا.ت و پدرش رسیدن خونه ^/
پدر ا.ت:برو لباساتو جمع کن
ا.ت:با خشکی و سردی گفت:باشه
ا.ت رفت و توی یک چمدون چند دست لباس گذاشت
و خرس عروسکی که مادرش قبل مرگ بهش داده بود رو گذاشت و
یه کاپشن پوشید
و گوشیش و کیفش رو برداشت و
با چمدونش از اتاق خارج شد
رفت و دم در وایستاد دید که
پدرش نیست
ویو ا.ت: کجا رفته یعنی که از تو بالکن صدای
داد شنید رفت سمت بالکن دید پدرش اونجا
نیست ولی صدای پدرش از اونجا میومد
سرش رو از بالکن پایین آورد: چیزی که دید شوکه اش کرد!!!!!!
همه ی مردم به سمت یک نقطه هجوم آورده بودند
با دقت نگاه کرد دید
پدرش روی زمین غرق خون شده بغض کرده بود
ا.ت:چرا خدا چراااا
ادامه دارد .......
پارت سوم
- ۱۲۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط