برادرخواندهیمن پارت34:
(آخر هفته)
یه ساعتی بود که جونگهیون برای استراحت به اتاقش رفته بود و جیاون برای رسیدگی به چند تا از کارای شرکت توی اتاق کارش بود. یوری بعد از انجام تکالیفش روی کاناپه خوابش برده بود. تهیونگ بعد از کشیدن پتو روی جسم غرق در خواب خواهرش، قدماشو سمت یکی از مبل ها کشید و درست رو به روی جونگکوک نشست. چند ثانیهای به اون زیبای همه چیز تموم خیره موند تا لحظهای که پسر سرشو بالا آورد و نگاهشون به هم گره خورد. چشمای زیبای اون معشوق دلربا غمگین به نظر میرسیدن. گریه کرده بود؟ چند ثانیهای توی سکوت نگاش کرد. انگار میخواست بر خلاف تلاشهاش برای فراموش کردن جونگکوک، اون نگاه رو به خاطر بسپاره. زمزمه کرد:
_خوبی؟
جونگکوک دستی روی صورتش کشید و چند بار به تائید سر تکون داد.
_یه کم خستهم
_برو بخواب
جونگکوک بلافاصله جواب داد:
_نه امشب قرار نیست بخوابم
تهیونگ چیزی نگفت. دقایقی رو خیره به معشوق سپری کرد و سکوت بالاخره توسط جونگکوک شکسته شد:
_فردا برای چه ساعتی پرواز داری؟
_4 بعد از ظهر.
جونگکوک با حس بدی گفت:
_متاسفم که بخاطر مراسم عروسی نمیتونم بیام واسه بدرقه و خداحافظی
تهیونگ لبخند زورکیای زد:
_متاسف نباش. اینطوری خودمم راحتترم. نمیخوام فضا خیلی غمگین بشه.
جونگکوک سری به تائید تکون داد:
_تونستی اموالتو بفروشی؟
تهیونگ دستی بین موهاش کشید:
_هنوز نه. پول نقد به اندازه کافی دارم سپردمشون به جیمین تا سر فرصت و به قیمت خوب بفروشتشون. البته چون شما درگیر بودین بهتون نگفتم وگرنه قطعا به خانواده خودم اعتماد دارم.
دروغ میگفت. به جونگهیون اعتمادی نبود، جیاون از پسش بر نمیومد و همه چیز رو میسپرد دست شوهرش. و جونگکوک هم.. نمیخواست باهاش ارتباط بگیره.
_مشکلی نیست ما هم به تصمیم تو اعتماد داریم و میدونیم دلایل خودتو داری.
باز هم سکوت بر پا شد. فقط نگاهای خیره تهیونگ بود و نگاهای گاه و بی گاه جونگ کوک.. همه چیز چقدر دردناک داشت به پایان میرسید... اینبار تهیونگ کسی بود که سکوت رو میشکست:
_آقای جئون از رفتنم خوشحاله!
جونگکوک سری به تاسف تکون داد:
_پدرمو که میشناسی.. اخلاقش همینه. میدونی منم دلِ خوشی ازش ندارم.
مکثی کرد و گفت:
_من بابت رفتارش شرمندهم
تهیونگ سریع گفت:
_نگفتم که تو شرمنده بشی. من از تو بد ندیدم جونگکوک و بابت همه چیز ازت ممنونم
_تا به حال کار بزرگی برات انجام ندادم برادر. منم بابت تموم بودنات و حمایتات ممنونتم.
داشتن خداحافظی میکردن؟ چه غمناک... باز هم سکوت بود و نگاه.. و دیگه؟ هیچ چیز...
(آخر هفته)
یه ساعتی بود که جونگهیون برای استراحت به اتاقش رفته بود و جیاون برای رسیدگی به چند تا از کارای شرکت توی اتاق کارش بود. یوری بعد از انجام تکالیفش روی کاناپه خوابش برده بود. تهیونگ بعد از کشیدن پتو روی جسم غرق در خواب خواهرش، قدماشو سمت یکی از مبل ها کشید و درست رو به روی جونگکوک نشست. چند ثانیهای به اون زیبای همه چیز تموم خیره موند تا لحظهای که پسر سرشو بالا آورد و نگاهشون به هم گره خورد. چشمای زیبای اون معشوق دلربا غمگین به نظر میرسیدن. گریه کرده بود؟ چند ثانیهای توی سکوت نگاش کرد. انگار میخواست بر خلاف تلاشهاش برای فراموش کردن جونگکوک، اون نگاه رو به خاطر بسپاره. زمزمه کرد:
_خوبی؟
جونگکوک دستی روی صورتش کشید و چند بار به تائید سر تکون داد.
_یه کم خستهم
_برو بخواب
جونگکوک بلافاصله جواب داد:
_نه امشب قرار نیست بخوابم
تهیونگ چیزی نگفت. دقایقی رو خیره به معشوق سپری کرد و سکوت بالاخره توسط جونگکوک شکسته شد:
_فردا برای چه ساعتی پرواز داری؟
_4 بعد از ظهر.
جونگکوک با حس بدی گفت:
_متاسفم که بخاطر مراسم عروسی نمیتونم بیام واسه بدرقه و خداحافظی
تهیونگ لبخند زورکیای زد:
_متاسف نباش. اینطوری خودمم راحتترم. نمیخوام فضا خیلی غمگین بشه.
جونگکوک سری به تائید تکون داد:
_تونستی اموالتو بفروشی؟
تهیونگ دستی بین موهاش کشید:
_هنوز نه. پول نقد به اندازه کافی دارم سپردمشون به جیمین تا سر فرصت و به قیمت خوب بفروشتشون. البته چون شما درگیر بودین بهتون نگفتم وگرنه قطعا به خانواده خودم اعتماد دارم.
دروغ میگفت. به جونگهیون اعتمادی نبود، جیاون از پسش بر نمیومد و همه چیز رو میسپرد دست شوهرش. و جونگکوک هم.. نمیخواست باهاش ارتباط بگیره.
_مشکلی نیست ما هم به تصمیم تو اعتماد داریم و میدونیم دلایل خودتو داری.
باز هم سکوت بر پا شد. فقط نگاهای خیره تهیونگ بود و نگاهای گاه و بی گاه جونگ کوک.. همه چیز چقدر دردناک داشت به پایان میرسید... اینبار تهیونگ کسی بود که سکوت رو میشکست:
_آقای جئون از رفتنم خوشحاله!
جونگکوک سری به تاسف تکون داد:
_پدرمو که میشناسی.. اخلاقش همینه. میدونی منم دلِ خوشی ازش ندارم.
مکثی کرد و گفت:
_من بابت رفتارش شرمندهم
تهیونگ سریع گفت:
_نگفتم که تو شرمنده بشی. من از تو بد ندیدم جونگکوک و بابت همه چیز ازت ممنونم
_تا به حال کار بزرگی برات انجام ندادم برادر. منم بابت تموم بودنات و حمایتات ممنونتم.
داشتن خداحافظی میکردن؟ چه غمناک... باز هم سکوت بود و نگاه.. و دیگه؟ هیچ چیز...
- ۳۱۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط