{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«چگونه اعصاب رئیس مافیا را نابود کنیم» (نوشتهٔ دازای) 📖

«چگونه اعصاب رئیس مافیا را نابود کنیم» (نوشتهٔ دازای) 📖
خیلی باحال بود بخونید تا آخر😂

دازای یک روز صبح با قیافه‌ای بسیار جدی وارد دفتر موری شد.

موری که انتظار داشت باز هم دازای یک نقشهٔ عجیب برای فرار از کار داشته باشد، گفت:
«حالا چی شده؟»

دازای روی صندلی نشست و دست‌هایش را به هم قلاب کرد.

«رئیس، یک مأموریت بسیار مهم دارم.»

موری ابرو بالا انداخت.
«مهم‌تر از امنیت مافیا؟»

«بله.»

«مهم‌تر از درآمد سازمان؟»

«خیلی مهم‌تر.»

موری کم‌کم نگران شد.
«خب بگو.»

دازای با جدیت مطلق گفت:
«می‌خوام با چویا قرار بذارم.»

سه ثانیه سکوت مطلق.

پنج ثانیه.

ده ثانیه.

موری آرام عینکش را برداشت.
«ببخشید، چی گفتی؟»

«گفتم می‌خوام با چویا باشم. لطفاً اوکی‌اش کن.»

موری به سقف خیره شد.
«من رئیس مافیا هستم یا مشاور ازدواج؟!»

دازای با آرامش گفت:
«هر دو.»

در همان لحظه در باز شد و چویا وارد اتاق شد.

«رئیس، دربارهٔ گزارش دیروز—»

ناگهان چشمش به دازای افتاد.

«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

دازای لبخند زد.
«دارم از رئیس اجازه می‌گیرم باهات ازدواج کنم.»

چویا:
«...»

موری:
«...»

چویا:
«چی؟!»

دازای:
«گفتم دارم از رئیس اجازه می‌گیرم باهات ازدواج کنم.»

چویا آن‌قدر شوکه شد که برای اولین بار در عمرش هیچ فحشی پیدا نکرد.

موری زیر لب گفت:
«من استعفا می‌دم.»

چویا بالاخره فریاد زد:
«مگه دیوونه شدی؟!»

دازای خیلی آرام گفت:
«نه، عاشق شدم.»

سکوت.

این بار حتی خود موری هم ماتش برد.

چویا که صورتش کم‌کم قرمز شده بود، با عصبانیت گفت:
«خفه شو!»

دازای:
«این جواب مثبته؟»

«نه!»

«پس شاید "بذار فکر کنم"؟»

«نه!»

«پس شاید—»

چویا کلاهش را برداشت و مستقیم به سمت دازای پرتاب کرد.

دازای کلاه را گرفت، لبخند زد و روی سر خودش گذاشت.

«پس هدیهٔ نامزدی قبول شد.»

چویا:
«برگردون اینو!»

موری سرش را روی میز گذاشت.

«من سال‌هاست رئیس خطرناک‌ترین سازمان جنایی شهرم... ولی هیچ آموزشی برای مدیریت این دو نفر ندیده‌ام.»
ساعت هشت صبح بود.

موری با یک فنجان چای وارد دفترش شد و امیدوار بود امروز روز آرامی باشد.

در باز شد.

دازای وارد شد.

با یک دسته گل بزرگ رز قرمز.

آن‌قدر بزرگ که نصف صورتش دیده نمی‌شد.

موری همان لحظه فهمید امروز قرار نیست روز آرامی باشد.

«دازای... اون چیه؟»

دازای با افتخار دسته گل را روی میز گذاشت.

«عشق.»

«منظورت گل‌هاست؟»

«نه. چویا.»

موری چشمانش را بست.

«باز شروع شد.»

دازای روی صندلی نشست.

«رئیس، به نظرت این گل‌ها برای قرار اول خوبه؟»

«از من نپرس.»

«یا شاید خیلی کلیشه‌ایه؟»

«از من نپرس.»

«یا شاید چویا گل آفتابگردون دوست داشته باشه؟»

«از من نپرس.»

«یا شاید—»

«دازای!»

موری برای اولین بار در عمرش کنترلش را از دست داد.

«من رئیس مافیا هستم!»

«می‌دونم.»

«من مسئول عملیات‌های جنایی بین‌المللی هستم!»

«می‌دونم.»

«پس چرا داری دربارهٔ گل با من مشورت می‌کنی؟!»

دازای لحظه‌ای فکر کرد.

«چون هیچ‌کس دیگه حاضر نیست به حرفام گوش بده.»

موری خواست از پنجره خودش را پرت کند.

همان موقع در باز شد.

چویا وارد شد.

«رئیس، گزارش مأموریت—»

سپس دسته گل غول‌پیکر را دید.

بعد دازای را.

بعد دوباره دسته گل را.

«...»

«...»

«...»

چویا با شک پرسید:
«این چیه؟»

دازای فوری ایستاد.

«برای تو.»

چویا:
«چی؟»

دازای:
«برای تو خریدم.»

چویا:
«مگه مُردم؟»

موری با صدای خیلی آرام گفت:
«کاش من مرده بودم.»

دازای دسته گل را جلو آورد.

«نشونهٔ علاقهٔ خالص و صادقانهٔ منه.»

چویا به گل‌ها خیره شد.

بعد به دازای.

بعد به گل‌ها.

بعد دوباره به دازای.

«تو حتماً ضربهٔ مغزی شدی.»

«نه، عاشق شدم.»

«بدتر.»

دازای لبخند زد.

«پس قبولش می‌کنی؟»

چویا که کاملاً دستپاچه شده بود، دسته گل را از دستش قاپید.

«فقط چون نمی‌خوام پولش هدر بره!»

دازای برق خوشحالی در چشمش افتاد.

«پس قبول کردی!»

«نه!»

«پس گل‌ها رو پس بده.»

«نه!»

«پس مال توئه.»

«لعنتی...»

دازای با پیروزی نشست.

موری به صحنه نگاه کرد.

به چویا که با صورت قرمز گل‌ها را بغل کرده بود.

به دازای که لبخند احمقانه می‌زد.

و به آیندهٔ تاریک خودش.

سپس دفتر یادداشتش را باز کرد و نوشت:

"امروز هم به‌جای ادارهٔ مافیا، شاهد خواستگاری بودم."
دیدگاه ها (۲)

این مانگا بی اله×× یائویی ادامشو تو کانال تلگرامم میزارم

این سریش خیلی خوب بود خدایینمیدونم طرفدار کانال سو دارک یوتی...

فکت؛

کیا تونستن تلگرام وصل شن کیا نه؟!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط