{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

التماست می کنم چشمان خود را باز کن

التماست می کنم چشمان خود را باز کن
ای همه پشت و پناهم بحر خود اعجاز کن
از نفس افتاده ام جان علی حرفی بزن
من به پایان آمدم خیز و مرا آغاز کن
از حسن هر بار پرسیدم جوابش اشک بود
تو بگو از کوچه و این راز را ابراز کن
می کِشد‌‍ با گریه صورت بر کف پایت حسین
لااقل برخیز و این تشنه لبت را ناز کن
چند روزی میشود پیش تو من نامَحرمم
پس بیا حالا که داری می روی رو باز کن
سینه ات مجروحِ مسمار و پَر‍ِ تو سوخته
با چنین بال و پری آرامتر پرواز کن
دیدگاه ها (۱)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

😭 💔 .التماست می کنم چشمان خود را باز کنای همه پشت و پناهم بَ...

⁨👇🏼💔می‌کِشد با گریه صورت بر کَفِ پایت حسینلااقل برخیز و این ...

Nاز راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدر...

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدری...

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدری...

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدری...

.از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدر...

...از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط