{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری که خیلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد.

پسری که خیلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد...!!بعد خدا بهش یه دختر داد...!!یه روزی خدا بهش گفت یادته چه جوری اشک دخترها رو در میاوردی...!!حالا خودت دختر داری...!!نظرت چیه...!!؟؟تحمل اشکش و داری...!!؟؟گفت:فقط میتونم بگم پشیمونم و امیدوارم همه اونها که دلشون رو شکستم منو ببخشن!هیچ پدری طاقت دیدن اشکهای دختر شو نداره! پدرهای اینده خوب فکر کنید زمین گرده ها!
دیدگاه ها (۳)

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

سناریو واکاسا پارت اخر

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23 ا.ت . کبودی ؟ کو ک...

I can be myself with himPart⁹⁷[ویو نیلسو]سریع از اتاق رفتم ب...

dark life = 27

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا بشدت تحت تاثی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط