وقتی همه خواب بودند
*وقتی همه خواب بودند*
انگشتم روی صفحه نمایش بالا و پایین میرفت که پیامی در اینستاگرام توجهم را جلب کرد؛ ساده بود و کوتاه، از همانها که نمیگذارد ذهنت راحت بماند
*«سلام. آیا نماز خواندن در حمام، از نظر شرعی اشکالی داره؟»*
وقتی شرایطش را گفت، برای چند لحظه فقط به پیامش نگاه میکردم؛ واقعاً نمیدانستم چه جوابی باید بدهم.
خانم جوانی بود که از لابهلای پستهای صفحه مجازیام فهمیده بود مسلمانم. خیلی کوتاه نوشته بود: *«میشه کمکم کنید؟»*
فهمیدم تازه مسلمان شده و اهل کشور آذربایجان است. پیامهایش را به زبان انگلیسی مینوشت و من هم سعی میکردم هر جملهاش را با دقت ترجمه کنم تا مطمئن شوم حرف دلش را درست فهمیدهام.
سوالش، چیزی توی دلم را تکان داد...جواب شرعی روشن بود، اما ذهنم در آن لحظه پر از علامت سوال شد!
چند دقیقه بعد، ادامهی پیام رسید. آرام، بیهیچ حاشیهای، مثل کسی که بخواهد گوشهای از سنگینی دلش را بسپارد به واژهها: «من در کشوری زندگی میکنم که اکثریت مردم مسلمان نیستند. خانوادهام هم مسلمان نیست و هنوز نمیدانند که من مسلمان شدهام. اگر بفهمند، اوضاع زندگیام کاملاً به هم میریزد.
برای همین، شبها که همه خوابند، یواشکی میرم حمام. شیر آب رو باز میذارم که صدای *نماز خوندنم شنیده نشه.*
تو فضای بخارگرفته و ساکت حمام، یه گوشه نمازم رو میخونم...»
تصور کن...
دختر هر شب منتظر میماند تا مطمئن شود همه خوابیدهاند. بعد وضویش را بیصدا و سریع میگیرد، همانجا کنار سینک، قبل از آنکه کسی سر برسد. قبله را با گوشیاش چک میکند، حولهای را تا میزند و روی آن میایستد. شیر آب را باز میگذارد تا صدای نماز خواندنش گم شود در شرشر مداوم آب.
نه مؤذنی او را به نماز دعوت میکند، نه کسی دعایش را آمین میگوید. اما با همهی اینها، او هر شب همانجاست؛ همان نقطه، همان خلوت بخارگرفته.
و ما...
*نماز را عقب میاندازیم چون مهمان داریم، چون خستهایم، چون فعلاً حال نداریم. گاهی هم اصلاً نماز نمیخوانیم، بیهیچ دلیلی؛ و فراموش میکنیم چه نعمتی است که بتوانی آزادانه خدا را صدا بزنی.*
آن دختر نگفت چند سال دارد یا چه کسی کمکش کرده به اسلام برسد. فقط گفت که نمیتواند بینماز بماند.
از آن روز، هر بار صدای *اذان* در خانهمان میپیچد، قبل از اینکه از جایم بلند شوم یادش میافتم. یاد دختری که در سکوتِ حمام، گرمتر از خیلیهامان، با خدا حرف میزند.
*گاهی فقط کافیست بدانی چقدر «آزادی» داری،تا بفهمی چقدر «شُکر» بدهکاری.*
انگشتم روی صفحه نمایش بالا و پایین میرفت که پیامی در اینستاگرام توجهم را جلب کرد؛ ساده بود و کوتاه، از همانها که نمیگذارد ذهنت راحت بماند
*«سلام. آیا نماز خواندن در حمام، از نظر شرعی اشکالی داره؟»*
وقتی شرایطش را گفت، برای چند لحظه فقط به پیامش نگاه میکردم؛ واقعاً نمیدانستم چه جوابی باید بدهم.
خانم جوانی بود که از لابهلای پستهای صفحه مجازیام فهمیده بود مسلمانم. خیلی کوتاه نوشته بود: *«میشه کمکم کنید؟»*
فهمیدم تازه مسلمان شده و اهل کشور آذربایجان است. پیامهایش را به زبان انگلیسی مینوشت و من هم سعی میکردم هر جملهاش را با دقت ترجمه کنم تا مطمئن شوم حرف دلش را درست فهمیدهام.
سوالش، چیزی توی دلم را تکان داد...جواب شرعی روشن بود، اما ذهنم در آن لحظه پر از علامت سوال شد!
چند دقیقه بعد، ادامهی پیام رسید. آرام، بیهیچ حاشیهای، مثل کسی که بخواهد گوشهای از سنگینی دلش را بسپارد به واژهها: «من در کشوری زندگی میکنم که اکثریت مردم مسلمان نیستند. خانوادهام هم مسلمان نیست و هنوز نمیدانند که من مسلمان شدهام. اگر بفهمند، اوضاع زندگیام کاملاً به هم میریزد.
برای همین، شبها که همه خوابند، یواشکی میرم حمام. شیر آب رو باز میذارم که صدای *نماز خوندنم شنیده نشه.*
تو فضای بخارگرفته و ساکت حمام، یه گوشه نمازم رو میخونم...»
تصور کن...
دختر هر شب منتظر میماند تا مطمئن شود همه خوابیدهاند. بعد وضویش را بیصدا و سریع میگیرد، همانجا کنار سینک، قبل از آنکه کسی سر برسد. قبله را با گوشیاش چک میکند، حولهای را تا میزند و روی آن میایستد. شیر آب را باز میگذارد تا صدای نماز خواندنش گم شود در شرشر مداوم آب.
نه مؤذنی او را به نماز دعوت میکند، نه کسی دعایش را آمین میگوید. اما با همهی اینها، او هر شب همانجاست؛ همان نقطه، همان خلوت بخارگرفته.
و ما...
*نماز را عقب میاندازیم چون مهمان داریم، چون خستهایم، چون فعلاً حال نداریم. گاهی هم اصلاً نماز نمیخوانیم، بیهیچ دلیلی؛ و فراموش میکنیم چه نعمتی است که بتوانی آزادانه خدا را صدا بزنی.*
آن دختر نگفت چند سال دارد یا چه کسی کمکش کرده به اسلام برسد. فقط گفت که نمیتواند بینماز بماند.
از آن روز، هر بار صدای *اذان* در خانهمان میپیچد، قبل از اینکه از جایم بلند شوم یادش میافتم. یاد دختری که در سکوتِ حمام، گرمتر از خیلیهامان، با خدا حرف میزند.
*گاهی فقط کافیست بدانی چقدر «آزادی» داری،تا بفهمی چقدر «شُکر» بدهکاری.*
- ۶۷۱
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط