چه بلایی ز غم و عشق تو آمد به سرم
چه بلایی ز غم و عشق تو آمد به سرم
کاش از مهلکه اش جان به سلامت ببَرم
از شب رفتن تو، گفت دل عاشق من
باید هر لحظه به تن، رَخت محبت بدَرم
از همان لحظهء اول که به هم خیره شدیم
تا کنون از خودم و زندگی ام بیخبرم
هنرم عشق تو بود و ز نبودت حالا
مدتی هست که من بیخودم و بیهنرم
حضرت عشق کجایی که ببینی اکنون
در پی عشق و خودم در وطنم دربدرم
ارس آرامی
کاش از مهلکه اش جان به سلامت ببَرم
از شب رفتن تو، گفت دل عاشق من
باید هر لحظه به تن، رَخت محبت بدَرم
از همان لحظهء اول که به هم خیره شدیم
تا کنون از خودم و زندگی ام بیخبرم
هنرم عشق تو بود و ز نبودت حالا
مدتی هست که من بیخودم و بیهنرم
حضرت عشق کجایی که ببینی اکنون
در پی عشق و خودم در وطنم دربدرم
ارس آرامی
- ۱۹۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط